سال سوم، شماره سی اسفند 1383

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

ده‌سين

تولدی ديگر

نوروز من، آخرين يار

وقتی «ماهی‌سياه»های كوچولو ...

رنگ رؤيا

كو بهار؟

پيوند

بهاريه

سه نقطه

زنگ تعطيل

ترميم دل

نوروزان

هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

نشريه‌ی جدی، نشريه‌ی محفلی، و انگيزه‌های نوشتن

وقتی در آخرين دم سقوط می‌كنی

اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

بروز خود در وب‌لاگ

باغ و بهشت ايرانی - بخش دوم

از سخن تو

C'est la vie

شكفتن

هجرت

بازگشت

درخت غريب

همانا ما از خداييم!

تاريخ «کامل» اينترنت - بخش اول

مرد اول – بخش اول

 

 

 باز هم از شادی در همين شماره:

 تولدی ديگر

 اگر نمی‌نوشتم، حتما الكلی می‌شدم

 

 

 

هست و نيست، كم و زيادِ فروغ

شادی بيان

shadi.bayan [ @ ] gmail.com

 

چندی قبل شادی نامه‌ای به شهاب نوشت كه بخش عمده‌ی آن در باره‌ی «فروغ» بود. بعدتر آن نامه در ميان باقی بر و بچه‌ها خوانده شد. از آن‌جا كه اين نامه در باره‌ی فروغ و احوال آن بود، بی آن كه اين‌جا در باره‌اش قضاوتی كنيم، خوب است بخش‌های برگزيده‌اش را بخوانيد.

 

من در خلوت خويش می‌نويسم،

تو در خلوت خويش می‌خوانی.

ما با جادوی کلمات به هم می‌پيونديم.

...

اين‌جا نه از عکس‌های دسته‌جمعی خبری‌ست

نه از  قرار و مدارهايی که مثل بوق صدا می‌کنند!

اين‌جا تريبون تبليغات آدم‌ها نيست

و کسی برای قد کشيدن هوار نمی‌زند!

...

فروغ را دوست دارم،

چون حاشيه ندارد،

همه‌اش متن است!

به بی‌راهه نمی‌رود!

...

فروغ را دوست دارم!

از دل آمده و بر دل می‌نشيند!

ساده و ساکت است،

صميمی‌ست ...

 

من مدت زيادی نيست که در فروغ می‌نويسم، اما پيش از اين‌ها فروغ را گه‌گاه می‌خواندم. و البته در اين مدتی هم که قاطی فروغی‌ها شده‌ام، سعی کردم فلاش‌بکی به گذشته‌های فروغ نيز داشته باشم. اول بگويم که يک چيز فروغ را خيلی دوست دارم و آن بی‌حاشيه بودن‌اش است. من از اين بی سر و صدايی خوش‌ام می‌آيد. از اين مجله‌هايی که هنوز نيامده خودشان را کرده‌اند توی بوق و کرنا و همه جا حرف از فلان نوشته و فلان نويسنده و فلان  مجلس‌شان است، خوش‌ام نمی‌آيد. احساس می‌کنم هدف از نوشتن، انگاری ميان اين سر و صداها لوث می‌شود. ياد جلساتی می‌افتم که برای يک سری مباحث خاصی در آن شرکت می‌کردم. شش هفت بانوی محترم بوديم که دور هم جمع می‌شديم و در باره‌ی بعضی سؤال‌ها و دغدغه‌های مثلا فلسفی‌مان حرف می‌زديم و گفت‌وگو می‌کرديم. بعد آرام آرام اين جلسات که قرار بود ساعت ده صبح شروع شود و ساعت دوازده تمام، کمی طولانی‌تر شد. و بحث‌ها به قدری ما را درگير می‌کرد که ساعت از يک می‌گذشت و ما هم‌چنان مشغول بوديم. اين طور شد که صاحب‌خانه درصدد تهيه‌ی ناهاری برای جمع بلند می‌شد. بعد از چند جلسه‌ای ديديم ادب حکم می‌کند که اين بار را از روی دوش صاحب‌خانه برداريم و ميان يک‌ديگر تقسيم کار کنيم. اين شد که هر جلسه يکی از ما مسؤوليت آوردن ناهار را بر عهده گرفت. جلسات همين‌طور ادامه می‌يافت تا اين که کم‌کم اين بخش ناهار تبديل شد به يکی از بخش‌های لذت‌بخش! از آن جهت که همه بانو بوديم و البته خوش‌ذوق (!) هر دفعه يک غذای جديد و خوش‌مزه می‌خورديم و آش‌پز هم کمی در باب مواد لازم و نوع پخت و انواع ويتامين‌های غذا داد سخن می‌داد. بعد کم‌کم دغدغه‌ی هر جلسه اين شد که دفعه‌ی بعد قرار است چه غذايی بخوريم؟ کار به‌جايی کشيد که انگاری ما دور هم جمع شده بوديم برای خوردن نه چيز ديگری. مثلا گاهی نوارها را قطع می‌کرديم يا بحث‌ها را تمام می‌کرديم و بلند می‌شديم برای آماده کردن ميز غذا. خوب، می‌بينيد چه‌قدر راحت آدم می‌تواند از مسير اصلی خود فاصله بگيرد؟ دغدغه‌ی فروغ و يا هر مجله‌ی ادبی ديگری مطمئنا در درجه‌ی اول بايد دغدغه‌ی ادب و ادبيات کشورمان باشد.

