سال دوم، شماره بيست و يك تير 1383

 دوهفته‌نامهء فرهنگی


 

 

 

ماجرای ناتمام آقايان و برده‌گان

دين‌داری و فضای مجازی

از آسمان

اين نيز بگذرد

خانه‌ی قديمی

رخ شيشه‌ای

عاشقانه‌های گداخته، هفت شعر

 

 نوشته‌هاي عباس در اين سال:

 پرنده‌ي بنفش

 اسبان عاشق

 

رخ شيشه‌ای

غلام‌عباس مؤذن

 

ترسيدم. رسيدن‌اش نزديك بود. تيك تاك ساعت با ضربان قلب‌ام يكي شد. نگاه‌ام به مانيتور افتاد. كليد كامپيوتر را زدم. بالا آمد. ساعت را نگاه كردم. ترس‌ام بيشتر شد. كليك كردم، نشد. دوباره كليك كردم، باز هم نشد. خواستم پاك‌اش كنم، نتوانستم.  تند تند كليد ماوس را فشار دادم. فكرم درست كار نمي‌كرد. نكند مسير را اشتباهي رفته‌ام؟ بازگشتم.

دوباره شروع كردم. به بك‌‌گراند رسيدم. «ماه‌رخ» آن‌جا نشسته بود. روي او كليك كردم. انتخاب شد. فرمان پاك كردن را زدم، محو شد. قلب‌ام هُري ريخت. نفس راحتي كشيدم. زنگ آپارتمان هوار كشيد! "خدايا چي‌كار كنم؟" در را باز نكردم. صداي دسته كليد را شنيدم كه از كيف‌اش بيرون آورد. كليد چرخيد. «ماه‌رخ»  وسط مانيتور خنديد. صداي چرخش كليد در گوش‌ام مثل باز شدن در زندان بود. سبد را روي ميز ناهارخوري گذاشت. كامپيوتر جلو چشمان‌مان دوباره بالا آمد. لب‌خندي زدم به آسمان. مانيتور يك لحظه خاموش و روشن شد. بار اول، بك‌گراند خالي بود. بار دوم كه روشن شد، دوباره دل‌ام پايين ريخت. «ماه‌رخ» ظاهر شد. هنوز مي‌خنديد. مثل زهرمار شد. مانتوش را از تن كند، اما چيزي نگفت. دامن كوتاه‌اش را پوشيد. بوي ريحان پيچيد توي اتاق. لب‌خندي كه تلخي عصبانيت‌اش را داشت، نشست روي گونه‌هاش. عرق‌اش را پاك كرد، گفت:

-          چيه، بازم كه غرق كامپيوتري؟ ...

-          پاك‌اش كرده بودم، اما ... اما نميدونم چي شد كه يه هويي دوباره اومد ...

برگهاي ريحان را چيد. شايد احساس من از بوي ريحان لطيفتر بود. حركت موهاي «ماهرخ»ام را در كابل پشت كيبورد احساس ميكردم.

-          اين فقط يه عكسه! هيچ تفاوتي هم با خيال نداره، ولي من واقعي‌ام، ميبيني؟

واقعي نبود. گمان مي‌كرد واقعي‌ست. راه كه مي‌رفت لب‌هاش از هم باز و بسته مي‌شد و مي‌گفت مي‌خندم، ولي: "خنديدن يه طور ديگه‌س." فقط چشم‌هاش باريك مي‌شد و لب‌هاش از هم باز مي‌شد. نمي‌خنديد، اداي خنديدن در مي‌آورد.

-          تو هم داري عوض ميشي. تو هم داري خيالي ميشي!

خنديدم. چيزي نگفتم. ميخواست هر طوري كه شده مرا وارد جدال كند، جدالي كه حكم پيروزياش را براي خودش ميخواست. "خدايا از دست اون راحت‌ام كن." پارچ آب را برداشتم كه بزنم تو سرش. بلورهاي يخ توي پارچ آرام آرام تكان خورد. ديدن لرزش يخها مرا از كشدار كردن جدال منصرف كرد. منصرف شدم.

