سال دوم، شماره دوازده مهر 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

برای خنده و فراموشی

آيا اين داستان ...

نشان مدرسه

اين‌جوری دل‌ام می‌خواد - 2

تصوير مردد تقدير

نه من تنبان دارم نه حسن

مرا بجوی و بخوان

يك نبض وارونه

دُرد سرخ‌گون

 

 

اين‌جوری دل‌ام می‌خواد - بخش دوم از يك داستان

انسيه سياوش

(نويسنده‌ی وب‌لاگ زنی به نام سياوش)

 

آخرين جمله‌های بخش اول

 

مي‌رم تو حمام. باز مي‌زنم زير گريه. يادته يه بار وقتي كسي خونه نبود و من هم حمام بودم، تلفن رو با خودم بردم تو حمام؟ وقتي زنگ زدي، پرسيدی كجام، گفتم حمام‌ام. از خنده غش كردي. گفتي: "ديوونه ..." مي‌دونستي برا همين ديوونه گفتن‌ات هم مي‌ميرم. حمام جاي تلفن‌بازيه.

آره، حمام جاي گريه كردن، جاي خلوت كردن، جاي مرور كردنه ...

 

2

 

خيلي بي‌انصافي! كاش اين طوري نمي‌شد. اصلا به چه حقي اون شب آن‌لاين شدي؟ چرا اومدي تو گروپِ ما؟ چرا پا پيچ شدی به آی‌دی من؟ ... آره، دل‌ام مي‌خواد اسم‌ام «پرين» باشه. مي‌خوام مثل دختري كه توي اون كارتونه بود، من هم همين‌طور افسار زنده‌گي‌مو مي‌گرفتم و مي‌رفتم جلو. خوب مي‌دوني منطق نويسنده‌گي تو و فرمول‌هاي رياضي من با هم جور در نمي‌آاد. اصلا چه‌قدر احمقانه من يه مرد مجازي رو به زنده‌گي خودم راه دادم! من كه هميشه مسأله‌ها برام چند مجهوله بود و بعد يكي يكي جواب‌شون معلوم مي‌شد ...

خاله داد مي‌زنه: "بسه ديگه بچه! مگه حمام زايمان رفتي؟ د بيا بيرون ديگه! مثلا مي‌خواستيم تولدت رو جشن بگيريم."

واي خدايا! ام‌روز تولد من بود! پس اون بسته‌اي كه اصرار داشتي بگيرم برا همين بود؟ من فكر كردم يه يادگاريه. البته چه فرقي مي‌كنه، اون هم يه يادگاري مي‌شد. من يادگاري‌ها رو دوست ندارم ... حتا يادگاري‌هاي بابا رو هم نگه نداشتم. مي‌ترسيدم هر وقت ببينم‌شون دل‌ام بگيره.

-          الان مي‌آم خاله جون ...

 

حالا ديگه از ساعت يازده شب هم گذشته، اما تو حتا به من زنگ هم نزدي ... نمي‌خوام فكر كنم كه لج كردي. آخه، تو هيچ وقت اين كارو نمي‌كني. اما نمي‌تونم هم فكر كنم تولد من برات اين‌قدر بي‌اهميت بوده ... بي‌خودي فكر مي‌كنم من خودم تولدم يادم رفته بود، تو كه جاي خود داري.

مي‌دوني، ام‌شب اين‌جا تو خونه‌ی ما همه ديگه ساعت ده شب لالا داشتن. اون‌قده خنديديم و رقصيديم كه ديگه بيش‌تر نمي‌شد خوش بگذره. يه مهموني دور هم زنونه‌ی كوچولو!

اما من تو رو يادم نرفته بود. دل‌ام نمي‌خواست كه اين‌جا باشي، اما دل‌ام مي‌خواست به يادم باشي. مي‌دوني شماره‌ي كي افتاده بود رو گوشي‌م؟ همون كه تو حتا از شنيدن اسم‌اش منزجر مي‌شدي. مي‌گفتي: "اين پسر اون‌قده علافه كه حتا دل‌ام نمي‌خواد به عنوان هم‌دانش‌گاهي تو بشناسم‌اش." اما جون من، اين حسادت نيست؟ اون نمايش‌نامه‌هاي خوبي مي‌نويسه، حتا تحليل‌هاي خوبي هم مي‌كنه، اما برا من فقط يه دوسته. تصوراته خودش برام مهم نيست، من يه دوست مي‌بينم‌اش ... اصلا يك‌هو اين چي بود گفتم؟ پيام! كاش يه پيام كوچولو از خودت برام مي‌فرستادي. اين طوري دل‌خور نبودم ...

