سال سوم، شماره شش دی 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: لام!

آيينه‌هاي تو به تو هر كدوم‌اش آفتاب باشه

ابليس عاشق - بخش سوم

دو شعر: پا - نگاه‌ات

روزنه‌ی معصوم اعتماد

گيسوانی گم شد

هفت شعر: استعاذه

آب پرتقال

حالا برو پشت آن ديوار

 

 نوشته‌ها‌ی پيشين مهران:

 ابليس عاشق - 2

 ابليس عاشق - 1

 

ابليس عاشق - بخش سوم

مهران راد

در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش

                                            سعدی

همان‌طور كه تصوف از بی‌شكلی اوليه خارج می‌شد، آفتاب محبت بر آن می‌تابيد و آن را مثل حشره‌ی منجمدی گرم می‌كرد و به حركت در می‌آورد. در اين حال، مفهوم «محبت» در كنار ديگر مفاهيم خود را برجسته‌تر می‌يافت. اين عامل نيز در پيدايش ماجرای ابليس مؤثر افتاد.

روابطی كه تا كنون ميان خالق و مخلوق بود از قبيل هدايت، غيرت، بيم و اميد، توفيق، نجات و آزمايش نسبت به هم‌تای خود «محبت» كم‌رنگ می‌شدند، تو گويی همه‌ی امشاسپندان مقابل «مهر» كه روزی خدای جهان بوده است، احساس خضوع می‌كنند.

محبت بالا می‌آمد و آن‌چه به او می‌چسبيد، خود را بالا می‌كشيد: نام و ننگ، ايثار، ناز و نياز، عتاب، حسن و در نهايت يكی شدن دو پيكر و دو روح در يك قالب. روندی كه در نهايت چنان بر تصوف چيره شد كه حرف و حديث ديگری باقی نماند، اما در آن زمان (قرون سوم و چهارم) با ظهور خود نتايج تكان‌دهنده ای را به بار می‌آورد.

در باب 78 تذكرة‌الاوليا و در ذكر شيخ ابوعلی دقاق توالی چند نكته قابل دقت است (اين توالی را اگر نتوانيم به ابوعلی نسبت دهيم، دست‌كم جريان سيال ذهن صاحب تذكره را نشان می‌دهد كه از چه معنايی به چه معنای ديگری منتقل می‌شود).

نخست بارگاهی را تصوير می‌كند كه شرط راه‌يابی به آن ادب است:

[گفت] هر كه بی‌ادبی كند بر درگاه با ستوربانی فرستند و گفت هر كه با او صحبت كند، بی‌ادب. جهل او، او را به كشتن سپارد زود.

گفت هر كه را ايستاده‌گی نبود با خدا در بدايت، نتواند نشست با او در نهايت و در نهايتِ ايستاده‌گی از راه مجاهده، نشستی دست دهد از راه مشاهده.

اين قسمت اخير مخصوصا شعر حافظ را به ياد می‌آورد:

اين راه نهايت را صورت كجا توان بست

كش صدهزار منزل بيش است در بدايت

سپس از آن شمه‌ی مختصری در پافشاری بر طلب و وصول به مقصود می‌آورد و به محبت می‌رسد:

[قال الله تعالی يحبهم و يحبونه] گفت ايشان را دوست داريم و ايشان ما را دوست دارند و در ميان ذكر طاعت و عبادت نكرد و محبتِ مجرد ياد كرد، از علت.

سومين مطلبی كه در تعقيب اين گفتار می‌آيد حسادت عارف است بر موقعيت دوزخيان. دو گروه را در دو زمان با هم مقايسه می‌كند. اهل زمين را ام‌روز و اهل دوزخ را فردا. فردا از اهل دوزخ عمل ثواب فوت می‌شود و ام‌روز از ما مشاهده فوت می‌شود و اين همان مشاهده‌ای‌ست كه هدف رونده به درگاه  بود.

نكته‌ی قابل دقت در توالی اين سه مطلب:

1-     شبيه‌سازی دست‌گاه خلقت به دربار سلطنت،

2-     جمع كردن اين دست‌گاه با مقوله‌ی محبت،

3-     دوزخ‌طلبی و كفران نعمات زمينی

و نتيجه اين كه با تزريق محبت به دست‌گاه خلقت مناسبات و باورهای خاصی پيدا می‌شود كه آن دست‌گاه شبيه‌سازی شده به ساده‌گی جواب‌گوی آن نيست. با آمدن محبت، اراده و تعقل و استقلال در عمل و انديشه به معاشران سلطان تفويض نمی‌شود، اما به هر يك از آن‌ها اجازه داده می‌دهد كه تفسير خود را داشته باشند. هر عاشقی دارای يك تفسير مطلقا منحصر به فرد است كه مثل اثر انگشت او را از ديگران متمايز می‌كند.

