سال دوم، شماره هفت تير 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

رنگ‌هاي دورنگي

پناهنده‌گي، داستان سرگشته‌گي يك قوم

لب‌خند زدیم و از کنارِ هم گذشتیم

هشت عاشقانه‌ی آرام

شب آخر

پرنده‌ي بنفش

از آسمان

 

ديگر نوشته‌های رضا در سال دوم:

 اروپاگردي: نوشته‌ای برای پايان

 اروپاگردی: فتح بام جهان

 اروپاگردی: نوشتن از ليون، برای ...

 اروپاگردی: خلسهء خاطرات فلورانس

 اروپاگردی: رم تاريخی

 اروپاگردی: مه‌لقای رمی‌ها!

 اروپاگردی: ورود به ايتاليا

 اروپاگردی: يك شب روی عرش(ـه)

 اروپاگردی: مهد تمدن اروپا

 اروپاگردی: دروازهء اروپا

 خانه‌ای برای رفتن

 اروپاگردی: تركيهء اروپايی

 اروپاگردی: تركيهء آسيايی

 اروپاگردی: تا مرز

 اروپاگردی: سفری پر از سؤال

 صلح نوبل و سود و زيان ما

 در جست‌وجوی مهر

 

رنگ‌هاي دورنگي

نگاهي به پديده‌ي رودربايستي در ايران

رضا كلاهی

 

راستي و درستي! اين مبناي هر قاعده‌ي اخلاقي‌ست و اساس هر گونه رابطه‌ي اجتماعي. بدون حق‌مداري و راست‌گويي، هر قاعده‌ي اخلاقي به هر نام و با هر نشان بي‌اعتبار و دروغين خواهد بود. اخلاق جريان حقيقت است در روابط اجتماعي. نيرنگ و ناراستي، ضايع كننده‌ي حقيقت و تباه‌كننده‌ي هر دستور اخلاقي‌اي‌ست كه بر آن تكيه زند.

دورنگي يا دورويي، يعني گفتن يا نشان دادن يا ابراز علاقه‌اي يا عقيده‌اي مغاير با علاقه و عقيده‌ي واقعي و دروني، كه مي‌تواند دلايلي متعدد و انگيزه‌هايي متنوع داشته باشد. البته كه روابط اجتماعي به ميزاني از پنهان‌كاري و «راست نگويي» نيازمند است. اگر همه‌ي درونيات افشا شود و نظراتِ همه نسبت به هم بي‌كم و كاست معلوم گردد، شيرازه‌ي زنده‌گي اجتماعي از هم خواهد پاشيد. اما دورنگي غيراز اين‌هاست. افشا نكردن درونياتِ غيرلازم، متفاوت است از ابراز نظر بر خلاف عقيده‌ي واقعي. آن يكي سلبي‌ست و اين يكي ايجابي. آن از جنس نگفتن و انجام‌ندادن است، و كار نكرده البته مستحق مؤاخذه نخواهد بود. اما اين كاري‌ست كه انجام مي‌شود و عملي كه صورت مي‌پذيرد، كه اگر نا به‌حق و خلاف واقع باشد، سؤال‌برانگيز مي‌شود، و چه بسا بازخواست به دنبال آورد. راهي‌ست طولاني از «راست‌نگويي» تا «ناراست گويي».

 

گفته مي‌شود كه مردمان در سرزمين‌هاي غربي روراست و بي‌تعارف‌اند. آن جا عقلانيت اقتصاديِ غالب، نفع شخصي را قاعده‌ي حاكم بر كردارها ساخته است. فردگرايي يا به رسميت شناختن حقوق و مهم شمردن اراده‌هاي تك‌تك افراد، نه تنها اصل اساسي فلسفه‌ي سياسي، كه معيار زنده‌گي اجتماعي‌ست. مبناي رفتار هر كس، نفع خود اوست و مي‌داند كه ديگران هم چنين قاعده‌اي دارند، و مي‌داند كه ديگران هم مي‌دانند كه او چنين قاعده‌اي دارد، و ديگران هم مي‌دانند كه او اين را مي‌داند. خلاصه، همه چيز روشن و تعيين شده است. قاعده‌اي جا افتاده و پذيرفته شده، و جزئي از نظام اخلاقي مقبول در آن ديار. بر اساس قاعده‌ي «نفع شخصي»، مبناي رفتارهاي جمعي و روابط اجتماعي واضح و مشخص است. بر هر كس روشن است چه بايد بكند و معلوم است كه ديگران در مواضع مختلف چه رفتارهايي بروز خواهند داد و كاملاً آشكار است كه رفتار هركس چه دليلي دارد و هر كاري چرا صورت مي‌پذيرد. راستي و درستي! اين است اصل اساسي زنده‌گي جمعي كه در حضورش ارتباطات اجتماعي روان و آسان برقرار خواهند شد و زنده‌گي در كنار يك‌ديگر راحت و كم‌دغدغه ادامه خواهد يافت.

