سال دوم، شماره دوازده مهر 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

برای خنده و فراموشی

آيا اين داستان ...

نشان مدرسه

اين‌جوری دل‌ام می‌خواد - 2

تصوير مردد تقدير

نه من تنبان دارم نه حسن

مرا بجوی و بخوان

يك نبض وارونه

دُرد سرخ‌گون

 

آيا اين داستان ...

نگاهی به يك داستان كوتاه نوشته‌ی هدا صفا

نويسنده‌ی وب‌لاگ گور به گور

 

«هدا صفا» در داستاني بدون نام كه در دو هفته‌نامه‌ي الكترونيكي «فروغ» منتشر شده و از همان سطر اول با جمله‌ي «مرداد 1395! من تو را دیدم ...» آغاز مي‌شود، گزارشي مستقيم از آينده ارائه مي‌دهد. گزارشي از روي‌دادي نه چندان تازه اما به اندازه‌ي كافي دل‌چسب و در قالبي كاملا شناخته شده. او از زاويه‌ي ديد اول شخص براي بيان داستان‌اش استفاده مي‌كند و چنان بي‌پرده و صريح از شيوه‌ي نقل گزارش بهره مي‌برد كه خواننده را در همان اولين سطور مجذوب مي‌كند. تجربه‌اي كه در اين قالب هنري منتقل مي‌شود واقعيتي را مي‌سازد كه بعد از پايان يافتن داستان و اتمام روايت، زيبايي درخور تحسيني را باز مي‌آفريند.

روايت‌گر داستان مي‌كوشد با نقل گزارشي از برخورد راوي (نويسنده) با شخصي كه زماني (هفده سال پيش) او را از نزديك مي‌شناخته و به صورتي تصادفي در يك حادثه‌ي غيرمنتظره با او رو در رو مي‌شود، ساختمان داستان‌اش را بنا نهد. داستان از جزئيات زيادي برخوردار نيست، در واقع هيچ جزئياتي براي بازگو كردن ندارد.

هر داستاني در درجه‌ي نخست از نظرگاهي بيان مي‌شود. نظرگاهي كه ناظر آن مي‌كوشد خواننده‌اش را از زاويه‌اي كه براي بازگويي حقيقت داستاني‌اش انتخاب كرده به درون كنش داستاني بكشاند و با آن درگير كند. نويسنده مي‌تواند خود را در هيأت راوي داستان قرار دهد. به عنوان آفريننده‌ي مطلق از منظر يك داناي كل به بيان داستان‌اش از قله‌اي رفيع بپردازد. مي‌تواند نظرگاه‌اش را محدود كند و از زاويه‌ي ديد كسي غير از خود به ذكر جزئيات داستان بپردازد. اين اختيار را نيز دارد كه خود را در جريان مستقيم داستان قرار دهد و كنش داستاني را از زاويه‌ي ديد «من» راوي بيان كند. در اين حالت لزوما «من» نويسنده همان «من» داستان‌گو نيست و اين دو نبايد با هم خلط شوند. مهم اين است كه نظرگاه راوي يا همان زاويه‌اي كه نويسنده براي بيان داستان‌اش انتخاب مي‌كند، چنان مناسب باشد كه بتواند «واقعيت داستاني» را به خوبي پيش برد و به بيان آن چه نويسنده مي‌خواسته كمك لازم را بكند. با اين مقدمه در مي‌يابيم كه خانم «صفا» نظرگاه داناي كل را براي نوشتن داستان‌اش برگزيده است.

داستان خانم «صفا» داستان يك تقابل انساني‌ست. داستان كش‌مكش دردناك ميان درون و برون است. داستان تضاد هميشه‌گي ميان آدم‌هاست. داستان گونه‌گوني غير قابل توضيح رفتار آدم‌هاست. روايت‌گر روي‌داد تمام نشده‌اي است كه نام‌اش زنده‌گي‌ست و كنش دروني‌اش ناقض ساز و كار طبيعي آن، چندان كه در بدو امر به نظر مي‌رسد.