اما الان هم نيستم. تو حق داري هر طور مي‌خواي فكر كني، زنده‌گي كني، اما پس چرا منو اين طوري تو دنيای منطقي خودم به هم ريختي و رفتي؟ يه چيزي بود كه اومدي، يه اتفاقي هم افتاده كه مي‌خواي بري.

نمي‌دونم! فقط الان ديگه چشم‌هام داره مي‌ره كه بخوابه، اما خودم نمي‌خوام، دل‌ام نمي‌خواد. برات اس‌ام‌اس مي‌زنم. بيداري؟ جواب‌ام فقط يك جمله‌ی كوتاهِ تولدت مبارك! خوب؟

دارم مي‌خوابم.

نمي‌دونم به‌ات زنگ بزنم يا نه ... نه، چرا من زنگ بزنم؟ نواري كه برام كتاب «اعترافات سن‌آگوستين قديس» رو خونده بودي، مي‌ذارم تو ضبط. به‌تره هرگز اين نجواها رو نشنوم. دل‌ام يك‌هو مي‌گيره.

چشم‌هام گرم و مست شد ... از خواب مي‌پرم. صداي رعد حسابي داره غوغا مي‌كنه. مي‌رم تو آشپزخونه. مامان كنار پنجره ايستاده، داره چاي مي‌خوره.

-          تو هم بيدار شدي؟

-          آره، خواب‌ام نمي‌بره. مي‌خوام كتاب بخونم.

-          باشه! ولي من مي‌رم مي‌خوابم. تو هم بخواب. مي‌خواي بري سفر، كمي استراحت كن. كتاب كه فرار نمي‌كنه.

 

تو ذهن‌ام همه‌ی كلمات مامان‌ام بالا پايين مي‌ره. هيچ جاي ديگه‌ی دنيا اين همه سكوت نبود كه كنج اين آشپزخونه و دل تاريك آسمون ...

كتاب بهانه بود، سفر بهانه بود. يك چيزي‌م شده بود. نمي‌بايد اين همه مهم مي‌شدي برام. تو حق داشتي! مثل خيلي آدم‌ها ...، كه مي‌برن ... كه مي‌رن ... من فقط كجاي قصه بودم؟ اصلا اين‌ها قصه و داستان بود يا من خيالات مي‌بافتم؟ دل‌ام مي‌خواست ...، نه، دل‌ام هيچي نمي‌خواست. هيچي!

فقط بيدار شدم كه بشينم و چاي بخورم و برا خودم قصه ببافم، اما من بلد نبودم حتا داستان يه معادله رو بنويسم، حتا دل باختن يه عبارت جبري رو روي يه تيكه كاغذ حكايت كنم. من هميشه معادله حل مي‌كردم، اما حالا تو حل معادله‌ی خودم ...

ديدم نفيسه همين طوري زل زده تو نگاه‌ام و منو نگاه مي‌كنه ...

-          چته تو؟ چه مرگ‌ِته؟ باز دعوا كردي؟

-          چرا بيدار شدي؟ مگه خواب‌ات نمي‌آد؟

-          تو و مامان اون‌قده سر و صدا كردين كه بيدار شدم. حالا هم مي‌خوام شيرموز درست كنم. مي‌خوري؟

-          نفيسه، تو حال‌ات خوبه اين وقت شب؟ مي‌دوني، من ام‌روز زياد حال‌ام خوب نبود. آخه، كلي كلمه‌ی بي‌جواب تو كله‌م بود و كسي نبود به دادم برسه ...

تو تمام اين مدت كه حرف مي‌زدم، نفيسه داشت موزها را دايره‌اي مي‌بريد و عسل تو شير رو هم مي‌زد. اصلا نگاه‌ام نمي‌كرد، چون هميشه از زل زدن تو چشم آدم‌ها بيزار بود. كاري كه من دوست دارم.

-          خوب حالا چي شده كه سؤال تو ذهن‌ات مونده؟ اون مي‌خواد بره پي زنده‌گي‌ش يا تو مي‌خواي تنها باشي مثل بقيه‌ی وقتا؟ ...