يکی ديگر از نکات مثبتی که در فروغ می‌بينيم راه دادن به دوستانی‌ست که قلم آن‌چنان توانايی ندارند، و يا مثلا معروف و مشهور و اين کاره نيستند. و البته ادعايی هم ندارند. اين خيلی عالی‌ست! لااقل برای کسی مثل من که جزء همين دسته‌ام، خيلی عالی‌ست! اين نکته‌ی بسيار مثبتی‌ست. البته اگر به اين معنا نگيريم که هر نوشته‌ی سطح پايينی لزوما در راستای اين هدف بايد در فروغ منتشر شود. نه، من با اين هم موافق نيستم. به گمان‌ام تا جايی که امکان دارد بايد به نويسنده‌گان تازه‌کار اجازه‌ی هم‌راهی بدهيم، اما خوب، اين حق هم بايد برای نشريه وجود داشته باشد که از انعکاس هر نوشته‌ی بی‌ثمری بپرهيزد. اين نوشته می‌تواند نوشته‌ی من هم باشد و اين اصلا اشکالی ندارد. به نظرم باعث می‌شود که نويسنده از سطحی و ساده نوشتن کناره بگيرد و سعی در به‌تر و به‌تر نوشتن کند.

هم‌چنين يک چيز ديگر فروغ که به نظرم بايد هم‌چنان به همان شيوه حفظ‌اش کنيم، همين نبود سرفصل‌های معين برای نوشتن است. مثلا فکر کنيد مانند خيلی از مجله‌هايی که می‌بينيم، فروغ در همه‌ی شماره‌ها دارای چند بخش معين مثل اجتماعی، ادبی، نقد، طنز، خبر و ... باشد! فکر می‌کنم نبايد خودمان را در چنين چارچوب معينی قرار دهيم. ممکن است در يک شماره بخش نقد باشد و در شماره‌ی ديگر نه! و اين خيلی خوب است. چون باعث می‌شود کسی برای نوشتن در باب مشخصی تحت فشار نباشد. با اين توضيحات بايد بگويم من با ايجاد چارچوب خاص و معينی برای نشريه مخالف‌ام، اما به نظرم نياز يه يک نوع چارچوب ديگر دارد، که البته هر چه فکر می‌کنم نمی‌دانم چه نوعی بايد باشد!

و ديگر اين‌که نويسنده‌های فروغ گاه می‌توانند «تلاش ادبی» داشته باشند، گاه «رنگ کلمه»، گاه نقد يا هر چيز ديگر! خيلی عالی‌ست! يعنی ما نويسنده را در يک فرمول مشخص نمی‌نشانيم. در بعضی نشريات می‌بينم که مثلا فلان شخص هميشه بخش خبر را يا فلانی هميشه داستان دارد. من اين چارچوب‌ها را نمی‌پسندم. به نظرم راحتی نوشتن را از آدم می‌گيرد.

خوب، به نظرم فروغ ما يک چيزهايی هم کم دارد، مثلا بخش معرفی نويسنده. کار جالبی‌ست، اگر زيادی به آن نپردازيم. نه مثل بعضی نشريات که نشانی ارکات نويسنده هم کنار توضيحات شخصی‌اش موجود است و يا مثل بعضی دوستان که در معرفی خودشان وارد مسائل شخصی می‌شوند. به نظرم اين قدر پرداختن به شخص، ما را از هدف دور می‌کند و به حاشيه می‌کشاند. همان طورکه در اول متن هم اشاره کردم، نشريه‌ی ادبی نبايد تريبون تبليغات کسی باشد، بلكه بايد تريبونی برای ادبيات باشد. و اگر کسی قرار است مورد توجه خاصی قرار بگيرد بايد به سبب همين خوب نوشتن باشد.

و بخش نظرات نيز به نظر من بخش بسيار مثبتی‌ست. هر کسی اين حق را دارد که بازتاب نوشته‌اش را از دری‌چه‌ی ديد خواننده‌گان خود بداند. البته من شديدا پيش‌نهاد ميکنم اگر چنين بخشی قرار است اضافه شود، به هيچ‌وجه با عنوان «بخش نظرات» نباشد. شايد عنوان «نقد و نظر» عنوان به‌تری باشد. خواننده بايد بداند که نظر و نگاه سطحی نداشته باشد و اگر قرار است در باره‌ی نوشته‌ای پيامی بگذارد خوب است در قالب نقد سازنده باشد، نه آن‌چه در بخش نظرات اغلب وب‌لاگ‌ها شاهدش هستيم.

و خوب، در باب ظاهر! راست‌اش را بخواهيد، من فروغ ِ اين‌طوری را خيلی دوست دارم! اصلا عاشق رنگ آبی‌اش هستم. طراحی ساده‌ای دارد، اما دل‌نشين است. با اين‌همه به گمان‌ام نياز به يک چهره‌ی جدی‌تر داريم. البته ترجيحا با وفاداری به همين رنگ آبی! ظاهر «کلاغ» را ديده‌ايد؟ "خوش‌گله! ساده و صميميه! می‌تونيم يه چيزی تو اون مايه‌ها داشته باشيم."

...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.