|
چرا؟
سعيد اصلاحی
کلافه و تحقير شده بود و چشماناش لبريز از اشکهای نريخته!
صورتاش را از من پنهان ميکرد.
روزنامه را آرام بر ميز نهاده، از جای برخاستم و همان طور که به سوی
اتاق ميرفتم، دستان گرم برادرانهام را صميمانه بر موهای
پريشانشدهاش کشيده و به غار تنهايی و صبوريام پناه بردم.
زمان بسياری نگذشت که آمد و اشکی زلال لبخند مهرباناش را همراهی
میکرد. چشمان غمزدهام از صفحهای به صفحهی ديگر نگريست و لبخندش
را همراهی کرد.
طولی نکشيد که نتهای غمگيناش سيمهای کوکشدهی وجودم را به ارتعاش
در آورد و از آزاری که ديده بود گفت از نگاههای حسرتزدهی مردان شهر،
که نمیدانست از چه چنين طلب کارند!
من
اما، هيچ نگفتم!
او حک
کرد٬ من در ضمير خود نواختم. او حک کرد ... و من نواختم. تا به اينجا
رسيد که: "چرا؟"
آري، فقط «چرا؟»!
هر چه انديشيدم نيافتم٬ نتوانستم ...
آيا آن هنگام که آموزگاران مکتب ثبت وقايع و آرزوپروران شهوت هزل حقايق
به ما درس اکتشاف شقايقهای نيکوسرشت هستی میدادند، فراموش کردند پاسخ
سؤالی را بدهند يا اين که پاسخ دادند، اما گوششان نجوای ترسيدهی
دخترکی معصوم را نشنيد که باز میپرسيد: "چرا؟"
با او از دنيای بدون زنِ ما مردان ايرانی گفتم، البته مردانی چون خودم
نه همه، مردانی که حتا اگر هنوز هم به شيوههای قديم رواترين حرمسراها
را داشته باشند، باز دنيايی بدون «زن» دارند. با او از بسياری از
پاسخها و «چرا»های نيازمند گوش شنوا گفتم٬ نه که رحمتی بر زنان
تحقيرشدهمان باشد که حرمتی بر انسانيت از دسترفتهی خودمان.
آه! خواهرم! همنوعام! ای کاش میدانستم و افسوس که نمیدانم،
نمیدانم چهگونه از بسياری عادتها و باورهای الفتگرفتهی خويش
صورتکی مردانه و پر از تفرعن نسازم آن هنگام که میدانم انسانام و
برای چشيدن لذت کشف يک حسرت اهورايي٬ بيش از هر چيز به گوش شنوايی نياز
دارم، که حتا «چرا»های آن دخترک ترسخوردهی شهر را نيز بشنود که
همچنان نجوا میکند: "چرا؟"
é |