تصوير «ماهرخ» روي بلورهاي يخي پارچ افتاده بود كه هنوز ميخنديد. موهاي بلندش، شانههايش را پوشانده بود.

"من احمق، من ساده ..." سبد سبزي را به طرف‌ام پرت كرد. جا خالي دادم و با خونسردي پرسيدم:

-          باز چي شده؟ خب يه عكسه! مگه ...

داد زد:

-          ميدوني اگه به يه زني كه نامحرمه نگاه كني زنا كردي؟

"نامحرم؟ خودش نامحرمه. «ماهرخ» توي مانيتور، اون مال من بود. اصلاً محرم و نامحرم يعني چه؟ كيه كه باس محرم باشه؟" نميتوانستم قبول كنم. چي يا چرايش هنوز برای‌ام معلوم نبود. آنچه برای‌ام مهم است، اين است كه وقتي كنار «ماهرخ» هستم، آرام‌ام.

"قول مي‌دم ديگه نگاه نكنم. نه، نه، شايدم ... اصلاً چرا نباس نگاه كنم؟ مگه تو زن‌ام نيستي؟" نيش براق چاقوي دسته زنجاني آشپزخانه از جلو چشم‌هام رد شد. "لعنت بر شيطون! باشه، باشه، سعي مي‌كنم ..."

جواب‌ام راضي‌اش نكرد. عصباني بود. رفت تو اتاق خواب. ساكت شد. احساس كردم لبهاي «ماهرخ» روي مانيتور حركت ميكند. پوست شفاف و زيباي او به سياهي زد. چشم‌هاش از حدقه بيرون افتاد. سرم را بر گرداندم. از اتاق خواب بيرون آمد. خونين و مالين. موهايش سرخ خون بود. صداي «ماهرخ» بيدارم كرد. چشمهام را آرام باز كردم. «ماهرخ» بالاي سرم با مهرباني لبخند ميزد. گفت:

-          چي شده عزيزم؟

و دو عدد قرص آرام‌بخش توي دهان‌ام گذاشت.

همان دامن كوتاه را پوشيده بود. راه كه ميرفت، مثل اين بود كه پرواز ميكند. عضلات رانهايش سفت و تراشيده شده بود. ليوان آب را به من داد:

-          بيا بخور. حالا چي خواب ديدي؟

ليوان را سر كشيدم:

-          خواب ديدم تو يكي ديگهاي هستي. انگار عوض شده بودي!

پتو را كنار زد و در آغوش‌ام دراز كشيد. دست‌اش را روي صورت‌ام آهسته كشيد. گرمي لب‌هايش را زير گلويم احساس كردم. سرش را روي سينه‌ام گذاشت. موهاي نرم‌اش توی دست‌هام ليز خورد. گفت:

-          ممكنه خواب‌اِت راس باشه.

خنديدم و گفتم:

-          مگه تو زن ديگهاي هستي؟

خودش را به من چسباند و گفت:

-          ميدوني كيوان، ...

و ساكت شد. گفتم:

-          چيه؟ چي ميخواي بگي؟

گفت: "خدا داره آرزومونو برآورده ميكنه."

با تعجب گفتم:

-          كدوم آرزو؟

دستهايش را دور كمرم حلقه كرد. سرش را بالا آورد. نگاه‌ام كرد، دوباره سرش را گذاشت روي سينهام. گونههاش گرم بود. حرارت نفس‌اش، سينهام را نوازش ميداد. گفت: "ديگه كابوس نميبيني كيوان!" برگشت و دست‌هاش را گذاشت روي شكم‌اش. با انگشتان‌اش بالاي ناف‌اش ضرب گرفت، ادامه داد:

-          يه نفر اين توئه. يكي كه ديگه نميذاره خواب بد ببيني ...

يخي كه توي پارچ بود، تحليل مي‌رفت و گم مي شد توي آب. به دست‌هام نگاه كردم، داشت روي موهاي بلند «ماه‌رخ» سر مي‌خورد، از زير دست‌هام خون سرازير شد، وقتي به گونه‌هاي «ماه‌رخ» رسيد، به رنگ كهربايي، شايد هم نارنجي، تبديل مي‌شد. پرده‌ی توري اتاق تكان خورد، نسيم سردي بدن‌ام را لرزاند. «ماه‌رخ» آينه‌ي ميز توالت را نشان‌ام داد، گفت:

-          آينه ديگه قديمي شده كيوان، عوض‌اش كن.

