|
جزيرهام ساكت آن جا نشسته
فاطمه فروزان
نمیتوانم
با اين سيلابی که هر لحظه مرا از خودم بيشتر دور میکند، مقابله کنم.
همراه او شدهام، هر چند هنوز اندکی دست و پا میزنم، ولی نيک میدانم
که مرا با خود برده است و هيچ دستگير و تکيهگاهی برای نجاتام نيست.
خستهام، از شنا بر خلاف اين امواج، خستهام.
میشنوی؟
نمیخواستم با چنين موج و طوفانی مواجه شوم، طوفانی که هر لحظه مرا
بيشتر در بر میگيرد و فرو میرود. هر چند میدانستم زمانی مجبور به
مقابله با آن میشوم ...
جزيرهی
زندهگیام، سکون داشت، آرامشی سبک که نيازمندش بودم و در پناه آن،
آزادانه هر چه میخواستم از آبهای آورده، صيد میکردم.
چه
خندهها و لذتهايی اين آب روشن به من ارزانی داشت، چه غمها با خود
آورد اين تيره آبِ کدر. چه روزها و شبهايی که سبکبارانه تن به آب زدم
و در آن رها شدم و او خود با موج هموار خويش، مرا همراه ساخت و من،
سبک، تنها میآسودم.
حال نمیدانم چه میخواهد، جزيرهام را میبينم و من، تنها صدای فريادم
در اين امواج بر ضد، گم میشود. جزيرهی من ... زندهگیام ... شايد
اين امواج مرا به سرزمينی رساند که در آن شادیهای آب آوردهاش
جاودانتر از جزيرهی کوچک و تنهای خودم باشد. شايد اين امواج مخالف،
مرا به سعادت رهنمون شوند، ولی نيک میدانم، به هر چه سعادت و نيکی
رسم، جزيرهام، غرق و مدفون، زير بار تک تک ثانيههای بیشمار عمرم،
کدر و تيره، بر جای مانده است و من هرگز توان رفتنام به سوی آن را باز
نخواهم يافت. جزيرهای که دلام برایاش بسيار تنگ میشود. جزيرهای که
پا به پايم آمد. با من بزرگ شد و قدم برداشت، با من تلاش کرد و قبول
شد، با من گريست، بر من گريست و برایام خنديد و اکنون، زمانی میرسد
که تنهايش بگذارم ... دلام تنگ است ... دلام بسی تنگ است ...
é |