|
آرلاندا
شاهرخ ستوده فومنی
setudeh [ @ ] engineer.com
نگارندهی
وبلاگ «شاهرخ
فومنی»
سايهی سياه و باران مردهی من
از
مهرآباد تا آرلاندا آمده بود
من
نيز میدانستم
فرار
ممکن نيست
اين
تار و پود خستهتر از غم سرشتهی من
و
مادرم که میدانم
در
اضطراب میخوابيد
و
مولای روم
که
رومی بود
...
خاک
گورستان چه سرد مانده است
چون
افسردهگی من
تا
خورشيد
که در
ناتوانی خويش همچنان از شرم میسوزد
اين
سايهی ننگين مه در خواب با من میخوابيد و در بيداری در خواب مرگ
خستهی من بود
باری،
من
برای تدفين دو بارهی نياکانام
بعد
از آن بهار
و
باران سياه خاکستر
سرد
میرفتم
اين
حکايت شاعر غريبیست
که در
خواب مینويسد و
شعر
خواب میبيند
بيا،
بيا!
زمان
دارد از من میگذرد
و
نامههای ناتمام با ارتفاعات نامحدود ...
بيا،
بهار از تحويل میگذرد
چرا
هراس؟
بيا،
برای
خاکستر من تدارکی ببين،
برای نفرت من تابوتی بياور!
é |