سال سوم، شماره دو اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

وقت نقش رسيد

ابليس عاشق - بخش هفتم

رهايی يا رست‌گاری

... دست

همه چيز نسبيه!

شبي كه اژدها بودم

تثليث

عاشق بود، با اين همه!

قفل و پرنده

رفاقت

سيگاری برای نبودن‌ات

فراسوي مردانه‌گی

زلزله

كشتارگاه

 

 

رفاقت

مصطفا حاجی‌زاده

mostafa [ @ ] hajizadeh.org

 

فرشته‌ای را می‌شناسم

که خيلی نزديک زمين پرواز می‌کند.

درست در کنار ماست،

با ابرهای معطری که به دورش می‌پيچند

و ستاره‌های کوچکی که به دنبال‌اش می‌روند

و صدای آرام کفش‌های چرمی سياه‌اش.

 

حالا نگاه‌اش می‌کنم:

بال‌هايش را جمع کرده

نشسته روی صندلی

کتاب می‌خواند

نگاه‌ام می‌کند

با آن چشم‌های عجيب‌اش

_ آن دو خورشيد شاد

که گمان‌ام از بهشت دزديده.

 

يادم می‌آيد یک بار که صدای تند کفش‌هايش می‌آمد

می‌دويد

و سر خورد داخل اتاق

و خندید.

حالا اتاق خالی‌ست.

 

از پنجره مردم را نگاه می‌کنم

و ميان‌شان فرشته‌ای می‌بينم

که خيلی نزديک زمين پرواز می‌کند.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.