|
از
آسمان
-
دنيا و دستهای من و تو
-
از پادشاهان كائنات
دنيا و دستهاي من و تو
انسيه سياوش
امروز
اندیشیدم
دنیا از
آن من و توست
بیواسطهی دستهایمان
و فردا
میاندیشم
دنیا
بی
دستهای
من و تو
در آغوش کیست؟
از پادشاهان كائنات
مصطفا مقدم
روز
تمام شده بود. خورشيد در حال غروب بود و او امروز هيچ چيز به دست
نياورده بود. درهاي همهی خانهها را زده بود و هيچ بهدست نياورده
بود. كودكي او را به مادرش نشان داد و گفت: "او كيست؟" مادرش گفت: "او
فقيرترين مرد اين شهر است."
مرد
دلاش شكست. غروب غماش را دو چندان كرد. اشك پهناي صورتاش را گرفت.
گرسنهگي نايي براي فرياد نگذاشته بود. آرام گفت: "خدايا! چرا اين قدر
فقيرم؟"
فرشته
گفت: "خدايا! چرا به او ثروتي نميدهي؟ تو خوب ميداني كه او از
بندهگان خوب توست."
خدا
به تماشاي اشكهاي فقير نشسته بود. انگار به زيباترين مخلوق خود
مينگريست.
فرشته
دوباره گفت: "خدايا! او را ثروتمند و غني ساز! او از بندهگان نيكوي
توست."
خدا
گفت: "او ثروتمندترين بندهی من است!" و اين جمله را آنچنان بلند گفت
كه فقير هم شنيد. مرد سر به آسمان بلند كرد. تمام صورتاش از اشك خيس
شده بود، آنچنان ميدرخشيد كه خورشيد آخرين تكهی خود را هم از شرم
اين نور در پشت كوه پنهان كرد تا فقط او باشد و خدا.
مرد
گفت: "خدايا من كه چيزي ندارم."
خدا
گفت: "حاضر به گرفتن همهی دنيا به ازاي دلي سياه هستي؟"
و آن گاه بود كه فرشتهی كوچك فهميد كه او نه ثروتمندترين مرد شهر كه
از پادشاهان كائنات است.
é |