|
همه چيز نسبيه!
فرزانه فراهانی
f_farahani [ @ ]
parsimail.com
نگارندهی وبلاگ «كتيبه»
سايهها محون، صداها گنگان و نامفهوم، نگاهها تيلهایان و جسور، همه چيز
خاکستريه و دلگير، من گم شدهام!
سردمه، سرماييه که
تا عمق وجودم نفوذ میکنه و مثل يه برگ خشک شده تو دست باد میلرزوندم.
تو محوطهی خلوت و خيس قدم میزنم و تو فکرم. تو فکرم، مثل تو که هميشه تو
فکر بودي. مثل همون روزی که با پالتو و کلاه خاکستری جلوی ساختمون
مرکزی با يه بغل پر از کاغذ ديدمات و تو فکر بودي.
خيابون خيس بود و شلوارم گلی شده بود، دستهام از سرما يخ زده بودن.
فکر میکردم اگه ببينمات گرم میشم، اما نشدم. تو چشمهام خيره شدي.
-
نوشتهات بد نبود، اما جای کار داره.
سيگار روشن کردی و ادامه دادي.
-
تحت تأثير الگوهای ادبی محبوبات قرار داري.
نمیدونم چهقدر از اون روزا میگذره. زمان تو من مرده!
سرما مثل درد تو وجودم میپيچه،میآد بالا و تنمو میلرزونه.
میگفتی: "بستهگی به ديدت داره. هر چيزی میتونه هم خوب باشه هم بد، همه
چيز نسبيه."
اما نگفتی نسبی بودن تا اين حد هم ميشه؟
رفتم پيش يکی که بفهمه. فهميد، اما گفت: "کجای دنيا داری سير میکني؟ دنيای
ما اونی نيست که تو تو ذهنات داري. اينجا اينجاست. با همهچيزهايی
که داری میبينی و حس میکنی."
چشمهای بیحالت و تيلهای رنگ بازجو که هيچی نمیشه ازشون خوند، نه
سنگدلی نه شفقت، بهام خيره میشن و حالامو بههم میزنن. بالا
میآرم. زمين کثيف میشه، پر ازکثافتی که تو ذهنام پر شده.
راحت میشم، از اين که مجبور باشم خوب و بدها رو با هم قاطی کنم و تو خودم
احساسات خوشآيند ايجاد کنم. راحت می شم. شايد هم تو حق داشتي ...
همه چيز نسبيه! باور واقعيت برات عاديه و برا من، برا من ... نمیدونی چيه.
با هزار زحمت تونستم با خودم ببرمات تو جلسات. میخواستم تو همه چيز با هم
شريک باشيم، امتحانات رو پس داده بودی.
وقتی که نوشتههام رو اونجوری جلوم انداختن ...
دوشنبهای که ديدمات با همون پالتو و کلاه خاکستری بودی. خنديدي، گفتم:
"چه روز خوبي!" گفتی: "خوب و بد بودناش نسبيه!"
يه هفتهس خبری ازت ندارم، صاحبخونهات بیتفاوته، بود و نبودت براش فرقی
نداره، مگه ميشه؟ يعنی زندهگی من اينقدر بیاهميته؟ نوشتههام برای
ويراستاری دستاته، بايد بهام برسونيشون. کارهای مجله مونده.
نمیدونم چرا اينقدر لفتاش دادی. معلوم نيست سرت کجا گرمه!
چهقدر سرده! خيابون يخ زده. داره برف میآد، اما سفيد نيست. خاکستريه و
دلگير!
زن کولی با يه بچهی کثيف تو بغلاش از کنارم رد میشه، بهاش يه صد تومنی
میدم. میخنده. من براش يه آدم خوبام.
سرم درد میکنه، تو چشمهام نگاه میکني، میگی: "ممکنه از دانشگاه
اخراجام کنن." میگم: "دوسِت دارم! بيشتر از قبل." دستات رو دور
کمرم میندازی و منو به خودت میچسبوني. میگم: "نکن! بده!" میخندی و
میگی: "خوب و بد نسبيه!"