برگشتم و آينه را نگاه كردم:

-          به خاطر ترك‌اش مي‌گي؟

-          كدوم ترك؟ اون كه سالمه. به خاطر اينه كه ديگه از اون خسته شدم، مي‌خوام نو باشه. وقتي جلوی آينه‌ی نو مي‌ايستم، احساس تازه‌گي مي‌كنم. تو چه‌طور؟ تو اين‌طور نيستي؟

نمي‌دانستم چه جوابي بدهم. منتظر بودم تا جوابي به ذهن‌ام بيايد، يك جواب منطقي، جوابي كه او خوش‌اش بيايد. انتظار! هميشه منتظر چيزي بودم، اما نمي‌دانم چي! كسي كه فقط مال خودم باشه؟ يا فقط مرا دوست داشته باشد؟ دوباره خجالت كشيدم. از خودم، يا از چيزي كه «ماه‌رخ» مرا به آن متهم مي‌كرد. نمي‌دانم، شايد راست مي‌گويد: من خودخواه هستم!

مي‌خواستم فقط به من فكر كند. تمام مردها براي‌ام دزدهايي هستند كه مي‌خواهند او را از من بدزدند، اما نمي‌گذارم. آرام نفس مي‌كشيد. شكم‌اش را نگاه كردم. "خدايا! يعني اوني كه گفت، راسته؟" چاقوي آشپزخانه را  كسي از درون‌ام توي دست‌ام گذاشته بود. اصلا جيغ نكشيد. فقط چشم‌هاش را باز كرد. آسمان را تو چشم‌هاش ديدم. صورت‌اش ديگر زرد شده بود. دست‌اش را آرام بالا آورد، روي گونه‌هام كشيد. آرام لب‌خندي زد. بريده بريده گفت: "كيوان ... چه ... خوبه كه ... من ... قبل از تو ... مي‌ميرم ..."

تازه فهميدم كه كارد را توي سينهي خودم فرو كردهام، اما نه! من سالها پيش از اين، مرده بودم.

باز صداي دو مرد غريبه را شنيدم. صدايي كلفت و دو رگه. چشمهام را كه باز كردم دو نفر كه كفن پوشيده بودند، من را از روي تخت بلند كردند. سوزشي در يكي از بازوهام احساس كردم. نمي‌توانستم تشخيص بدهم در كدام يكي‌ش بود. ...

آخه با من چيكار داشتند؟ تازه نوبت استخونهام بود كه بپوسن. مهتابيهاي بالاي سرم، آروم آروم به تاريكي رفت. فشار برق را در سرم احساس كردم. از فشار اون، زير پاهام خيس شد. دوباره «ماهرخ» در بغل‌ام دست و پا زد، اما هنوز صورت‌اش آروم بود. كتفهام را دوباره گرفتند و از روي تخت بلندم كردند.

پاهام رو مي‌ديدم كه روي زمين كشيده مي‌شن. شلوارمو بيرون آوردن، هنوز خيس بود و به پاهام مي‌چسبيد. خوابم مي‌اومد. دوست داشتم بخوابم. خسته بودم. بدن‌ام ديگر مال خودم نبود.

از بالا، روي تخت‌ام، دمر ولو شدم. از خسته‌گي نمي‌تونستم برگردم. چيزي از دهن‌ام بيرون آمد. هيچ مزه‌اي نداشت. سعي كردم دهن‌ام رو ببندم، اما نمي‌تونستم. ملحفه خيس شد. دستي من رو برگردوند، سقف سفيد اتاق توي چشم‌هام فرو ريخت! صداي كفش‌هاي دو مرد رو شنيدم كه از كنارم دور مي‌شدن. همه‌جا خاموش شد. دوباره «ماه‌رخ» اومد. مي‌خنديد.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.