قبل از اين وضع، در دوران ماقبل عصر صنعت و فن‌آوري، و پيش از اين‌چنين پيچيده شدنِ روابط در زنده‌گي اجتماعي، و هم ام‌روز شايد در برخي جوامع دور مانده از ارتعاشات آن انفجار صنعتي، مثل جوامع كوچكِ روستايي، اخلاق و روابط انساني معنايي نداشت و ندارد جز صميميت، روابط بسيار نزديك و دوستانه، فداكاري، گذشتن از نفع خود براي دوستان و نزديكان، و خلاصه درجمع بودن و با جمع بودن و براي جمع بودن. در آن زمان «فرديت» معنايي نداشت. شخصيت و هويت هر كس درون اجتماع‌اش حل شده بود. فرد با جامعه و اطرافيان خود شناخته مي‌شد. زنده‌گي در جمع معنا مي‌گرفت و براي جمع ادامه مي‌يافت. صداقت و راستي در آن‌چنان جوامعي به معناي ازخودگذشته‌گي بود و خود را فداي جمع كردن.

در جوامع امروزي اما آن «براي جمع بودن» ديگر محلي از اعراب ندارد. اين «فرد»ها هستند كه زنده‌گي مي‌كنند، براي خود نه براي ديگران. اين تفكيك نفع‌هاي شخصي و تعيين حريم‌هاي فردي نه به معناي زوال اخلاق و مرگ انسانيت است كه درآن مروت جايي نداشته باشد و انسان‌دوستي و كرامت معنايي ندهد، نه سامان زنده‌گي اجتماعي را از هم مي‌گسلد و نه موجب هرج و مرج و بي‌ساماني مي‌شود، بلكه شفافيتي پديد مي‌آورد كه هركس حد خود و قدر ديگري را بشناسد و تكليف‌اش با خود و ديگران معلوم باشد و در دنيايي كه ازخودگذشته‌گي‌ها و فداكاري‌هاي موجود در روابط رو در رو، در پيچيده‌گي‌هايش جايي براي ماندن ندارند، راه خروجي باشد براي راستي و صراحت تا در سختي‌هاي زنده‌گي پر پيچ و خم ام‌روز نپيچد، معوج نشود، راه بر صداقت نبندد و به دورنگي و دورويي نينجامد. راستي و درستي! اين است آن چه بايد بماند تا اخلاق پا برجا باشد و كرامت انساني معنا يابد، هر چند فدا كردن خود براي جمع محلي از اعراب نيابد.

