سال سوم، شماره هشت خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

انديشه و شناخت - نياز به دين

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

دانش يزدانی: اساتير

رقص خُل‌واره‌گی

يک آدم معمولی و ...

چاهی به نام وب‌لاگ؟

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

رد

سحر

زنده‌گی تدريجی

يك غزل: قيامت است ...

وقتی به يادم می‌مانی

Dance macabre

فرشته

عاشقانه

چهار پاره‌ی شاعرانه

كابوسی ...

كفش

 

 باز هم از محمود در همين شماره:

 چهار پاره‌ی شاعرانه

 

 

 

نگاهی به ريشه‌ها - بخش دوم

دانش يزدانی: اساتير

محمود كوير

mahmoodkavir [ @ ] hotmail.com

 

 

آفريدگار گوهر تن زرتشت را از طريق آب و گياه به تن پدر و مادرش منتقل كرد ... گوهر تن او پيش اورمزد به سوی باد و از باد به سوی ابر حركت كرد. آن گاه ابر آن را به صورت آب، نو به نو، قطره قطره، كامل و گرم، برای شادی گوسفندان و مردمان پايين برد. بر اثر آن گياهان به صورت انواع گوناگون رستند ... و گوهر تن زرتشت از گياه‌ها به گاوها رسيد و در شير گاوها آميخته شد.

كتاب دينكرد

 

و جهان از عشق‌بازی بهرام و رام زاييده شد و سحرگاهان سروش و رشن آن را هستی بخشيدند.

 

اساتير دنيای رنگين و پر از راز و رمز كودكی های انسان است. جهان خيال و رؤياست. جهان آرزوها، دريافت‌ها و برداشت‌های انسان است از خود و طبيعت در نگاهی به جهان، در رؤيا و سايه و آب.

ديداری با نيمه‌ی ديگر خود.

اساتير گره‌گاه زمين و آسمان است.

اساتير همواره از گذشته‌های دور و خيال‌انگيز و آينده‌های بی نام و نشان حكايت دارد.

اساتير فرهنگ بزرگ روانشناختی هستی‌ست.

نگاه جست‌وجوگر انسان است به درون تو در توی خويش و از آن‌جا به همه‌ی هستي: به خدايان و نيمه‌خدايان و فرشته‌گان. به افلاك و كهكشان ها. به كوه ها و رودها و درياها. به حيوانات و گياهان و آن‌چه او را خيره می‌داشته و سرانجام به آدميان از دری‌چه‌های آرزو و خيال!

عرفان ايرانی، ريشه در اساتير ايرانی دارد. در نخستين بخش از بررسی، به اساتير در دنيای عرفان، خواهم پرداخت. اين بخش از دو پاره تشكيل می‌شود:

پاره‌ی اول: دورانی كه ايرانيان و هنديان بر كنار آمودريا و سيردريا، بيش از پنج هزار سال پيش، با هم می‌زيستند.

پاره‌ی دوم: پس از جدايی آن‌ها كه هر كدام به سويی روانه شدند و دگرگونی بسيار يافتند.

 

دوران هند و ايرانی

عرفان ايرانی با نام سيمرغ، خدايی كه در جان هستی‌ست، آغاز می‌شود.

هستی، چونان نتيجه‌ی شادمانی و عشق‌بازی خدايان می‌رويد و می‌بالد. خدا در هستی و هستی در خداست.

بهرام و رام در زهدان هستی، عشق می‌بازند و هر سحرگاه جهانی نو زاده می‌شود. آدمی و خدا و طبيعت در هم آميخته و با هم‌اند و از يك‌ديگر می‌رويند.

جم يا يم و يمه يا همان مشی با مشيانه، نخستين جفت آدمی هستند كه از درون ريواسی، هم‌بر و هم‌راه و هم‌بالا می‌رويند.

جم از كهن‌ترين سيماهای اساتيری هند و ايرانی و فرمان‌روای بهشت است. او يابنده‌ی آتش، گردآورنده‌ی مردمان، آسايش‌بخش مرده‌گان است. مسكن وی بر بلندترين آسمان است. وی در ميان آواز نی زنده‌گی می‌كند.

جم با ايزد مهر كه ايزدی خورشيدی‌ست نزديكی‌های بسيار دارد. هر دو سلطان نوروز و آغاز بهارند.

