|
قناری - 2
بيژن باران
قناری
در قفس کنار پنجره
با
ياد رهايی پرواز باغ شهر
غم در
رطوبت چشم
رعشهی مرگ برگ،
سوزنی
به پوست و پرش!
در
عکس خود به شيشه و قاب گويد:
"آه
چه تنهايم _ در اين پاييز خاطرهريز
تنهاييم سرد است، در آتش الوان باغ _
خون
است دلام از فراق
بياشتها و خواب ..."
غراب
را غربت غروب دور از شاخهای
در
يکنواختی رديف قلمداران*
بر
شيب سرخ دمیزار سيريشه!**
درخت
بيد شاخه بهرقص شيوا _ در خنکای خزانی _
ريشه
بپوشاند با جاذبه
و باد
بر برگهای خويش
تا در
امان بماند در زمهرير زمستانی
برآيد
در بهار دور
در
راه از سفر گردنهی گدوک.
* - رج
نهال تبريزي
** - دمیزار سيريشه کشت بارانیست در خاک رُس تپه و ماهور.
é |