سال سوم، شماره بيست و چهار آبان 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

هدايای تولد

ايستاده بمير!

قانون صبر

ابليس عاشق - بخش دوم

هم اسيريم هم فقيريم هم ذليل!

شكوفه‌های احساس

كجايی؟

ريخت‌زار؟

معجزه‌گر

آفت‌بران

چكمه

 

 سروده‌ای از ساناز در همين شماره:

 معجزه‌گر

 

چكمه

ساناز سيداصفهانی

 

ديگه لازم نبود توضيح مي‌دادم كه اين بسته‌هاي رنگي و شكلات و كادوهاي زرورق‌پيچيده رو برا كي مي‌خرم، چون همه مي‌دونستن كه ام‌روز تولد سانازه ...

بايد يه كاري مي‌كردم كه بيش‌تر از هميشه دوست‌ام داشته باشه. بايد از همه خوش‌حال‌ترش كنم. اول بايد به خودم مي‌رسيدم ...

حموم رفتم و بعد حاضر شدم. كادوها رو برداشتم و از خونه زدم بيرون. نواري رو كه دوست داشت رو توي ضبط ماشين گذاشتم. اين قدم اول بود، چون از همون لحظه‌ی اول شگفت‌زده مي‌شد. رفتم دم دانش‌گاه دنبال‌اش. اون آرايش كرده بود، و پالتوي زيبايي برش بود، پالتوي قرمز كوتاه مد روز. برف مي‌اومد، هوا از دي‌روز سردتر شده بود. او چكمه‌هاي مشكي‌ش را كه وسوسه‌انگيز بود، پوشيده بود. كلاهي سرش بود، از همون كلاه‌هاي قديمي كه يه وري روي سر مي‌گذارن. بله! و من هميشه و هر دفعه او رو متفاوت ديدم و از اين كه او اين قدر تفاوت داشت، خودش، اخلاق‌اش، درس و رشته و كارش، خوش‌حال بودم. من رو كه ديد يكي از اون شكلك‌هايي رو كه تو اون كلاس‌ها يادشون مي‌دن، در آورد و بعد باعجله سوار ماشين‌ام شد. سلام عليك گرمي كرد _ مثل هميشه _ و هم‌ديگه رو بوسيديم. مي‌دونستم كه الان مي‌خواد يه سيگار روشن كنه. همون لحظه نوار رو كه تو ضبط گذاشته بودم، روشن كردم. ماشين رو بردم تو يه كوچه‌ی خلوت ايستادم. چشم‌های مشكي او شعف و نور خاصي گرفت و دهان‌اش رو باز كرد و با اشاره به ضبط گفت: "واي خدا، اين رو از كجا گير آوردي؟" بعد من همين طور كه نگاه‌اش مي‌كردم، گفتم: "تولدت مبارك!" سكوت كوتاهي كرد و بعد قهقهه‌اي زد و گفت: "و اينك آسمان پاره شد و من از آن روي زمين فرود آمدم!" خنديدم. به سيگارش پـُك عميقي زد. بسته‌ها را از پشت برداشتم و گفتم: "بيا! اين‌ها قابل تو رو نداره!" به‌اش نگاه كردم. چه‌قدر هميشه شاداب بود! من خوب تونسته بودم او رو در انحصار خودم در بيارم و از اين بابت خوش‌حال بودم. خيلي هم خوش‌حال! ديگه يواش يواش داشت همه‌ی رابطه‌مون چهره‌ی ديگه‌اي به خودش مي‌گرفت. با دست‌های سفيدش كه به سر ناخن‌هاش لاك سفيدتري زده بود، كاغذ كادوها رو ناشيانه پاره كرد. بوي عطرش مي‌اومد، همون عطري كه من دوست‌اش داشتم. دود سيگار از لاي مژه‌هاي مشكي‌ش كه فر و برگردون بود، مي‌رقصيد و بالا مي‌رفت. مكثي كرد، گفت: "تو واقعا ديوونه‌اي! اين چه كاريه كه كردي؟ چه‌قدر پول اين لوازم آرايش رو دادي؟" در حالي كه به چشم‌هاش نگاه مي‌كردم، گفتم: "مي‌خوام خودت رو با اين‌ها آرايش كني! من مي‌خوام ..." به من زل زده بود و سيگارش بي‌كار در هوا دود مي‌داد. پنجره را باز كرد و خاكسترش رو ريخت بيرون. يك مرتبه به پسر جواني كه از گوشه‌ی پياده‌رو گذشت، نگاه كرد و با صداي لرزوني كه معلوم بود از شوقه، گفت: "نگاه كن! خودشه، محمدرضاست كه برات تعريف‌اش رو كردم." مي‌دونستم منظورش كيه. كاملا مي‌دونستم. چند هفته‌اي بود مدام از اين پسره مي‌گفت. به هم اشاره كردند و محمدرضا به طرف ماشين ما نزديك شد. پنجره‌ی خودم رو پايين كشيدم و از ناچاري فيلم اومدم و سلام عليك سطحي‌ای باش كردم. گفت: "ساناز از شما خيلي تعريف كرده ..." بعد گفت خوش‌حال شده كه منو ديده. او به ساناز گفت كه ساعت چهار تو ترياي دانش‌گاه بچه‌ها منتظرش‌ان، بره ... گفت كه يه جشن تولد كوچيك گرفتن ...

حيف، كاش من هم دانش‌گاه قبول مي‌شدم! كاش ...، كاش مي‌تونستم با ساناز توي يك دانش‌گاه باشم. دنبال‌اش بيفتم، باهاش باشم. بيش‌تر باهاش باشم ...