صرف‌نظر از اين كه نويسنده مي‌كوشد با آوردن جمله‌ي آغازين داستان، خواننده‌اش را به زماني بسيار دورتر از زمان حال ارجاع دهد، با اين همه «تصادف» و «حادثه» نقشي اصلي و محوري را در داستان ايفا مي‌كند. تصادفي به ظاهر كوچك كه در دل تصادفي بزرگ‌تر كه نام‌اش زنده‌گي‌ست، دفعتا اتفاق مي‌افتد و به تقابل با آن بر مي‌خيزد و كنش داستان را پي‌ريزي مي‌كند. اين چنين به نظر مي‌رسد كه آن چه «راوي» در داستان خانم «صفا» اصرار دارد از آن بگريزد، بي هيچ چشم‌پوشي خاصي و يا بدون هيچ پنهان‌كاري مألوفي كه گاه تمام رفتارهاي آدمي را دور از دنياي واقع در بر مي‌گيرد، هدف واقعي و بي كم و كاست زنده‌گي‌ست. هدفي كه به خاطر تقابل خصوصيات ناهم‌گون انساني از دست‌رس دور مانده است. روايت‌گر داستان ظاهرا زني جدي‌ست، شيفته است، ساده لوح نيست، آرمان‌گراست، تجمل‌پرست نيست، با گذشت است. معشوق نيست، عاشق است. مرد موجودي‌ست فرصت‌طلب، متحجر، شيفته‌ي ظاهر و فريفته‌ي كار و كسب، در عين حال غيرمتعهد و آرمان‌گريز. خصوصياتي كه راوي داستان به كلي فاقد آن است. تقابل ميان اين دو تن كنش واقعي داستان را فراهم مي‌آورد. شايد به‌تر آن بود كه خيلي بيش از اين در مورد اين داستان گفت‌وگو مي‌شد. هم‌چنين لازم بود به جزئيات داستاني آن نيز بيش‌تر پرداخته مي‌شد،  اما ظاهرا چنين فرصتي در اختيار نيست، زيرا كه داستان ضعف‌هايي نيز دارد كه بايد به آن اشاره شود.

نخست آن كه نويسنده نسبت به كاربرد لغات، تصاوير و تمهيدات شعري در داستان‌اش برخوردي كاملا سهل‌انگارانه دارد. او يا نمي‌داند يا با دانستن اين ضرورت مطلق كه مي‌بايد براي گفتن داستان كوتاه از صنايع شعري دوري گزيد، به آن تن مي‌دهد، مثلا: «همه‌ي اين شب‌هاي بدون صبح» يا «پس از اين همه فراموشي، پس از اين همه خاموشي ...» يا «مثل هميشه‌هاي دور» يا «تمام شب را براي اين همه زخم، براي اين همه درد كه هنوز در من هست، براي اين همه تلخي اين همه بي‌هوده‌گي اين همه خالي، براي آدمي كه من نيست، براي آدمي كه تو نيست، براي دنيايي كه دنياي ما نيست، گريستم.»

دوم آن كه خانم «صفا» نسبت به زباني كه با آن داستان‌اش را روايت كرده، اصلا متعهد نيست. او يا اين زبان را به خوبي نمي‌شناسد يا نسبت به كاربرد آن به طرزي آزاردهنده بي‌اعتناست. كاستي‌هاي هول‌ناكي  كه همه‌ي علاقه‌مندان به ادبيات فارسي و ادبيات داستاني را به طرزي غير قابل باور درگير مي‌كند، مثلا: «عصبانيت و فريادهاي موكل‌ام را سراسيمه كنار زدم» يا «لختي تكيه دادم تا خشكي پاهايم تمام شود» يا «بايد همه‌ي آن شلوغي كنار مي‌رفت». نويسنده جايي گفت‌وگوها را كامل مي‌نويسد، مثلا: «فكر نمي‌كنم شانسي براي برد داشته باشيد.» و گاه آن‌ها را شكسته، مثلا: «برا كار ديگه.» و اين همه معلول اين حقيقت است كه تكليف خود را پيش از اقدام به نوشتن با اين موضوع ساده كه انديشه‌ها و تخيلات آدمي فقط در زبان است كه ساخته مي‌شود، يك‌سره نكرده است. اين بي‌توجهي به زبان به طرز غم‌انگيزي سراسر نوشته را در بر مي‌گيرد و آن را از مرتبه‌ی انتفاع مي‌اندازد. شايد به اين دليل ساده كه او نمي‌داند _ به قول شاملو _ تعهد نويسنده در قبال زبان نيمي از تعهد اجتماعي نويسنده است.

 

نظر شما در اين باره

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.