اما ايران: روابط اجتماعي در جامعه‌ي ما روابطي سنتي و ابتدايي نيست. شهرنشيني مدرن در حال فرا گرفتن بخش اعظم جمعيت ايران است. تخصصي شدن مشاغل و تعدّد تخصص‌ها، جدايي محل كار از خانه، افزايش گستره‌ي مناسبات اجتماعي، لزوم برقراري ارتباطات پرتعداد با انواع و اقسام گروه‌هاي اجتماعي، تراكم جمعيت، انبوه جمعيت ناشناس شهري كه همه‌گان همه روزه با آن‌ها در مواجهه و مبادله‌اند، صفات بارز شهرهاي مدرن و از جمله شهرهاي ايران‌اند كه در آن‌ها تراكم و تنوع برنامه‌هاي كاري و مشغله‌هاي روزانه‌ي فرد، امكان انتخاب نوع برنامه‌ها و نحوه‌ي چينش و زمان‌بندي آن‌ها را از اختيار او خارج مي‌سازد و تشديدِ كم‌بودِ منابع كم‌ياب، در رأس آن‌ها وقت، و پس از آن تخصص و سپس ساير امكانات مادي و معنوي زنده‌گي را موجب مي‌شود. ويژه‌گي‌هايي كه امكان تداوم الگوهاي روابط جمع‌گرايانه و عاطفي را چنان كه در جوامع چهره به چهره هست از ميان مي‌برند و هنجارهاي رفتاري و آداب اخلاقي ويژه‌اي را الزام مي‌كنند. در چنين جامعه‌اي هر فرد بخشي از مجموعه‌اي‌ست كه تك‌تك اجزاء آن در ارتباطي ارگانيك و منسجم به يك‌ديگر پيوسته‌اند. هيچ كس احاطه‌ي كامل بر روند زنده‌گي خود و اختيار كامل براي تنظيم همه‌ي برنامه‌هاي خود ندارد. همه جزئي از مجموعه‌اي كلي هستند و در ميان اجزاء آن جفت شده‌اند. اين «در اختيار جمع بودن» البته با آن «براي جمع بودنِ» سنتي تفاوت ماهوي دارد. اگر در آن جا فرد براي جمع زنده‌گي مي‌كند، اين جا در اختيار جمع اما براي خود زنده‌گي مي‌كند. براي جمع بودن در جامعه‌ي سنتي، همه‌گان را با هم يك‌سان و با خصوصيات كلي جماعت مشابه مي‌سازد و در كليت اجتماع حل مي‌كند، اما در اختيار جمع بودن در جامعه‌ي مدرن، جاي‌گاه انحصاري و واحدِ فرد را در ميان جمع متمايز مي‌سازد، تفاوت‌هايش را با جاي‌گاه‌هاي ديگر آشكار مي‌گرداند و بر فرديت و تمايز او تأكيد مي‌كند. زنده‌گي در چنين جامعه‌اي ناگزير براي حفظ فرديت و هرچه بارزتر كردنِ تمايز آن در ميان جمعيت است. رها كردن منافع فردي در اين جامعه به معناي حذف از گردونه‌اي‌ست كه اجزاء آن در ارتباطي تنگاتنگ با يك‌ديگر پيوسته‌اند. در اين وضع تنها ارزش‌هاي فردگرايانه است كه مي‌تواند ارتباطات اجتماعي را سامان بخشد و روابط اخلاقي را منظم گرداند.

