سال سوم، شماره بيست و هشت فروردين 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

بهار

فيروزه‌چينان بهار

آرلاندا

پاره‌ها: پاره‌ی اول

ادبيات و دگرگونی‌های اجتماعی

انسانی جاويدان در ميان خدايان

مجمع‌الجزاير واگويه‌ها

در آخرين دم كه می‌رهی

نمادی هم‌ارز لذت

يارم به كجا رفت؟

به روسپيان می‌مانم

به من بگو «تو»

آدم

رفتن و يكی شدن

ارنواز

گرگ

سينما

نفر دوم

آهای گارسون!

 

 

 نوشته‌ی ديگر علی‌رضا در همين شماره:

 فيروزه‌چينان بهار

 

 

ادبيات و دگرگونی‌های اجتماعی

نگاهی به جامعه‌شناسی ادبيات در آرای پی‌ير بورديو و لوسين گلدمن

علی‌رضا حسين‌آبادی

alireza2004_h [ @ ] yahoo.co.uk

نگارنده‌ی وب‌‌لاگ «حيرانی‌های يك روزنامه‌نگار»

 

جامعه‌شناسان ادبيات و منتقدان ادبی، با اين علم كه آثار هنری و ادبی در يك بستر اجتماعی به عرصه‌ی ظهور می‌رسند، مدعی‌اند كه آثار ادبی (در اين‌جا رمان) را می‌توان داده‌های جامعه‌شناختی محسوب كرد و از اين منظر به آن‌ها نگريست كه شاخصی برای ارزيابی ارتباط و ايده‌های اجتماعی به شمار می‌روند. رد پای اين نوع نگرش را می‌توان در رئاليسم ادبی و تلاش برخی رمان‌نويسان برای ارائه‌ی اهداف جامعه‌شناختی كاملاً آشكار در آثارشان جست‌وجو كرد. در اين ميان نظريه‌پردازانی كه از اين منظر به آثار ادبی و به‌خصوص «رمان» نگاه می‌كنند، جامعه‌شناسانِ مكتب «كنش متقابل» هستند كه تنوع شيوه‌هايی را در آثار ادبی بررسی می‌كنند. بنا بر اين ديدگاه، متون را می‌توان عينياتی دانست كه مردم در كنش‌های متقابل خود هم از آن‌ها استفاده می‌كنند هم ارجاع داده می‌شوند (مانند ادوات صحنه در نمايش زنده‌گی انسان). در واقع اين ديدگاه بر آن است تا كشف كند كه در متن داستان چه شيوه‌هايی برای افراد معنادار می‌شوند و به كنش متقابل آن‌ها با ديگران راه می‌يابند.

برای روشن شدن وضعيت جامعه‌شناسی ادبيات، بايد به دو نكته‌ی صريح اشاره كرد. يكی جامعه‌شناسی‌ای كه از آنِ نويسنده است، يعنی جامعه‌شناسی‌ای كه نويسنده با خلق اثر ادبی خود خلق كرده و در متن اثر نهفته است. ديگری، جامعه‌شناسی‌ای كه خود نويسنده موضوع آن است. در نكته‌ی اول، بازتاب تأثيرات اجتماعی از ديدگاه نويسنده است كه در متن اثر هنری – ادبی وجود دارد و ديگری، بازتاب آثار اجتماعی‌ست كه نويسنده در آن با توجه به محوريت زمان و مكان به خلق اثر پرداخته است و به قول «پی‌ير بورديو»: "جامعه‌شناسی خلق شده‌ی «فلوبر» و جامعه‌شناسی‌ای كه «فلوبر» در آن است. ..."

