|
اوج گرفتن ... به شكل طبيعی!
لودميلا چابووا - نويسندهی وبلاگ
كافهی جهان
ترجمهی
شهاب مباشری
امروز
آفتابیست و در آغوش كسی كه عاشقاشام، وقتی كه مهرورزانه نوازشام
میكند، از خوب بيدار میشوم. بعد از اين كه به هم عشق میورزيم، جايی
زير نور خورشيد صبحانهی دلپذيری میخوريم. همين كه خوب سر حال بيايم،
برای قدمزدنی طولانی راه جنگلی گرم از آفتاب و پر از سبزی و بوهای
خوشآيند در پيش میگيريم. مشغول خوردن توت وحشی میشويم. دهانام به
خاطر توتها آبی آبی میشود. بعد وقت خوردن غذای سبكی مثل ساندويچهای
گوشت و پنير میرسد كه بر آنها ادويه ريخته شده و ورقههای بريدهی
خوشگل و خوشمزهی گوجهفرنگیهای قرمز و تازه و خيارهای سبز و
باطراوتی همراه با آنهاست كه صبح خودم از باغچه چيدهام. شراب روشن
و خوشطعم و آب خنك هم به همراه داريم برای نوشيدن، ميوههايی هم برای
آخر سر. خوب، وقتی كه حسابی گرسنهگی و تشنهگیمان فرو نشست، باز برای
قدم زدن پا به بيشهای سبز میگذاريم. همه چيز در حال شكفتن، خورشيد
همچنان تابان، پرندهها آوازخوان و همهی رايحههای خوش طبيعت و گرمای
آفتاب روحام را سرشار شور و نيرو میكنند. شادمانی و هيجان مطلق مرا
در بر گرفته، سرم به دوار میافتد و همهی رنگهای روی زمين را با هم
میبينم. به درياچهی محبوبام میرسيم كه درست وسط درختها و آباش
عين بلور شفاف است، و البته خنك. لباسهامان را در آورده و خودمان را
برهنه به آب تازهاش میسپاريم. وقتی از درياچه بيرون میآييم، ديگر
عصر شده است. حس میكنم ماهيچههام همزمان هم تازهاند هم خسته، اما
خودم پرتوانام. میگذارم تا آفتاب عصر پوستام را در حالی كه بر پتويی
كنار عزيزم دراز كشيدهام، خشك كند. حسابی اوج گرفتهام، او هم. باز هم
عشق میبازيم و آن وقت ...
اينها تنها افكاری كه ذهنام را به اوج گرفتن وا
میدارند و در انتظار و نگرانی میلرزم ...
é |