اين حرف آخر نفيسه مثل پتك تو كله‌م خورد. مثل كدوم وقت؟ من كه هميشه تو جمع‌ام، من كه هميشه با همه دوست‌ام، من كه هميشه ...

پشت پنجره‌ی آشپزخونه داره صبح مي‌شه. هوا داره روشن روشن مي‌شه. نفيسه هم معجون آفتاب و ابرهاي سفيدش رو خورد و خوابيد.

نمي‌فهمم آخه چرا بايد به اين زودي صبح بشه. يعني تمام اون مدت من داشتم با ظرف شكر رو ميز آشپزخونه بازي مي‌كردم؟ اصلا ديگه مهم نيست. رفتم سراغ كتري آشپزخونه و آب برا چاي گذاشتم. پا شدم و رفتم حمام. يه دوش گرفتم كه خواب از سرم بپره. البته خوابي ديگه نمونده بود. همه‌ش بيداري بود، بيداري به باور اين كه نمي‌شه متعلق بود، نمي‌شه وابسته بود. همين طوري كاملي، همين طوري بي‌نقصي ...

ساعت پنج صبح موهام خيس خيسه! مي‌رم با حوله‌ی تني‌ام مي‌ايستم تو تراس. در اومدن خورشيد و نشستن‌اش تو ابرها، صبح ديدن داره. خونه ساكت ساكته. اون‌قده همه خسته هستن كه اصلا كسي متوجه رفت و آمدهاي من نمي‌شه.

مامان‌ام تو رخت خواب همين طور غلت مي‌زنه. نفيسه با پتوي روي صورت‌اش خواب خوابه. هيچ وقت نديدم خودم چه شكلي مي‌خوابم. اما من كه هميشه خواب خواب‌ام. بيداري‌هام مال دنياي خواب‌امه.

 

مانتو روسري‌م رو بر مي‌دارم. حوصله‌ی مو شونه كردن ندارم. كرم به دست و صورت و كف پام مي‌زنم. به قول مادرم فقط مي‌مونه به سرم كرم بزنم. آخه دوست دارم پوست دست و صورت‌ام هميشه نرم نرم باشه، مثل يك زنده‌گي نرم و آروم. كتوني مي‌پوشم و مي‌رم بيرون. تا حالا به جز چند بار تو سفر و كوه رفتن با دوست‌هام هيچ وقت اين ساعت بيرون نبودم. تمام كوچه رو به تندي راه مي‌رم. مي رسم به خيابون. درخت‌ها همه به صف تو دو طرف خيابون مرتب ايستادن، مثل صف بستن تو مدرسه. انگار هميشه بايد مرتب و منظم بايستند. چند بار يه مسير طولاني رو با سرعت مي‌رم و بر مي‌گردم. مثلا ورزش مي‌كنم، تا نونوايي پخت‌اش شروع بشه. هميشه عاشق نونوايي بودم.  اين كار به نظرم سخت و دل‌چسب بود. يه عشقي مي‌خواست كه تا طالب‌اش نباشي نمي‌فهمي‌ش. تا كمر تو تنور رفتن و برگشتن ... گناه، جهنم، بهشت و سرماي ليوان‌هاي آب يخ، تابستون‌ها كنار تنور!

-          سلام! لطفا چار تا نون!

شاطر يه كمي نگاه‌م مي‌كنه و مي‌گه دويدن صبح‌گاهي مثل خواب شب شيرينه! اما من خواب‌ام هم شيرين نبود. مثل يه حباب بود كه رو آب رودخونه‌اي گم مي‌شد و مي‌رفت.

با تمامي توان‌ام شروع به دويدن كردم. انگار كه تو تاريكي باشم و از سگ هاري در برم. كليدو تو در انداختم و داخل شدم. هنوز سكوت بود و بوي خواب. سوت كتري بلند شد. رفتم آشپزخونه. چاي دم كردم و ميز صبحونه رو چيدم. همه چيز حاضر بود. خيال تو هم اومده بود و كنار پنجره‌ی آشپزخونه ايستاده بود. بي‌تفاوتي در من، مثل يك لوبيای سحرآميز مي‌پيچيد و بالا مي‌رفت. اين هميشه اولين بيماري در نبودن‌هاست!

من خسته بودم. غرق خيال و خواب بودم. غرق تو بودم، مثل تنه‌ي درخت رقصنده روي امواج توفاني دريا ...

 

ادامه دارد

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.