جمشيد هنرها و رشتن و ساختمان كردن و استفاده از آهن و كشت و ورز را به مردمان می‌آموزد و نام تخت جمشيد كه بهشتی با درختان سنگی‌ست به وی باز می‌گردد و هم چنين او دارای فره است. فر و فره خره و كر و كارون همه از يك ريشه‌اند كه به آن باز خواهم گشت. جمشيد كه خود آدم است، آتش و پزشكی و يافتن گوهرها و خانه‌سازی را به انسان می‌آموزد. و چنين است سيمای شهر جمشيد:

چنين سال سی صد همی‌رفت كار

نديدند مرگ اندر آن روزگار

ز رنج و زبدشان نبود آگهی

ميان بسته ديوان بسان رهی

به فرمان‌اش مردم نهاده دو گوش

ز رامش جهان بد پر آواز نوش

خودداری از آزار ديگران،از پايه‌های عرفان و آزردن جان، گناهی بزرگ است و به همين سبب ايرانيان در آن روزگار، گياه‌خوارند و اين ابليس است كه به وسيله‌ی ضحاك تازی مردمان را گوشت‌خوار می‌كند:

جز از رستنی‌ها نخوردند چيز

ز هرچ از زمين سر برآورد نيز

پس اهريمن بد كنش رای كرد

به دل كشتن جانور جای كرد

وداها يكی از يادگارهای مشترك هند و ايرانی‌ست. چهار ودای بزرگ (ريگ ودا: دانش سرودها، ساماودا: دانش آهنگ‌ها، و دانش قربانی و دانش سحر و جادو) هستند. ريگ ودا 1028 سرود است. سرود شگفتی‌آور آفرينش كه در آن نشانه‌های آشكار وحدت وجود و روييدن هستی چونان گياهی ديده می‌شود:

بين روز و شب مرزی وجود نداشت.

وجود يك‌تا به تنهايی نفس می‌كشيد.

جز او هنوز ديگری وجود نداشت.

ظلمت بود و همه چيز در ظلمتی عميق نهان بود _ اقيانوسی بدون نور _

نطفه‌ی حيات كه هنوز در پرده نهفته بود،

طبيعت يك‌تا را از درون گرمای سوزان شكفت.

آن‌گاه نخستين عشق پديد آمد.

سپس سرچشمه‌ی تازه‌ی خرد نمايان شد.

وداها به امر وحدت وجود و پديد آمدن مدام هستی از دل نيستی، كه از پايه‌های عرفان است، چنين می‌نگرد:

خالق با مخلوق يكی و جميع صور زنده‌گی، يكی هستند. هر شكل زمانی شكل ديگری داشته است.

فرهنگ عرفانی _ پهلوانی، از همان دوران هم‌زيستی ايرانيان و هنديان بر می‌آيد. ريگ ودا و اوستا، دارای نكات مشترك بسيار هستند. گاتاها كه كهن‌ترين بخش اوستاست، شبيه ريگ ودای هندی‌ست. گات يعنی سرود و همان است كه در دست‌گاه و گاه موسيقی ايرانی باقی مانده است و ريگ ودا نيز معنی كتاب سرود دارد. هر دو بر اين باور بودند كه هستی زاييده و روييده از موسيقی و آهنگ است و سرود و سرودن با آفريدن و آفرينش در پيوند تنگاتنگ است. رام كه همان دختر يا خود سيمرغ است و هستی نتيجه‌ی عشق‌بازی او با بهرام است، زنخدای موسيقی و سرود است.

داستان‌های پهلوانی _ عرفانی مشتركی در يشت‌ها (يسنا = يسن = جشن) و ريگ ودا وجود دارد، چون: جم، فريدون، آبتين، كی‌خسرو.

