|
با چشمهای تو!
شهاب مباشری
حاصل خواستنی از شامگاهی تا بامدادی، همه گرما و نگرانی!
و در
ضمن، نمیدانم چرا دارم اوراق دفترم را برگ میزنم ...
اينک
اينجا
سرزمينی زيستنگاهِ تنهايی ِ خالی ِ خالی ِ من
يخبندان و زمهرير
چندان که
در فراز و فرود معبر رودخانهای ايستاده
يخشاری به حيلتی میخواهد
عمق
نگاهات را بدزدد!
احتياط کن،
اگر اين سمت میآيی!
اينجاست همان گذار ِ پيشين ِ تندآبِ احساس،
مبادا طراران راهات زنند
و تو
سرد سرد
بی آن جفت چراغ ِ مهرانهات
يخ ببندی!
حاشا که هيچ وقت جمادی منجمد،
تو
نهايتِ حس ِ حياتی ملتهب هستی!
باری،
سويیست در پناهِ ديدهگانات نهفته
که
رو به اقيانوسی گدازان
در بیانتهايی کيهان دارد،
آن گسترهی بیکرانهی حيرتی عاشقانه!
بهتر است،
پر پر
بال زنی چون پرندهای
تکان تکان
هر چند دشوار، اما اميدوار
سوی خروش ساحل زردِ سوزندهاش پر کشی
تا در موج موج ِ التهابِ گدازههای آسمانیاش
چشم چشمات را بيمه کنی
و حيرانیات در آغوش دريايیاش
وا نهی!
مطمئن باش،
اين چنين
تند تند
آمدنات سيل میافکند
طاغی در مسير سرد رود
و دخمهی دزدانهی يخبستهگی
به کوب کوبِ
دوان
دوانِ گامهای نورانی ديدارت
آبشار میکنی،
آن گاه
تنهايیام به محسوس بودنِ عشق تو
_ آن چه
باقی خواهد ماند _
پُر میشود،
لبريز،
لبريز،
لبريز!
é |