بازم غيبات زده! هيچ کس ازت خبر نداره. رفتم که شايد بتونم يه راهی برای
تغيير نظر کميته پيدا کنم.
سکوت حکم هميشهگیام شد.
دستهام میلرزيد. مجله به موقع چاپ میشد اگه نوشتههام به موقع میرسيدن.
سيگارتو با تخت کفشات خاموش کردی و سفارش کردی تا آخر خط برم. هوا سرد
بود، اما نه مثل حالا. پرسيدم: "اگه نذارن چي؟" نگام کردی.
چيز خاصی نمیخواستم بگم، جز اين که همه چيز نسبيه!
اتاقات تاريکه و نفسهام گرفته، سرم رو بازوته و به سقف خيره شدهم،
قلبام گرفته، نمیدونم چرا هميشه تو بغلات احساس خفهگی میکنم! فکرت
يه جای ديگهس، تو چشمهات که هيچ وقت نفهميدم چه رنگیان خيره شدهم.
تو دايرهی رنگی گم میشم اما پيدات نمیکنم. خيلی دوري، دورتر از اونی
که بشه خوندت ...
-
ميشه مثل دوبوا و سارتر زندهگی کرد؟
-
بستهگی به خودمون داره، همه چيز نسبيه.
حالا روبهروم ديواره، ديوار خاکستريای که اگه بارونی زده و خواسته
بشورتاش جز خطهای سياه و زرد که کثيفترش کردن هيچ اثر ديگهای
نذاشته. لکهها هميشه اون طور که بايد به نظر نميآن، گاهی زمان میبره
تا ببينيشون.
چشمهای تيلهای راحتام نميذارن، روزی چند بار به سراغام ميآن،
ديوارهای خاکستری دارن زنده بهگورم میکنن.
آسمون محوطه موقتيه، اون هم اندازه يه چارگوش کوچيک که از امتداد ديوارها
درست میشه.
تاريکی چشمهامو ميزنه، بهاش عادت ندارم. دنيای من روشن بود و پر از
آرمان. چشمهامو میبندم، تو اتاقات هستيم رو يه صندلي. شيطنتام گل
میکنه. سرمو يهو میچرخونم. شاکی میشی و میگی: "رکب خوردي."
نمیدونم رکب خوردن چيه. نگام میکنی، میگی: "بالاخره میفهمي."
چهقدر حرف، چهقدر حرف! حرفها به هم میپيچن و بالا میآن. استدلال
میکنم، همه چيزو کنار هم میچينم. نتيجهگيری میکنم. سرم گيج میره،
با خودم درگير میشم، اما آخرش سکوت واخوردهايه که پر از بهته. بهت،
بهت و نه چيز ديگهای!
به خودم میآم، نمیدونم چهقدره که به ديوار روبهروم خيره شدهم. چشمهای
تيلهای خلوتامو به هم میزنن.
ارتباطام با دنيای بيرون قطع شده، البته اگه بيرونی وجود داشته باشه! هيچ
چيز قطعی نيست، به هيچ چيز اطمينان ندارم، حتا به زنده بودنام.
هيچ واقعييتی نمیتونه تلختر از اين باشه که تو ... بوده باشی. مثل اينه
که يه قسمت از تنام داره يه قسمت ديگه رو میخوره.
تنام درد میکنه. چشمهای تيلهای مسخرهام ميکنن و نوشتههامو جلوم
میندازن و به تو که گوشهی اتاق وايسادی چشمک ميزنن. نگات میکنم،
حالا میفهمم که چشمهای تو هم تيلهایان.
دلام آشوب میشه، بالا ميآرم.
دو نفر زير بغلامو میگيرن. صداتو میشنوم ...
-
خوب اينام از اين! پروندهی بعدی چيه؟
é |