يك نكته بيش نيست غم عشق و اين عجب

از هر زبان كه می‌شنوم نامكرر است

دقاق می‌گويد:

نگر تا از بهر او با هيچ آفريده خصومت نكنی ... شغل خويش بدو باز گذار تا خود خصمی ملك خويش، او كند.

در ميان يادگارهای متصوفه به تحقيق هيچ دست‌آوردی بالاتر از اين وجود ندارد. راقم اين سطور در جلسات هفته‌گی حافظ در واترلوی كانادا، به كرات مجبور بوده است كه سنت‌های عرفان و تصوف را بازنگری كند. در اين گريزها بارها با خود گفته‌ام كه اگر اين اصل اصيل و اين سنت جليل در عمق و گستره‌ی تصوف ما شكل نمی گرفت، كليه‌ی متون عرفانی را همان‌گونه كه ابوسعيد ابوالخير كتاب‌های خود را دفن كرد، می‌بايست در زاويه‌ی بايگانی‌ها مدفون می‌كرديم. ابوالحسن حصيری تصوف را چنين معنی می‌كند:

مذهب بوحنيفه داشتيم، به مذهب شافعی باز آمدم. اكنون خود به چيزی مشغول‌ام كه از هيچ مذهب‌ام خبر نيست. گفت آن چيست؟ گفت صوفی[گری].

گونه‌ی درخشانی از اين تفاسير متفاوت را دقاق در همان سير توالی می‌آورد. بهشت و دوزخ را از يك زاويه‌ی كاملا متفاوت اين‌گونه توضيح می‌دهد:

اگر بنده‌ای مطيع خداوند بود، در جمله‌ی عمر مگر نفسی و او را در خظيره‌ی قدس فرود آرند، چون حسرات آن نَفَس برو كشف كنند، بهشت بر وی دوزخ گردد و اگر در جمله‌ی عمر طاعت نچشيده بود مگر نفسی، اگر او را در دوزخ كنند و كشف گردانند برو اين يك نفس، آتش فرو ميرد و دوزخ برو بهشت شود.

اين‌ها رد پای نامرئی ابليس است كه ذره ذره در انديشه‌ی عرفای ما محكم می‌شود و ناگهان می‌بينيم ذهن ايشان قدم‌گاه او شده است.

همه می‌دانند كه ابليس بيش از يك نفس بلكه هفتصد هزار سال طاعت چشيده بود، پس دوزخ را بر خود بهشت خواهد كرد و همه می‌دانند در خظيره‌ی قدس روزی يك نفس حسادت بر او كشف كردند و آن بهشت بر وی دوزخ شد.

ترك سجده از حسد گيرم كه بود

آن حسد از عشق خيزد نز جحود (مولوی)

اينك در كنار آن درگاه و دربار بايد شبيه‌سازی ديگری هم شكل می گرفت تا به اتفاق بتواند نظام پيش‌رفته‌ی تازه را تصوير كند. روابط و روان‌شناسی عاشق و معشوق با همه ی دل‌بری‌ها و افسون‌گری‌هايش با استقرای طلب و آوراه‌گری‌هايش شعر و نغمه و مستی چارچوب اين شبيه‌سازی را شكل می‌داد. ابوالحسن خرقانی روزی از دانش‌مندی پرسيد:

تو خدای را دوست‌تر داری يا خدا ترا؟

گفت من خدای را دوست دارم

گفت پس برو و گرد او بگرد كه كسی را دوست دارد.

در اين حال، تعابير عرفا به سخن گفتن عاشقان می‌مانست. شبلی می‌گويد:

وقت عارف چون روزگار بهار است.

رعد می‌غرد، ابر می‌بارد، برق می‌سوزد، باد می‌وزد، شكوفه می‌شكفد، مرغان بانگ می‌كنند.

حال عارف هم‌چنين است.

به چشم می گريد، به لب می خندد، به دل می‌سوزد، به سر می‌بازد، نام دوست می‌گويد و بر در او می‌گردد.

(تذكرةالاوليا، جلد دوم)

و گفت محبت رشك بردنی‌ست بر محبوب كه مانند تو[ئی] او را دوست دارد و گفت محبت ايثار خيری‌ست كه دوست داری برای آن كه دوست داری.

به اين ترتيب، از رشد دو عنصر «وحدت وجود» از طرفی و «قوام گرفتن محبت»از طرف ديگر تمام مقدمات برای توجيه داستان ابليس فراهم می‌شود كه ...

 

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.