اما روابط اجتماعي در ايران، روابطي مدرن و مبتني بر الزامات فردگرايي نيز نيست. خانواده‌ي گسترده در ايران مهم‌ترين مجموعه‌ي اجتماعي‌ست كه در آن آشنايي‌هاي نزديك و ارتباطات صميمي و چهره به چهره به دلايل متعدد، از جمله كم‌بود و نبود حمايت‌هاي اجتماعيِ مدني و قانوني و نياز به هم‌ياري‌ها و حمايت‌هاي خانواده‌گي افراد از يك‌ديگر، هم‌چنان براي حفظ و تداوم خود تلاش مي‌كند. بقاي خانواده‌ي گسترده مستلزم رواج ارزش‌هاي جمع‌گرايانه است. خانواده‌ي گسترده كه اولين گروه جامعه‌پذيري فرد در دوران اوليه‌ي زنده‌گي و مهم‌ترين گروه عضويت او در دوره‌هاي بعدي‌ست، ارزش‌هاي جمع‌گرايانه را رواج مي‌دهد و در درون افراد نهادينه مي‌كند.
به اين ترتيب، ارتباطات اجتماعيِ عيني در جامعه‌ي ايران درگير پيچيده‌گي‌هاي مدرني‌ست كه جايي براي ارزش‌هاي جمع‌گرايانه و فداكارانه باقي نمي‌گذارد، اما هنجارهاي دروني شده‌ي ذهني و الگوهاي رفتاري ناشي از آن هم‌چنان بر اين ارزش‌ها پافشاري مي‌كنند. دروغ‌گويي و دورنگي حاصل چنين وضعي‌ست كه شكل نهادينه شده‌ي آن، نام رودربايستي به خود مي‌گيرد و جالب آن كه خود به عنوان يك ارزش ستايش مي‌شود و در فرآيند جامعه‌پذيري، نسل به نسل آموخته مي‌شود. رودربايستي شكل نهادينه شده‌ي روابط اجتماعي در جامعه‌اي‌ست كه ذهنيات حاكم بر اعضاي آن با عينيات موجود هم‌خواني ندارد. رودربايستي وضعيت اخلاقي‌اي‌ست كه در آن روابط اجتماعي، كه به دليل افزايش جمعيت و تراكم مادي و اخلاقيِ ناشي از آن پيچيده و چند بعدي شده‌اند، ديگر توان نگه‌داري ارزش‌هاي جمع‌گرايانه و فداكارانه‌ي مختص ارتباطات ساده و رو در رو را ندارند، اما الگوي اخلاقي و هنجاري حاكم بر ذهنيت و رفتار افراد، هنوز آن ارزش‌ها را مي‌ستايد و حفظ و نگهداري آن‌ها را لازم مي‌داند و تخطي از آن‌ها را جايز نمي‌شمارد و خطاكاران را با فشارهاي اجتماعي و اخلاقي مجازات مي‌گرداند. رودربايستي در برابر كساني كه به درجه‌ي صميميت و رفاقت كامل رسيده‌اند، وجود ندارد. براي كساني كه كاملاً غريبه و ناآشنا هستند نيز رودربايستي اعمال نمي‌شود. رودربايستي الگوي ارتباط با كساني‌ست كه در ميان اين دو قطب قرار مي‌گيرند. كساني كه نه كاملاً آشنا باشند و نه كاملاً غريبه. يعني كساني كه بخش اعظم روابط اجتماع ما با آن‌ها شكل مي‌گيرد. فداكاري و از خود گذشته‌گي در جهت آرمان‌هاي جمعي، در ذهن و در نتيجه بر زبان افراد و نيز در الگوهاي رفتار متقابل اجتماعي و اخلاقي همچنان جاري باقي مي‌ماند، اما آن چه كه در عمل مي‌تواند رخ دهد، چيزي نيست جز پي‌گيري و حفاظت از منافع فردي. چيزي كه اگر به صراحت بيان شود، انگ خودخواهي و خودپرستي و طمع‌كاري مي‌خورد. پس صراحت و صداقت، از ترس ردّ و طرد فرد از اجتماع، جاي خود را به لفاظي و چاپلوسي مي‌دهد و در پرده‌ي تعارف و رودربايستي پنهان مي‌شود. رودربايستي عبارت است از ابراز فداكاري و از خودگذشته‌گي بر زبان و توجه به منافع شخصي و خصوصي در دل. اعضاي جامعه‌ي ما انتظار شنيدن پاسخ سرراست و صريح ندارند. رك‌گويي پديده‌ي چندان مثبتي محسوب نمي‌شود. بلكه «اخلاق» اقتضا مي‌كند كه قبل از آشنايي و صميميت كامل، رودربايستي به جا آورده شود.

«تعارف» ادبيات نهادينه‌شده‌اي‌ست براي گفتن «دروغ»هايي كه اخلاق رودربايستي الزام مي‌كند، تا فرد براي به جا آوردن اين ارزش اخلاقي به زحمت نيفتند. البته غير از اين ابزار رسمي، هر كس به فراخور خلاقيت و قدرت ارتباطات اجتماعي خود، به نحوي دورنگي لازم را اعمال مي‌كند و دروغ‌هاي لازم را مي‌گويد. اعضاي جامعه‌ي ما از شنيدن اين دروغ‌ها لذت مي‌برند حتا اگر بدانند كه دروغ‌اند! و تحمل شنيدن «راست‌اش» را ندارند حتا اگر از آن «راست» از قبل مطلع باشند. به اين ترتيب، تلاش براي حفظ ارزش‌هاي جمع‌گرايانه‌اي چون كمك به ديگران، فداكاري و از خودگذشته‌گي، نه تنها به برقراري اين ارزش‌ها نمي‌انجامد كه ارزشي برتر و والاتر، كه مبناي هر قاعده‌ي اخلاقي‌ست را نيز بر باد مي‌دهد: «صراحت و صداقتِ» فردگرايانه از روابط اجتماعي اخراج مي‌شود تا ايثار و فداكاري رياكارانه تداوم يابد.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.