در واقع، جامعه‌شناسی ادبيات در پی بخشی از فضای اجتماعی‌ست كه خود نويسنده در آن جای دارد و بنابراين، ابزارهايی در اختيارمان می‌گذارد كه برای تحليل خود او نيازمند آن‌ايم. در بحث جامعه‌شناسی ادبيات، يك نويسنده‌ی ادبی به عنوان جامعه‌شناس، ديدگاه‌های جامعه‌شناختی در باره‌ی خود به عنوان انسان به ما ارائه می‌دهد كه بيان‌گر حال و هوای زمان و مكانی‌ست كه او در آن قرار دارد. نويسنده‌ی ادبی در متن اثرش ابزارهايی در اختيارمان می‌گذارد تا فهم ويژه‌ی او را هم‌چنين محدوديت‌هايی را كه نوشته‌هايش دچار آن هستند، درك كنيم. در خيلی از آثار ادبی، اين محتوای جامعه‌شناختی، بدون واسطه آشكار نيست و به قول «هايدگر»: "اين نوعی انكشاف مستور است." آن‌چه كه در ديدرس ما و يا حتا تا حدی زير نگاه نويسنده‌ی ادبی قرار دارد، نوعی شكل محجوب و نيمه‌ی پنهان است. نويسنده با قرار گرفتن در يك فضای اجتماعی كه از حيث ساختی، شبيه به موضع پرسوناژهای داستان‌اش است، در جمع با ساير عوامل به او اجازه می‌دهد با فهمی ويژه، جهانی اجتماعی را كه در لايه‌های پنهان اثرش ترسيم می‌كند، برای ما تشريح كند. نفوذ به اين لايه‌ها به تعبير «بورديو»، مقدمه‌ای‌ست برای تحليل جامعه‌شناختی حوزه‌ی ادبی، و خود ادبيات و مطالعه‌ی جامعه‌شناختی ارتباط بين قرائت‌های ادبی و جامعه‌شناسی متون. به‌ترين نمونه‌ی تحليل‌های جامعه‌شناختی از آثار مشهور جهان جدای از تحليل‌ها و نظريه‌های عميق «جورج لوكاچ» و «لوسين گلدمن» كه از نظريه‌پردازان بزرگ جامعه‌شناسی ادبيات هستند، تحليل جامعه‌شناسانه‌ی «بورديو» بر رمان «آموزش عاطفی» اثر «گوستاو فلوبر» است. «بورديو» در تحليل اين رمان محور بحث خود را برای باز نمودن ساخت طبقه‌ی حاكم و به قول خودش «حوزه قدرت» قرار داده است. او فضای اجتماعی‌ای را در اين رمان ترسيم می‌كند كه حول دو قطب تشكيل شده است. در يك سو هنر و سياست و در سوی ديگر سياست و تجارت قرار دارند. او بيش‌تر به تحليل تضاد و تقابل اين دو قطب در «آموزش عاطفی» می‌پردازد كه به نوعی يك قطب از آن‌ها وابسته‌گی‌های زيادی به حوزه‌ی قدرت دارد. جالب توجه است كه «گلدمن» و «لوكاچ» نيز، هم در نظريه‌های جامعه‌شناسی ادبيات خود هم در تحليل‌هايی كه از برخی آثار ادبی پرداختند، دائما اين دو موضوع را محور قرار داده‌اند. يكی نقد حوزه‌ی قدرت و ساخت حاكميت و ديگری نقد بورژوايی و تأثير آن بر فضای اجتماعی. در واقع در جامعه‌شناسی ادبيات، اين دو نظريه‌پرداز به دنبال نوعی چه‌گونه‌گی ساخت و تكوين جامعه در آثار ادبی نيستند، يا به تعبير «لوی اشتروس» به دنبال بازتاب‌های مردم‌شناسانه كه ريزبافت‌های رفتاری و كنش‌های متقابل مردم را با توجه به ساخت عناصر فرهنگی جامعه‌شان تشكيل می‌دهند، نيستند. ايشان بيشتر نوع تحليل و نظريه‌های خود را بر نقش حاكميت در ايجاد فاصله‌ی طبقاتی و نقد بورژوايی استوار ساخته‌اند.

