|
معجزهگر
ساناز سيداصفهانی
براي
اميرعلي حنانه كه دستاناش را سجده كردم.
سلام
بر تو كه ناجي بشري
و
زمين ظالمانه بر تو چرخيد
تا تو
بداني كه معجزهگر تنهاست
و
رنجاش چه انبوه
تا تو
بداني ...
كه
مظلوميت هميشه بيكس است
و
صداقت ...
هميشه
تازيانه خورده از روزگار!
سلام
بر تو كه بار سنگين رسالتات جوانيات را كمر خم كرد
و
نغمهاش را در حال آغاز به سوي ابديت
جاودانه!
سلام
بر دستهايت كه بيعصا معجزه ميكنند
و
بدون عصا دريا را ميشكافند.
آستان
تو
پر از
عطر كرنش بود
و خدا
را من ...
چه
زيبا شنيدم
وقتي
كه دستانات را نورديدم ...
تا
سؤالام را از آنها بپرسم
كه
چهگونه ميرقصند و ميچرخند و ميپيچند
و
ديگر دست نتوان گفت ناماش را
كه در
آن هنگام چشم بايد بست و نذر كرد
و
زيارت
من
چشمهايم را بستم
نذر
كردم
من
همه سجده شدم ...
فرش
ابريشمي هزار رنگ
تار و
پودم همه نور
گرههايم همه سبز
من
همه لحظه شدم ...
نيست
...
محو
شدم ...
رنگ،
آنگاه كه تو در من تپيدي
و من
به دنيا آمدم!
سلام بر من كه همهی وجودم از تو آغاز شد!
é |