سال سوم، شماره چهار بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از خود!

ابليس عاشق - بخش پنجم

جيغ نارنجی!

هم‌سايه‌گی درختان صنوبر

گلاب‌دره

يك شعر بارانی

دوزخ مرد!

پيش‌واز

سلام شاه‌پرك ...

با چشم‌های تو!

 

 

دوزخ مُرد!

علی‌رضا حسين‌آبادی

 

آنجا

تنهايي خود را

به تن خاك دادم.

در رپرپهی نفس

سكوت شكست،

سكوت ...

گورستان

حجم حركت بود

و تبسم نخنماي شهر

رقيق كرد خون حيات‌ام را.

تنها ديلاقهاي كهنه

تنپوش محراب شك شدند

و فاصلهي نماز شك و يقين

مرزها را خط زد.

بيا،

رهوار جنون بيابان!

بيا،

تا راه قافله فاصلهاي

بس نزديك است.

آفتاب دليل بياعتماديست،

به شن قناعت كن

_ به خاك!

باور كن،

درهاي دوزخ همه چوبيست،

درهاي دوزخ همه چوبيست.

نگران‌ام،

نگران آمدن باران!

كه خواب دوزخ را آشفته كند،

كه منطق اضداد در قاعدهي باران و دوزخ جاري شود

و خدا فرياد كند

"دوزخ مرد،"

"دوزخ مرد،"

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.