«سارتر» نيز در كتاب «نقد عقل ديالكتيكی» سعی دارد تا ميان‌جی ساخت‌های اجتماعی با آثار فلوبر را كشف كند. او با تركيب روان‌كاوی و جامعه‌شناسی با روان‌شناسی فلوبر به اين ميان‌جی دست می‌يابد. سارتر با مهم قلم‌داد كردن موقعيت خانواده‌گی فلوبر، بعدی اجتماعی را به روابط خانواده‌گی افزود. در يك طرف نظريه‌ی «سارتر» جامعه‌شناسی كلان وجود دارد و در طرف ديگر، روان‌شناسی خُرد اجتماعی، بدون آن‌كه در حقيقت رابطه‌ای ميان آن دو برقرار باشد. اين طرز تفكر سارتر درست نقطه‌ی مقابل نظريات «پی‌ير بورديو» بود.

گلدمن (راست) و بورديو (چپ) دو تن از مدافعان نظريه‌ی جامعه‌شناسی ادبی

نمونه‌ای كه (تحليل بورديو) آورده شد، جدای از نظريات «گلدمن» و «لوكاچ» از اين حيث است كه متوجه شويم بسيار نظريه‌پردازانی بودند كه علاقه داشتند از منظر جامعه‌شناسی به بررسی آثار ادبی بپردازند، اما هيچ‌كدام به اندازه‌ی گلدمن و لوكاچ نتوانستند از نظريات خود دفاع كنند. اين دو نظريه‌پرداز بزرگ جامعه‌شناسی ادبيات با ارائه‌ی نظريه‌های مختلف، چارچوب و اساس شاخه‌ای از جامعه‌شناسی را بنا نهند كه جای آن هم در عرصه‌ی نقد ادبی مدرن و هم جامعه‌شناسی خالی بود.

همه‌ی نظريه‌پردازانی كه در زمينه‌ی جامعه‌شناسی ادبيات به نوعی قلم زده‌اند، در اين موضوع كه چه‌گونه‌گی آفرينش آثار ادبی با زنده‌گی اجتماعی پيوند دارد، اتفاق نظر دارند. در مقابل اين نظريه‌پردازان بسيارند نويسنده‌گان و نظريه‌پردازانی كه چنين تأثيری را رد می‌كنند و مدعی‌اند كه مرتبط ساختن ارزش‌های معنوی با احتمالات اجتماعی و اقتصادی در حكم خوار شمردن چنين ارزش‌هايی‌ست.

«لوسين گلدمن» در پاسخ به اين نوع نگرش به آثار ادبی معتقد است كه ارزش‌های معنوی حقيقی از واقعيت اقتصادی و اجتماعی جدا نمی‌شوند، بلكه دقيقا بر اساس همين واقعيت شكل گرفته‌اند و بر آن‌اند تا حداكثر هم‌بسته‌گی و وحدت انسانی را در دل اين واقعيت رواج دهند. گلدمن نظريه‌ی خود را با عنوان «تأثير عوامل اقتصادی و اجتماعی بر آفرينش ادبی» در دفاع از جامعه‌شناسی ادبيات خود بنا نهاده است. او در اين نظريه، ديدگاه خود را بر پايه‌ی ديدگاه مادی – ديالكتيكی استوار ساخته است. البته برخی از منتقدان گلدمن را متهم كردند كه او اثر ادبی را با زنده‌گی‌نامه‌ی مؤلف آن و محيط اجتماعی‌ای كه صاحب اثر در آن زيسته است، توضيح می‌دهد. گلدمن پاسخ اين دسته را طی مقاله‌ای با عنوان «پيوند آفرينش ادبی با زنده‌گی اجتماعی» می‌دهد. او در اين مقاله اشاره می‌كند كه منتقدان‌اش نظريه‌ی او را با نظريه‌های «هيپوليت تن» كه تحليل يك اثر ادبی – هنری را جدای از زنده‌گی آفريننده‌ی اثر نمی‌داند، اشتباه گرفته‌اند.

مفاهيم اساسی در روش گلدمن عموماً برگرفته از آثار لوكاچ و دياكلتيك هگلی‌ست. گرايش او به ماركسيسم، به‌خصوص زيبايی‌شناسی حوزه‌ای در نظريه‌ی ماركسيسم، مديون مطالعات متمركزی بود كه از آثار كانت و هگل داشت. همان‌طور كه با مطالعه‌ی آثار لوكاچ، به‌خصوص نظريه‌ی رمان، به مفاهيم اساسی زيبايی‌شناسی فلسفی دست يافت.