هم‌چنين مهابهاراتا و شاه‌نامه نيز دارای نكات مشترك بسيار هستند. ييما همان جمشيد و تراتيانه، همان فريدون است. اوشانا همان كاوس و سوشرلاوس همان كی‌خسرو است. ايندره و ورثرغنه، در پهلوی ورهرن و در زبان دری، بهرام شده است. گياه مقدس هيومه، همان گياه مقدس هندی سومه است. ترنم‌های دينی هر دو يك‌سان، هر دو پابرهنه وارد نيايش‌گاه می‌شوند. كمربند بستن و سرودهای مشترك، نشانه‌های بنيادهای مشترك بين آن دو هستند. نيايش‌گاه نوبهار بلخ، ايرانی شده‌ی نمه ميهاره يا نيايش‌گاه نوست و برمكيان همان پره مكه به معنی سرور و سركرده و نگهبان اين نيايش‌گاه بوده‌اند. در جنوب افغانستان، در ديواری سنگی، ده‌ها هزار آشيانه ساخته‌اند كه شب‌ها در آن آتش افروخته و پيروان بودا و عارفان در آن‌ها به نيايش بر می‌خاسته‌اند. دو بت‌واره 35 و 53 متری كه ياقوت حموی، آن‌ها را سرخ‌بت و خنگ‌بت ناميده و عنصری منظومه‌ای به ياد آن‌ها دارد، يادگار اين پيوندهاست (اين تنديس‌های بی‌نظير را ملايان فرومايه‌ی طالبان برای گسترش اسلام عزيز به توپ بستند). اين همه واژه‌ها مانند: بت، صنم و شمن در تصوف ايرانی، نشان اين سابقه است. سماع (دست‌افشانی و پای‌كوبی با سرود و موسيقی در خانقاه) ويژه‌ی عرفان ايرانی و هندی‌ست و در بسياری جاها ممنوع بوده است.

اپانيشادها در صد و يك گفتار نيز از يادگارهای آن دوران است. در آيين انان معبدی وجود ندارد. وحدت وجود، اسرار جهان، درون‌نگری، تلاش در راه شناخت روح جهان يا آتمن با سير و سلوك و خلوت و سرانجام پيوستن انسانی با صفا و آرامش به اقيانوس عظيم روح، به آتمن يا روح الارواح. يگانه شدن برهمن و آتمن، ترجيع‌بند منظومه‌ی بزرگ اين آيين است، كه مايه‌های عرفان كهن ايرانی در آن به خوبی ديده می‌شود. در باره‌ی وحدت وحود در اين كتاب آمده است:

تو مردی، تو زنی، تو دوشيزه‌ای، تو پسری، تو پيرمرد متكی به عصايی، تو پديد آمدی در حالی كه چهره‌ی تو به هر طرف بود. تو زنبور كبودی، تو طوطی گل‌گون چشمی، تو ابر توفان‌زايی، تو درياها و فصل‌هايی، تو را نه آغاز است و نه انجام، همه‌ی جهان از تو برآمده است.

در باره‌ی رسيدن به وصال جانان و يكی شدن همه‌ی ذرات هستی آمده است:

هم‌چنان كه رودخانه‌ها به دريا می‌ريزند و نام و صورت خود را از دست می‌دهند و عين دريا می‌شوند، مرد عارف عاقل نيز هم‌چنان وقتی خود را از قيد نام و صورت برهاند، در ورای آن، در ذات نورانی عقل مطلق، مستهلك و فانی می‌شود. آن كس كه برهما، يعنی وجود متعالی را ادراك كند، خود نيز برهما می‌شود.

در باره‌ی فنا به معنای يكی شدن همه‌ی گرده‌ها و نرمه‌های هستی در اپانيشادها آمده است:

هم‌چنان كه قطعه‌ای از نمك در آب منحل می‌شود، آری، نفس منفرد نيز چون منحل شود، ابدی‌ست، آگاهی محض است، بی‌نهايت است، متعالی‌ست.

در اپانيشادها از عرفانی سخن می‌رود كه سپس پی‌روان بسياری يافت:

نه خدايی هست و نه بهشتی، نه جهنمی وجود دارد و نه تناسخی! آدمی بايد نفس خود را در اين جهان خوش‌بخت كند. شخص بايد به نفس خود خدمت كند. كسی كه به نفس خود خدمت كند، هر دو جهان از آن اوست.

دانايان اپانيشادها، خطاب به انسان فرياد بر می‌آورند كه:

ـ عقل ناكافی و نارساست.

ـ بايد خود را از هر گونه آشفته‌گی روحی و جسمی دور ساخت.

ـ در پس همه‌ی صورت‌ها و حجاب‌ها وحدت و يگانه‌گی برقرار است.

ـ ما در حقيقت با خود و خدا كه همان روح همه‌ی اشياست، يكی هستيم.

ـ هر كس با سير و سلوك و رياضت می‌تواند از فرديت نجات يافته و به سعادت ابدی رسيده و به عالم روح بپيوندد.

