سال سوم، شماره بيست و چهار آبان 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

هدايای تولد

ايستاده بمير!

قانون صبر

ابليس عاشق - بخش دوم

هم اسيريم هم فقيريم هم ذليل!

شكوفه‌های احساس

كجايی؟

ريخت‌زار؟

معجزه‌گر

آفت‌بران

چكمه

 

ابليس عاشق - بخش دوم

مهران راد

 

اشاره: هم‌اكنون كه من اين كلمه‌ها را به خواهش يك دوست بسيار عزيز جهت درج در نشريه‌ی فروغ می‌نويسم، سال‌هاست كه از كنج‌كاوی‌های مصرانه‌ام درباره‌ی رد پای ابليس در حوزه‌ی تصوف می‌گذرد و در اين سال‌ها بارها در جمع‌های كوچكی كه گه‌گاه شنونده‌ی حرف‌هايم بوده‌اند، با هيجانی كه ناخودآگاه از طرح آن در دل‌ام ايجاد می‌شود، سخن گفته‌ام. ماحصل اين گفتارها كه هر بار با تبادل نظرهايی توأم بوده، به نظر می‌رسد ديگر سخن قابل ارزيابی و ملاحظه‌ای شده باشد.

 

بعد از سطور بالا كه اشاره‌ی آغازين نوشته بود، در شماره‌ی قبل و در بخش اول اين نوشته، پس از پيش در آمدی بر سری كه بايد پوشيده داشت، پرسش «آيا رازی وجود دارد؟» طرح شد. و اينك به بيان مفهوم تازه‌ای از سرّ رسيده‌ايم ...

 

مفهوم تازه‌ی سرّ

صمت محبان به خاطر اسرار بود.*

 مفهوم جديد سر در واقع بر پاشنه‌ی يك شبيه‌سازی رايجی شكل می گرفت كه هم مردم عادی هم اصحاب شريعت با آن دست به گريبان بودند: تشبيه دست‌گاه الاهی به يك سيستم حكومتی قدرت‌مند با پادشاهی تمام‌عيار در رأس حرم كه چتر و سايه‌ی نامحدودی بر تمام جزئيات امور ملك خويش دارد و گروه كثيری كارگزار كه برخی از ايشان مقيمان حرم خاص هستند و جماعتی شيفته‌گان و فداييان تشكيلات سلطنتی‌اند.

در اين هنگامه اسراری وجود دارد كه پيش‌برد امور ملك به كتمان آن باز بسته است. گوشی را كه ظرفيت شنيدن داشته باشد، پس از عبور دادن از صافی‌های رياضت و وقوف از تسلط بر نفس به شنيدن اسرار مشرف می‌كنند. امان از وقتی كه اين حقايق بر دايره افتند. بی هر گونه تخفيفی بايد افشاكننده را مجازات كرد.

 

عباسه‌ی طوسی گفته است كه فردای روز قيامت در عرصات منصور حلاج را به زنجير بسته می‌آرند. اگر گشاده بود، جمله‌ی قيامت به‌هم بر زند.

بزرگی گفت آن شب تا روز زير آن دار بودم و نماز می‌كردم، چون روز شد، هاتفی آواز داد اطعناه علی سر من اسرارنا فأفشی سرنا فهذا جزاء من يفشی سر الملوك! يعنی او را اطاعی داديم بر سری از اسرار خود، پس كسی كه سر ملوك فاش كند، سزای او اين است.

 

در مفهوم جديد سر حقيقت مكتوم از ضمير صوفی خارج شده و به ضمير تمام كائنات سرايت كرده است. سری كه نزد رابعه بود، در واقع همان شعله‌ای بود كه از مجاهدت ساليان در قلب او افروخته بود. حقيقتی ژرف كه افشای آن نمی خواست، اما سری كه در حلاج و عين‌القضات می‌بينيم خارج از وجودشان در پشت پرده‌های آفرينش می‌گذشت، هم‌راه با مجاهدت شكل نمی‌گرفت، بلكه به مجاهدت به‌دست می‌آمد و دانای آن ممكن بود آن را به قيمت جان خود افشا كند.

تقريبا تمام دست‌آوردهایة معنوی صوفيان كه بر پاشنه‌ی دست‌گاه واژه‌گان ايشان جلوه‌ی تازه‌ای يافته بود، می توانست از قبيل سر تلقی شود. از همه‌ی اين‌ها مهم‌تر وحدت وجود بود كه ذهن هر شنونده‌ای قادر به پذيرش آن نبود. چه كسی می‌توانست قبول كند كه سگ ول‌گرد خيابان خدا باشد؟

 

نقل است كه جنيد شبی با مريدی در راه می‌رفت. سگی بانگ كرد. جنيد گفت: "لبيك، لبيك!" مريد گفت: "اين چه حال است؟" گفت: "قوه و دبدبه‌ی سگ از قهر حق تعالا ديدم و آواز از قدرت حق تعالا شنيدم و سگ را در ميان نديدم، لاجرم لبيك جواب دادم."

 

در واقع ماجرای ابليس از همين‌جا آغاز می‌شود. شكل سرايت دادن خدا به اشياء عالم در سه نقطه گير پيدا می‌كرد. نخست به اجسام حقير از قبيل جامداتی مثل سنگ و چوب كه بت‌پرستی را به خاطر می‌آورد. ديگر به منِ مدعی يعنی انسانی كه ادعای الوهيت كند كه تكبر و فرعونيت را به خاطر می‌آورد و از همه پيچيده‌تر و دشوارتر سرايت به ابليس كه نظم تمام باورهای دينی، كلامی و اعتقادی را در هم می ريخت. اگر تشكيلات آفرينش كه زير نظر مستقيم خداوند بود، تصميم می‌گرفت يكی از بنده‌گان را بنا به مصالحی مأمور به عصيان و نافرمانی كند و پرونده‌ی قطوری برای او ترتيب دهد و ابليسی پيدا می‌شد و اين بار را می‌كشيد، چه‌گونه بود؟

و اگر حلاجی پيدا می‌شد و اين راز را می‌فهميد چه می‌شد؟

 

* ترجمه‌ی رساله‌ی قشيريه

 

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.