اون‌ها داشتند صحبت مي‌كردند و من انگار اصلا نمي‌شنيدم كه كلام‌شون، جمله‌هاشون چيه. عرق سردي روم نشسته بود. ساناز دست تكون داد و بعد او رفت. و ساناز روي صندلي‌ش نشست و به من نگاه كرد و گفت: "وا؟ تو چرا اين طوري شدي؟" سعي كردم خودم رو كنترل كنم. گفتم: "برات يه سورپريز دارم ساناز." نوار رو از توي ضبط برداشتم. دكمه‌ی قفل در رو زدم، همه‌ی درها صداي قفل شدن دادند. گفتم: "نازي جون‌ام، كمربندت رو ببند!" گفت: "تو رو خدا تند نري‌ها ..." و من پام رو گذاشتم روي گاز. برف مي‌باريد و زمين خيس و  لغزنده بود. بايد مواظب مي‌بودم. جون ساناز مهم‌تر بود ...

 

وقتي دنده را مرتب جابه‌جا مي‌كردم به خيلي مسائل فكرم مشغول بود. به اين كه كاش من هم مثل اون بودم. كاش بي‌حجاب بودم. كاش روابط‌ام با دختر و پسر يكي بود و دائم زير كنترل نبودم. كاش مثل ساناز هر جا كه مي‌خواستم مي‌رفتم و مي‌اومدم، ولي نمي‌شد، چون مجبور بودم توي خونه بشينم و دوباره برا كنكور درس بخونم. سه سال بود كارم همين شده بود. چه‌قدر سخت بود. تو همه چيزم با خواهر و برادرهام فرق داشتم. اون‌ها ريزنقش و ظريف بودند، هر دوشون دانش‌گاه مي‌رفتند، كار مي‌كردند، درآمد داشتند، اما من چي؟ ...

تازه‌گي‌ها انگار ساناز فهميده بود. شك كرده بود. وقتي بغل‌اش مي‌كردم، فوري از من خودش رو جدا مي‌كرد. انگار فهميده بود من چه‌مه، ولي من واقعا دوست‌اش داشتم. كاش كسي من رو درك مي‌كرد. مي‌دونستم ساناز فهميده بود من اون رو مثل يك پسر دوست دارم. برف قطع شد. خيابون زعفرانيه رو مي‌اومديم. ساناز به لوازم آرايش خيره شده بود، اون‌ها روي پاش ريخته شده بود: ماتيك و سايه‌ی چشم و ريمل و خط لب. همه رو سري گرفته بودم ...

رسيديم. گفتم: "سانازي! ناهار بخوريم. ساعت چهار مي‌رسونم‌ات دانش‌گاه. بيا بالا! زود باش، دير مي‌شه‌ها! نگاه كن، ساعت سه و نيمه. بيا دِ! ... پياده شو ديگه؟ تا ناهار بخوريم و يه كم حرف بزنيم، شده سه و نيم چهار! بيا، معطل كني كم مي‌بينيم هم‌ديگه رو ها! بيا ..." ساناز پياده شد و با حالت مخصوص به خودش گفت: " آخه قرارمون اين نبود! اين طوري خيلي از دانش‌گاه دور شديم. من فكر مي‌كردم مي‌آي دنبال‌ام بريم تو خيابون چرخ بزنيم و اصلا فكر ناهار رو ..." حرف‌اش رو نصفه گذاشت، ولي دنبال‌ام اومد. گفت: " آخه من رو در بايستي دارم، مامان‌ات خيلي مقرراتيه! الآن وقت بديه، دم ظهره. مي‌دونم حالا اگه من رو ببينه تا شب تو خونه‌تون دعوا مي‌شه ..."

گفتم: "مامان‌ام مي‌دونه كه ام‌روز تولدته. مي‌دونه كه من برات ناهار درست كردم. تازه فهميد من برات كادو گرفتم." ساناز گفت: "آخه الان وقت خواب‌شونه. من مي‌دونم آخر سر دعوا راه مي‌افته ..."

دكمه‌ی طبقه‌ی نه آسانسور رو زدم. مامان اين‌ها ام‌روز خيال‌شون از بابت من راحت بود. رفته بودند جمكران. رسيديم. آسانسور ايستاد. رفتيم تو. در رو بستم و فوري كفش‌هام رو در آوردم و دويدم توي اتاق‌ام. ساناز دم در ايستاده بود، مثل بلاتكليف‌ها! كوله‌پشتي‌ش هنوز تو دست‌اش ول بود. از لاي در اتاق‌ام مي‌ديدم‌اش. گفتم: "دِ بيا تو ديگه ..."

گفت:" آخه، اين چكمه‌ها رو در آوردن سخته ..."

گفتم: "با چكمه بيا ..."

پرسيد: "كجايي تو؟" به دور و برش نگاهي كرد و گفت: "مامان‌ات كو؟" گفتم: "حتما رفتن ... زود باش بيا! يه سورپريز برات دارم!" همه‌ی لباس‌هام رو در آورده بودم. از لاي در مي‌ديدم‌اش، بلاتكليف بود. گفت: "با كفش نمي‌شه بيام تو. شما نماز مي‌خونين! مامان‌ات اگه بفهمه جفت‌مون رو كشته ..." بعد احساس كردم يه لحظه من رو ديد. خشك‌اش زد. مي‌خواستم با تبرزين درويشي پدرم بزنم از وسط نصف‌اش كنم. تو نگاه‌اش نفرت بود. سفيد شده بود. كليد در رو برداشته بودم، نمي‌تونست فرار كنه. من همون طوري با همون هيبت از اتاق بيرون اومدم. ساناز به طرف در رفت، باز نمي‌شد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.