چارواكه‌ها به قدرت اين دانايان پايان دادند. چارواكه ها نوعی عرفان الحادی را رواج دادند. آن‌ها بر اين باور بودند كه جسم مجموعه‌ای از اتم‌هاست. اصل حقيقت ماده است. حيات جاودانی و بازگشت مفهومی ندارد. هدف از زنده‌گی، زنده‌گی كردن است. يگانه حكمت واقعی، سعادت است. واژه‌ی زنديق كه گنوس نيز از آن آمده و سپس به تمام مخالفان دست‌گاه دينی و دولتی خطاب شده، نخست به پی‌يروان اين دبستان لقب داده شد و ياران آنان در ايران نيز به همين نام خوانده شدند و از همين زمان است كه عرفان پرچم استقلال خود را بر می‌افرازد. اينان چون دراويش به هر سوی جهان پراكنده شدند تا انديشه‌های خود را با مردمان در ميان نهند. اين روی‌داد در هنگام جدايی ايرانيان و هنديان انجام گرفت و به همين سبب برآمدهای مشترك بين چارواكه‌های هندی و ايرانی بسيار است.

استاد مهرداد بهار در كتاب اساتير می‌نويسد:

زنديق يا زنديگ در پارسی ميانه از زناتی اوستايی به معنی آگاه شدن و از ريشه‌ی زن به معنی دانستن و اصل آن يعنی عارف و أگاه و اين زنديق برابر گنوستيگ بوده است، چه واژه‌ی گنوس يعنی دانستن و با عرفان يونانی نيز يكی‌ست.

هم‌چنين اين واژه با know انگليسی و jnana سانسكريت هم‌ريشه است و معنی معرفت ناشی از مكاشفه و سنت‌های رازآميز دارد. پس به گمان‌ام زنديق در نخست به عارفان گفته می‌شده و معنای آگاه و دانا داشته است.

در اين‌جا با دو نام روبه‌رو هستيم كه سرگذشتی همانند دارند و هر دو بنيان‌گذار مكتبی جهانی و عرفانی هستند. هر دو بلخی هستند. هر دو شاه‌زاده‌اند و در جست‌وجو و سلوك، كاخ را وا می‌نهند و به خلوت می‌نشينند و سخنان‌شان بسيار به هم نزديك است: بودا و ابراهيم ادهم.

نزديك دو هزار و پانصد سال پيش، بودا دنباله‌ی افكار عرفانی را گرفت. او می‌گفت انسان بايد با داد زنده‌گی كند. شكيبا و مهربان باشد. اين جان سيال، جاودانی نيست و پس از مرگ زنده نخواهد ماند. گفتارهای او نيز مانند افلاتون و كنفوسيوس و سقراط به شكل مكالمه بود. سوترای دل‌خواه او چهار حقيقت بود: زنده‌گی درد و رنج است. رنج ناشی از خواهش‌هاست. خردمندی در فرو نشاندن خواهش‌هاست. درد و رنج بر همه چيز تسلط دارد.

وی فقير و غنی را يك‌سان ديده و بر ضد روحانيون سخن می‌گفت. به الاهيات توجه نداشت. در دبستان او خدا وجود ندارد. انسان با سير و سلوك می‌تواند به نيروانا يا آرامش دست يابد.

بودا در باره‌ی وحدت وجود در يكی از آخرين سخن‌رانی‌های خويش می‌گويد:

نفس‌های پريشان و مضطرب ما در حقيقت نه موجودات و قوايی جداگانه، بلكه آژنگ‌های زودگذری بر جويبار حيات‌اند. هرگاه ما خود را جزئی از كل بشماريم و نفوس و اميال خويش را هم‌آهنگ با كل اصلاح كنيم، آن‌گاه دشواری‌ها و ناكامی‌ها به اندازه‌ی پيش اندوه‌گين‌مان نمی‌كند. اگر ياد بگيريم كه نسبت به همه‌ی افراد انسانی و همه‌ی موجودات مهر بورزيم، آن‌گاه خواهيم توانست آرامش را به دست آوريم.

سرچشمه‌ی نيروانا يا آرامش، خاموش ساختن شهوات است و هر قديسی با به دست آوردن هفت جزو نيروانا می‌تواند در همين دنيا به آن دست يابد: خويشتن‌داری، حقيقت‌جويی، قدرت، آرامش، نشاط، تمركز فكر، علو طبع.

شاگردان‌اش می‌گفتند:

كشتن موجودات زنده را ترك گفته و او كه زمانی از سلح‌شوران بود، گرز و شمشير را به كناری نهاده و به همه‌ی موجودات جهان با مهر و محبت شده و به صلح و آرامش عشق می‌ورزيد.

 

ادامه دارد ...

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.