|
روزنهی معصوم اعتماد
شادی بيان
های!
با شمایان هستم!
خیل عظیم نقاب بر
چهرهگان دروغگـــو!
که هر چه درونتان را
کاویدم،
به گوهر شفاف راستی
نرسیدم!
و هر پرده که از شما بر
انداختم،
به دیگر پردهای
آشفتهام کردید ...
...
بساط آتش عشقام که در
مدام بود،
به سیل آب ریاتان
برچیدید
و چشمهی چشمانام که در
خواب بود،
به سیلی نیرنگتان
بجوشاندید ...
...
دیگر،
بیتاب مهر شما نیستم،
اینک، مهتاب شب خویشام
...
نه حسرتی با دل،
نه شکوهای از خود ...
که بی روزنهی معصوم
اعتماد،
به سرداب تاریک روح شما
مرا ...
راهی نبود!
é |