سال سوم، شماره چهار بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از خود!

ابليس عاشق - بخش پنجم

جيغ نارنجی!

هم‌سايه‌گی درختان صنوبر

گلاب‌دره

يك شعر بارانی

دوزخ مرد!

پيش‌واز

سلام شاه‌پرك ...

با چشم‌های تو!

 

 

گلاب‌دره

بيژن باران

 

مي‌رويم آرام و نرم

بر خط جاده.

ربط‌مان مويين نخي،

صلح‌مان ساده.

 

سر به جيب آورده افشان سرخ سنجدهاي خيس.

سبزه‌هاي سبز

_ از بن سنگ و تراشه‌هاي سنگ _

بيدها انبوه و تنك.

 

خوش صدا بشكستن خشك شاخه‌ها،

تل هيمه در كنار،

رك بود يك كبريت!

سر به نرمي مي‌برند تا گرمي خواب لودشان را

بر تن خشك شاخه‌ها پيچند.

ما لميده روي سنگي

خيره در رقص شراره‌هاي اين آتش.

 

آتش زردي،

دود سيگاري،

شيرني خرما.

بي‌شتاب و با شكيب

دستي

هيمه را مي‌آورد نزديك.

ياد آن محو خاطره‌ها در خيال‌مان.

 

چه‌چه سُسكي كه مي‌خواند به‌روي شاخه‌ي زرد زرشك.

آب در بستر خويش

نرم و كند زمزمه‌اش ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.