|
دوزخ مُرد!
علیرضا حسينآبادی
آنجا
تنهايي خود را
به تن خاك دادم.
در رپرپهی
نفس
سكوت شكست،
سكوت ...
گورستان
حجم حركت بود
و تبسم نخنماي
شهر
رقيق كرد خون
حياتام
را.
تنها ديلاقهاي
كهنه
تنپوش
محراب شك شدند
و فاصلهي
نماز شك و يقين
مرزها را خط زد.
بيا،
رهوار
جنون بيابان!
بيا،
تا راه قافله
فاصلهاي
بس نزديك است.
آفتاب دليل بياعتماديست،
به شن قناعت كن
_
به خاك!
باور كن،
درهاي دوزخ همه
چوبيست،
درهاي دوزخ همه
چوبيست.
نگرانام،
نگران آمدن باران!
كه خواب دوزخ را
آشفته كند،
كه منطق اضداد
در قاعدهي
باران و دوزخ جاري شود
و خدا فرياد كند
"دوزخ
مرد،"
"دوزخ
مرد،"
é |