|
يك زبان زيبا
مصطفا حاجیزاده
زمستان
پارسال، کمی قبل از عيد، انتشارات مازيار اولين چاپ ترجمهی احمد شاملو
از رمان «دُن آرام» نوشتهی ميخائيل شولوخوف روس را بالاخره منتشر کرد:
دو هزار صفحه، هجده هزار تومان، چهار جلد، در دو دفتر (مجلد).
البته شايد امروز ديگر دورهی رمانهای هزار صفحهای
نباشد، اما آن چيزي که دن آرام را در اين روزگار برای ما جالب کرده
ترجمهی شاملوست. خود شاملو مقدمهاش را اين طور آغاز کرده:
از اول
قرار به ترجمهی لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسيلهای رام يافته
بودم براي پيشنهاد زبانی روايی به نويسندهگان فارسیزبان. به دليل آن
که فضلا بی اين که معلوم باشد مشروعيت فتواشان را از کجا آوردهاند،
زبانی به کار میبرند که ربطی به زبان زنده و پويای مردم ندارد. [...]
من
نمیپذيرم که کلمات جاافتادهای نظير «شمبه» و «پمبه» و «دمبه» و
«قلمبه» و «سمبله» را بايد «شنبه» و «پنبه» و «دنبه» و «قلنبه» و
«سنبله» نوشت و آنگاه چون جمع نون ساکن و حرف ب ميسر نيست، نوناش را
ميم تلفظ کرد. [...]
من
نمیدانم چرا و به سود چه چيز بايد از کلمات و ترکيبات جاافتاده و صيقل
خوردهای نظير «واسه» و «همچين» و شناسهی معرفهای برساختهی مردم از
قبيل «ه» در کلمات «درخته» و «دختره» و «شوهره» و «خانمه» چشم پوشيد و
مثلاً از نوشتن اين جمله با همهی فصاحت و دلالتاش اکراه داشت: "دو تا
پسر بچه از کوچه رد ميشدند که بزرگه دستِ کوچکه را گرفته بود." ــ
"معلوم شد استاده نه ذوق دارد نه سواد." ــ [...]
شاملو با تسلطاش بر زبان فارسی، خاصه زبان عاميانه، در
دن آرام متنی ارائه داده که جدا از خود رمان، صرف آن زبان هم لذتبخش
است. از زبان اين رمان هر چه بگويم کم گفتهام (تازه، ما همين جوری هم
انگ «شاملو پرستی» بهمان میزنند، بهتر است خودمان با تعريف و تمجيد
زياد از حد آتو دست کسی ندهيم)! پس خودتان بندی از صفحهی 1538 کتاب را
بخوانيد:
راستاش
اينکه، فرستادن داريا [عروس بزرگه] از اصل کارِ درستی نبود.
پانتهلهی پراکوفيهويچ [پدر خانواده] هم ورزاها را با يک دنيا اکراه
دست او داده بود، چون میدانست داريا آنقدر فکر و ذکرش پی خوش گذراندن
و عيشونوش و بیعاریست که اگر مالها جلو چشماش از تشنهگی و
گشنهگی بترکند هم، گو خسی از باغ عالم کم! ــ منتها هرچه اين در و آن
در زده بود کس ديگری گيرش نيامده بود. دونياشکا [دختر جوان خانواده]
که، يک قلم فکرش را هم نمیشد کرد: راهِ بهآن دوري و قزاقهای بهآن
گشنهچشمی که بهقول يارو گفتنی خر را با خور ميخورند مرده را با گور؟
نه، ابداً! تصورش هم ديوانهگی محض بود. ناتاليا [عروس کوچکه] هم که
گرفتاری دو تا کوچولوهاش مجال رسيدن بهکار ديگر بهاش نمیداد. حمل آن
فشنگهاي لعنتي هم که بههر صورت کار خود پيرهمرد نبود. و ميان اين کی
ببرد کی نبردها بود که داريا
پا گذاشت وسط که: "مگر من شش انگشتیام؟ خودم میبرم!"
حالا فقط
تصورش را بکنيد که دو هزار صفحه متن اين طوری داشته باشيد! بهشتیست که
در وصف نمیگنجد!
از
ويژهگیهای اين ترجمه اين که زبانی نسبتاً جديد دارد. خودِ کار ترجمه
متعلق به اوايل دههی هفتاد است (حالا بگذريم از اين حرف منطقی که پس
در اين ده سال کجا بوده!) و به نظر میرسد که متن از زبان رايج همان
زمان هم بیبهره نمانده (احتمالاً اگر شاملو میخواست حالا روی اين
رمان کار کند يک «ترجمهی خفن» ارائه میداد).
به قول مقدمهی مترجم «کار قزاق و روس جماعت بی خواندن
و صدا به صدا در افکندن پيش نمیرود، خواه در مجلس عشرتی باشد خواه در
راهپيمايیِ نظامی و جنگی». رمان دن آرام هم پر از اين ترانهها و
تصنيفهاست. برای آخر اين متن، يکی از اين ترانهها را با هم بخوانيم:
اون چه
میدره
سينهی
وطن
نيست
گاوآهن، نيست گاوآهن
سمب اسباس
که
میکنه
شيار
خاک اين
ديار، خاک اين ديار.
سر قزاقا
بذر خاک
ماس:
خاک پاک
ما، خاک پاک ما.
٭ ٭ ٭
ای دن
آرام!
موج
سنگينات
خون
پدراس، اشک مادراس.
ای پدر،
ای دن!
افتخار ما
خيل
بيوههاس که ميراث ماس:
ای پدر،
ای دن!
پدرکشتهها
افتخارتاند، افتخار کن!
é |