نگاه گلدمن به ماركسيسم بسيار فراتر از تمامی ادبيات و فلسفه بود. در نظر او فلسفه و راديكاليسم سياسی با هم يكی بودند و نظريه‌ی ماركسيستی نيز در خود امور واقع جای داشت و آثار فلسفی و ادبی، خود ترجمان واقعيت اجتماعی بودند. به نظر گلدمن «جامعه‌شناسی» هم فقط تفسيری نبود كه بر تفسيرهای ديگر اضافه شود، بلكه وحدت تمامی تفسيرهای مناسب بود. جامعه‌شناسی در درون شكل و محتوای ادبی، فلسفی و يزدان‌شناختی خود اين آثار قرار داشت كه نقطه‌ی اوج آن در اثر معروف او «خدای پنهان» نمايان است.

گلدمن در نظريه‌ی «‌كليت و تكوين» نيز به نوعی خود را وام‌دار ماركس و لوكاچ می‌داند. به نظر او «كليت» نه به يك الگوی نظری، انتزاعی و صوری، بلكه به واقعيت تاريخی ساخت‌پذير برمی‌گردد. او معتقد است كه «كليت» فرآيندی پيوسته است و همان فاعلی كه در پس «ساختن» نظری اين كليت است، عضوی از اين فرآيند است. گلدمن به پی‌روی از ماركس و لوكاچ و در تقابل با ايده‌آليسم هگلی معتقد است كه كليت، از حركت روح كه به دانش مطلق می‌انجامد، پی‌روی نمی‌كند. از نظر او كليت عبارت است از واقعيت عام و جهان‌گستر كه دنيای مادی و دنيای روحی را در بر می‌گيرد. رابطه‌ی ميان اين دو عامل ساده نخواهد بود. اين رابطه، يگانه‌گی مطلق و تام نيست بلكه تابع اصل نسبيت و تعادل است. در نظريه‌ی كليت گلدمن، بين «ذهن» و «عين» يگانه‌گی نسبی برقرار است. او معتقد است كه در علوم اجتماعی و تاريخی، ميان ذهن و عين (نويسنده و جامعه) يگانه‌گی نسبی وجود دارد. خالق اثر ادبی يا پژوهش‌گر بخشی از عين را مطالعه می‌كند و عين نيز در درون آگاهی نويسنده و پژوهش‌گر است. او از همين نظر است كه به بررسی جامعه‌شناسی آثار ادبی می‌پردازد.

اما مهم‌ترين نظريه‌ی گلدمن كه توانست به او كمك كند تا روش كار خود را استحكام بخشد، نظريه‌ی «ساخت‌گرايی تكوينی» او بود. گلدمن با همين روش كه زاييده‌ی ساخت‌گرايی‌ست آثار بااهميتی مانند آثار پاسكال، راسين، آندره مالرو و آلن رب گريه و نيز برخی گرايش‌های معين رمان را به عنوان نوع ادبی بررسی كرده است. ساخت‌گرايی تكوينی در نظر گلدمن، مانند تمامی روش‌های علمی جدی، نوعی شاه كليد نيست، بلكه نوعی روش كار است كه به پژوهش‌های تجربی طولانی نياز دارد، ساخت‌گرايی تكوينی لوسين گلدمن، يك ايدئولوژی، يك جهان‌بينی را در بردارد كه بی‌ترديد جهان ماترياليسم دياكلتيكی و تاريخی است. او بيش از هر چيز به عنوان راهنمای روش شناختی بررسی اثر به آن نگاه می‌كند.

در ساخت‌گرايی تكوينی لوسين گلدمن، بررسی ساختارها به خودی خود، به شيوه‌ای ايستا و تغييرناپذير مورد نظر نيست، بلكه هدف، بررسی فرآيند ديالكتيكی تحول ساختارها و كاركرد آن‌هاست. فرضيه‌ی بنيادين ساخت‌گرايی تكوينی اين است كه هر رفتار انسانی كوششی‌ست برای دادن پاسخی بامعنا به وضعيتی معين و از همين ره‌گذر، ايجاد تعادلی ميان فاعل عمل و موضوعی كه عمل بر آن واقع شده، مورد تأكيد اين نظريه است. پس در اين نظريه توجه به دو نكته‌ی اساسی يعنی بررسی فرآيند ديالكتيكی تحول ساختارهای يك اثر ادبی و ديدگاه تكوينی يك اثر ادبی مدنظر است.

