|
دو شعر: پا - نگاهات
بيژن باران
پا
شب
خستهگی خود در کند به کفش،
خنک ز
خالی پا
خلاص
ز خشخش خزان
خُرناسهی باد، پراش مرگ برگ سرازير خاک خندق.
خالی
ز شور روز، هياهوی شهر، پلههای صعود.
نگاه
کن! صدای شک ز شاخهی درخت در شدن شايد.
گوش
کن! بوی خزان خشك فراموش کن.
خود
را بپوشان در اين خنکی خاص!
قبل
از غروب
جاذبهی جاده به زير پاشنه و نيمتخت
نوک
پا می رفتی يا با پنجه؟
قدمها به کوی قديمی سر قرار.
بالا
بلند ماه
در
گسترهی آبی ساکت رها
بر
پيادهرو سايهی سينهها
صدا ز
پای نزديک آی شب در انتها.
دست
در دستات روی سفرهی سفيد ميز با ميخک سرخ،
قاچ
خربزه، قوقوسی انار، کاسه آجيل يلدا و پارچ آب
در
هالهی مهتاب کنار پنجره، شمای سر آشنای شما.
تپش و
تاريکي،
رايحهی روشنی حضور.
سودای
لبها، شيدايی بدن،
تور
عرق به تن
به
اتکای تو نياز!
در
گرمی و اعتماد
خان و
خانم به خانه.
کفش
ساقدار دم در، به استراحت شبانه.
نگاهات
نگاه
تو به
زندهگی
به
جا
مانده
از
پنجره به
خاک
خوب،
هوای
تازه،
خورشيد تابان، پرندهی خوانای صبور
شاخهی
صنوبر، پرواز کبوتر ِ پرشور
بر
گسترهی
نيلي.
نگاه
تو زنده است
در
چشم رفيقان عشق
شکوفانی نسترن تابستان
منگولههای
ميوهی
مهرگان باغبان
شعلههای
آتشين سرد خزان
پراش
دانهی
جو در
خويشی خاک شخم،
انديشه و بازوی کار.
نگاه
تو به
زندهگی
به
جا
مانده
در
پرواز باز ِ نيلی آسمان،
شنای
خيس ماهيان دريا
انديشهی
رهايی
انسان فردا.
نگاه
تو بر در است
خيره
بر جريدهی
سفيد
روی ميز
با
خاطره و مخاطرهی
عبور از اعصار
به
کوير و کوهسار.
نگاه
تو تعالی تاريخ
است
با
بند رختهای
راد آلبالويی بيداد،
به
باد
ولی در ياد!
تو در
نگاه نگران کودک امروز
روشنی هستی برای فردای شاد.
é |