سال سوم، شماره چهار بهمن 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ترس و لرز: ترس از خود!

ابليس عاشق - بخش پنجم

جيغ نارنجی!

هم‌سايه‌گی درختان صنوبر

گلاب‌دره

يك شعر بارانی

دوزخ مرد!

پيش‌واز

سلام شاه‌پرك ...

با چشم‌های تو!

 

 

ابليس عاشق - بخش پنجم

مهران راد

 

ادامه‌ی بحث و داستان «ابليس» به اين‌جا رسيد كه

... عرفای ما در ضمن دسته‌ای از جمله‌ها، ابيات و حكايت‌های پنهان و آشكار، شروع به شرح اين ماجرا و عواقب آن و توجيه صحنه‌های آن كردند، كه برای ذكر شمه‌ای از آن لازم است دو جنبه‌ی زير آشكار شود:

1- ارتباط وحدت وجود و برجسته شدن «محبت» با پيدا شدن اين داستان چيست؟

2- عرفا چه‌گونه آن را بيان كرده‌اند؟

با توجه به مقدمه‌هايی كه گذشت، در اين‌جا كوشش می‌كنم قسمت اول را هر چه كوتاه‌تر و قسمت دوم را قدری مفصل‌تر بپردازم.

 

پاسخ به سؤال اول:

خواجه عبدالله در ذكر مراتب توحيد می‌گويد:

توحيد عام يكی شنيدن است، توحيد خاص يكی دانستن است، توحيد خاص‌الخاص يكی ديدن است و توحيد درويشی يكی بودن و نابودن است و اين مقام، جای هلاكت است.

 

چنان‌چه ملاحظه می‌شود، رسيدن به وحدت وجود يك سير است كه از مراحل خبر، علم و مشاهده می‌گذرد و سرانجام به نفی خويش و نفی غيريت می‌انجامد. نكته اين‌جاست كه در سه مرحله‌ی نخستين، سلامت و امنيت وجود دارد، چرا كه يك هويت مستقل و يك «من» بايد باشد تا بشنود و بداند و ببيند. حركت از مرحله‌ی اول تا سوم اشتدادی و تكاملی‌ست، اما تغييرات كمی به كيفيت جديدی منجر نمی‌شود. در مرحله‌‌ی آخر كه يكی بودن است، آن من از ميان بر می‌خيزد و نابود می‌شود. مثل آبی كه ذره ذره گرم شده باشد و ناگهان در صد درجه بخار شود.

از طرف ديگر، مقوله‌ی عشق است كه داستانی مشابه دارد. مدعی هر چه عاشق‌تر باشد، بلاكش‌تر می‌شود. تا آن‌جا كه «آن را كه خبر شد خبری باز نيامد»، تو گويی نقطه‌ی پايانی اين مسير نيز هلاكت است.

نقل است كه يك روز با اصحاب در باديه همی‌رفت (شبلی). كله‌ی سری ديد كه بر او نبشته «خسر الدنيا و الآخرة». شبلی در ستور شد و گفت: به عزة‌الله كه اين سر ولی يا سر نبی‌ست.

(تذكرة الاوليا)

 

عاشق در تمنای وصال، راحت و خلاص خويش نمی‌جويد، چرا كه می داند خسارت ازل و ابد را به جان خريده است: او كه با درد و اندوه و جنون و گدايی شروع كرده است، سرنوشتی جز خسارت دنيوی و اخروی ندارد.

با نگاه كردن به اين دو پديده (عشق و وحدت وجود) يك سازگاری قابل ملاحظه‌ای به چشم می‌خورد. تو گويی وحدت وجود توجيه فلسفی عشق و عشق تصوير انسانی وحدت وجود است.

تصوف با بنا نهادن اين چارچوب، به دنبال اسطوره‌ای می‌گشت تا چنين عشق نوظهوری را كفايت كند. بايد عناصر مختلفی را در اين اسطوره گرد می كرد و محصولی بيرون می‌داد كه در ذات خود، بر خلاف آمد عادت استوار و مغاير با منطق روزمره می‌بود. انديشه‌ی دفاع از ابليس از اين ره‌كذر سر بر آورد. صوفيان آرام آرام اما با تنش‌های فراوان توانستند الگوی خود را از داستان آفرينش و افسانه‌های بنی‌اسرائيلی در باره‌ی ابليس استخراج كنند. اين الگو هم قصه‌ی وحدت وجود را توجيه می‌كرد، كه طلای همه‌ی بت‌ها را در نهايت در يك بوته ذوب و تبديل به اصل می‌كرد.

ذرات زرّش داد ربانيت است

نقش بت بر نقد زر عاريت است

(مولوی)

 

و عصيان ابليس را عين اراده‌ی خدا می‌دانست و هم قصه‌ی عشق را بر می‌تافت كه عاشق‌ترين افراد مهلك‌ترين سرونوشت‌ها را خواهند داشت.

با كمال عشق تو در عين نقصان‌ام چو شمع

(حافظ)

 

 ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.