«لوسين گلدمن» برای درك واقعی نظريه‌ی ساخت‌گرايی تكوينی خود، چند معيار روش‌شناختی اساسی را در مقاله‌ی معروف «جامعه‌شناسی ادبيات: جای‌گاه و مسائل روش» به ما عرضه داشته است كه عبارت‌اند از:

1-      برای دريافت اثر، نبايد به مقاصد آگاهانه‌ی مؤلف توجهی ويژه داشت.

2-      برای تشريح اثر نبايد به فرد نويسنده بيش از حد اهميت داد، چرا كه جريان تشريح، بيش از هر چيز، جست‌و‌جوی آفريننده‌ای فردی با جمعی‌ست كه ساختار ذهنی حاكم بر اثر برای او خصلتی بامعنا و كاركردی دارد.

3-      تأثيرها (تاثير ديگر آثار و عوامل در اثری معين) هيچ ارزش تشريحی ندارند، بلكه فقط بايد توضيح داده شوند.

4-      ارزش اسلوب تشريح يا تفسير در نظرگاه جامعه‌شناسی ساخت‌گرا و روان‌كاوی يكسان نيست. با اين حال، اين مكتب‌ها به رغم تفاوت، متضاد هم نيستند، بلكه مكمل يك‌ديگرند.

5-      مجموعه‌ی قواعد و نشانه‌های اثر به هيچ رو درونی و مقدم بر ساختار اجتماعی نيست، بلكه بر عكس حاصل دگرگونی‌های جامع اجتماعی‌ست.

ديدگاه ساختارگرا و تكوينی، بر مبنای اين اصول، دگرگونی بنيادی روش‌های جامعه‌شناسی ادبيات را توصيه می‌كند. دگرگونی‌ای كه بی‌ترديد جورج لوكاچ مبتكر آن بوده است.

اين رشته از جامعه‌شناسی به محتوای آثار ادبی و رابطه‌ی ميان اين محتوا و محتوای آگاهی جمعی، يعنی شيوه‌های انديشيدن و رفتار انسان‌ها در زنده‌گی روزانه می‌پردازد. در اين روش به همان اندازه كه نويسنده‌ی مورد بررسی، تخيل آفرينش‌گر كم‌تری داشته و با كم‌ترين دخل و تصرف ممكن به روايت تجربه‌هايش بسنده كرده باشد، روابط محتوای آثار ادبی و محتوای آگاهی جمعی نيز گسترده‌تر و جامعه‌شناسی ادبی نيز مؤثر خواهد بود.

بنا بر اين جامعه‌شناسی ادبيات بايد مقاصد آگاهانه نويسنده را به عنوان نشانه‌ای در ميان انبوه ديگر نشانه‌ها، نوعی تأمل و بازانديشی نويسنده در باره‌ی اثر خود بداند كه مانند هر نوشته‌ی انتقادی ديگری افكاری را در ذهن او بر می‌انگيزد، اما بررسی اثر او بايد از منظر متن اثر و تاثير در آگاهی جمعی مورد ارزيابی قرار گيرد.

اگر چه بر نظريه‌های «لوسين گلدمن» ايراداتی وارد شده است، ولی ديدگاه ساخت‌گرايانه‌ی او برای بررسی و نفوذ در آثار ادبی و توجه به انديشه‌ی پايه‌ای ساخت‌گرايی تكوينی، يعنی خصلت جمعی آفرينش هنری در انطباق با ساختارهای جامع اجتماعی و تحليل و استفاده‌ی به‌جای او از ماركسيسم كه تمام توليدات معنوی، از جمله هنر و ادبيات را با ساختار اجتماعی و اقتصادی مرتبط می‌داند، بيان‌گر هوش و استعداد او در اين زمينه است.

 

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.