|
نشان مدرسه
سميه احتشامی
سلام
همكلاسي! خيلي وقت است ديگر خبري ازت ندارم. نميخوام گلهگي كنم چون
خودم هم بيوفا بودم. شايد بهتر است همه را به گردن بيوفايي دنيا
بيندازيم. بگذريم!
امروز
صبح وقتي با احساس مور مور عجيبي روي بدنام از خواب برخاستم، ناگهان
بوي مهر را شنيدم. با ياد ديشب و شبهاي قبل كه روي تخت وسط حياط با
يك تنگ آب خنك، فال حافظ و شمردن ستارههايي كه انگار آمده بودند وسط
حياط خانهمان به خواب
ميرفتم.
احساس خوبي بهام دست ميداد. اما امروز صداي قدمهاي سرما و پيك مهر
بهام ميگفتند: "ديگر بايد از آسمان پرستاره خداحافظي كني و با
هندوانههاي شيرين و خنك سر شب."
راستاش،
قبل از اينكه به ياد سال و ماه و تابستان و پاييز بيفتي، انگار اين
بوي مهر درس و مدرسه را به يادت ميآورد. هميشه با شنيدن اسم مهر و
مدرسه ترس عجيبي ته دلام خانه ميگرفت. اما اينبار ناخودآگاه آه
صداداري كشيدم.
"يادمه
هميشه سر صف صبحگاهي، وقتي چشمهام از ته موندهی خواب شب قبل نيمه
باز بود، ولي مجبور بودم حرفهاي
تكراري
مدير رو گوش كنم و بعد هم نرمش بيموقع و زوركي، آخر سر هم دعاي فرج،
هميشه آرزو ميكردم كاش امروز آخرين روزي بود كه به مدرسه مياومدم و
مجبور بودم اين همه لباسهاي يك جور رو تحمل كنم. با خودم ميگفتم
خدايا، كي باورش ميشه دوازده سال نازنين از عمرت رو مجبوري پشت
نيمكتهاي زهوار در رفتهی اين مدرسهی لعنتي حروم كني!"
اما حالا
كه ديگر خبري از درس و مدرسه و حاضر و غايبي نيست. وقتي آدمهاي دور و
برم را ميبينم، آدمهاي آهن، آدمهاي دود، آدمهاي سلامشان دشنام،
آدمهايي كه هيچ كدامشان شكل ديگري نيست، كودك دلام مرا ميبرد به
ميان آن يكرنگيها.
"ميايستم
اول صف صبحگاهي و با اين كه ديگه هيچ كس منو نميبينه و نميشناسه،
بلندتر از همه دعاي فرج رو ميخونم و عاشقتر از همه به دهن مديرمون
خيره ميشم. نگاهي به مانتوم ميكنم و ناگهان با ترس بغلدستيام،
دلام آرام ميگيرد وقتي ميبينم هر دو يه رنگيم. وقتي معلممون يكي
از بچهها رو به خاطر شيطونيهاي بيحدش تنبيه ميكنه و همه از ترس
قالب تهي كردهان، من ذوقزده به چهرهی عصباني معلممون خيره هستم و
پشت سرش داوطلب تنبيه!"
اما انگار
ديگر كسي متوجه حضور من نيست، حتا معلممان هم بياعتنا از كنارم
ميگذرد و ديگر نه به خاطر ورجه وورجههايم مرا تنبيه ميكند نه روي
املاهاي بيستام مهر هزار آفرين ميزند ...
و
مادرم
ميگفت از آن روزها
كودكيهايش ميان مدرسه:
آه!
انگاري همين ديروز بود
زود گم
كردم نشان مدرسه
_ در ميان
حرفهاي مادرم
شادي و
حسرت به هم آميخته
مادرم
گويي ز نقش خاطرات
قاب
رنگيني به دل آويخته _
كودكام،
دستام پر از لبخند و مهر
دفترم بوي
دبستان ميدهد
_ مادرم
لبخند زد _ هشيار باش!
كودكي از
دست آسان ميرهد
آخرين روز
دبيرستان رسيد
جشن بود و
خنده و اشك و نگاه
يك صدا
توي دلام فرياد زد:
ديگر از
اين سو نيايي مهر ماه
لحظهاي
شايد حواسام پرت شد
كودكي از
دست من افتاد و رفت
پند مادر
را به گوشام باز خواند
نوجواني
را به دستام داد و رفت
نوجواني
را كجا انداختم؟
حتما او
يك گوشه تنها مانده است
در
دبيرستان كنار پلهها
پشت ميز و
نيمكت جا مانده است*
* شعر سرودهی يكي از دوستانام است.
é |