سال دوم، شماره پانزده شهريور 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

اسطوره و واقعيت اجتماعی

در مرگ عاطفه

دو نوشته: ياد تويی كه هرگز نيافتم‌ات

بيا

از آسمان

آبی سياه

ناز و نواز

شعر عاشقانه

 

 

بيا

شهاب مباشری

 

می‌خواهی بدانی ده سال پيش كجا بودم؟ مكان جغرافيايی را نمی‌گويم. از طرفی قصدم هم اين نيست كه بگويم آن وقت به چه كاری مشغول بودم. نه اين كه مهم نباشند، اما منظورم حال و هواست.

به هر حال، اگر می‌خواهی بدانی، «بيا» و اين را از سيزدهم شهريور 1373 بخوان:

 

می‌دانی؟

سينه‌ام را در جريان مسموميت وطن به جراحی غيظ بی‌حدی سپرده‌ام،

                                    در پس پوست و ماهيچه‌ی سكوت

                                    دل‌ام فرياد خواهد زد.

سياهی خشم، سرخ شده بيرون می‌ريزد

و آيا می‌شنوی؟

آيا می‌شنوی ضجه‌های بی‌رنگ بيوه‌ی آن شهيد كوتاه قد را،

            صدای حمل لقمه‌های گوارای پليد بر انبان برآمده‌ی اين قديس؟

و می‌بينی اشك‌ريزان تمساح را در مسجد متعفن ميدان شهر؟

 

شبی تاريك، سياهی وحشت در پس‌كوچه‌ای چپاول می‌كند:

                                    سپيدی بكارتِ دختر حمال را در خود می‌پيچد

                                    و ذكور به نافله‌ی تحميق در آن سجده‌گاه سرگرم!

می‌بينی؟

لباس وارونه‌ی بدنامی به تن كه می‌پوشند؟

 

سبزی خاك تن‌ام و روشنی دمادم الوهيت را به زردی حيلتی دنی می‌آلايند!

            اما ...

            زهرخند جلوه‌ی تقدس رنگارنگ را

            در لجن‌زار فضاحت ناكام خواهم كرد.

 

بيا!

درون سينه‌ام گرمای اشتياق را لمس كن!

بيا، زودتر بيا!

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.