سال سوم، شماره هشت خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگی


 

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

انديشه و شناخت - نياز به دين

نيچه و نيهيليسم پسامدرن

دانش يزدانی: اساتير

رقص خُل‌واره‌گی

يک آدم معمولی و ...

چاهی به نام وب‌لاگ؟

آدم دل‌اش بايد مهندس باشه!

رد

سحر

زنده‌گی تدريجی

يك غزل: قيامت است ...

وقتی به يادم می‌مانی

Dance macabre

فرشته

عاشقانه

چهار پاره‌ی شاعرانه

كابوسی ...

كفش

 

 

پاره‌ها: پاره‌ی چهارم

صالح تسبيحی

prometeh2000 [ @ ] yahoo.com

صاحبِ اين «خانه»

 

1

اين من‌ام، آن شی‌ئی نيمه‌جان‌ام خسته که نام‌اش آدم است و نشانی از آدم ندارد جز سوراخ‌ها، برجسته‌گی‌ها و سيطره‌ی مسطح تن. اين همان من‌ام که نمی‌توانم جلوی خودم را بگيرم و نفس‌ام تنگی می‌کند و قلب‌ام افتاده به شمارش و لای دود و ديوارهای آهنی و ميله‌های به هم پيوسته‌ی اتوبوس‌ها می‌لولم.

من‌ام آن خشکيده مخی که هر چه بيش‌تر فکر می‌کند کم‌تر می‌فهمد و هر چه کم‌تر می‌فهمد کرايه بيش‌تر می‌دهد و هر چه کرايه بيش‌تر می‌دهد مخ‌اش بيش‌تر می‌خشکد و بيش‌تر فکر می‌کند و سرش از اين دوران گيج می‌زند. دايره می‌زنم من.

روی آسفالت راه می‌روم و تن‌ام نشئه‌ی ديازپام و دستورات منظم فرمان‌دهی‌ست. پر است از سلسله مراتب راه‌آهن.

و تا گوش‌ام کشيده شده اين آهن‌ها. گوش‌ام پر است از تحليل‌های روزانه‌ی راديو.

از حربه‌های انتخاباتی. از تيتر منظم روزنامه‌ها. از فراموش کردن روزهای تولد. از احساس اين که در روده و اطراف آن رودخانه‌ای از اسپرم جاری‌ست. مانده به گندآب انتظار ترشح. اين که می‌ايستد و بالا را نگاه می‌کند و شعری می‌گويد که نه شعر نوست نه وزن و قافيه دارد، همين اين من‌ام!

و در نوسان‌ام بين آدم و شی‌ئی، تناسخی در حال وقوع، ميان من و صندلی. فقرات‌ام تکيه‌گاهی‌ست. باسن‌ام خسته نشيمن‌گاهی‌ست. دستان‌ام دسته، پاهايم پايه، چهارپايه‌ای چوبين‌ام. گفتم که ... ديگر تمام شد، شی‌ئی شدم رفت ...

 

2

پاپ که به رحمت خدا رفت، تابوت‌اش را گذاشتند روی يک فرش ايرانی.

فرش ايرانی با آن نقش و نگاره‌های درهم پيچ و رنگارنگ‌اش، نماد بهشت آرمانی انسان‌هاست.

آن دايره‌ی وسط نشان از چشمه‌ی زنده‌گانی دارد و خطوط باريک کناره‌ها، همان جوی‌هايی هستند که ميان‌شان شير و عسل و رنگ‌هايی جاری‌ست.

اين يک نشانه است. و رخ‌دادی اتفاقی نيست. يک خبر از غيب است. پيامی‌ست که ما را به جهان مرده‌گان متصل می‌کند.

وقتی تابوت او را گذاشته‌اند روی اين بهشت مثالی يعنی که «پاپ ژان پل دوم» رفته به بهشت. در اين مکاشفه افراط می‌کنم و می‌گويم که آن بدن خوابيده در تابوت دقيقا روی بخش وسطی، همان چشمه‌ی زنده‌گانی قرار گرفته بود و اين يعنی که او به حيات جاويد دست پيدا کرده.

اين و چون اين‌ها تمام نشانه‌های اطراف ما هستند که در انتظارند و کاشفی کو؟

 

 

3

«امير»، رفيق فيزيک‌دان و داستان‌نويس ما، يکی از داستان‌هايش را با اين جمله شروع می‌کرد که حالا می‌گويم. فقط از آن جمله شروع‌هاست که دل‌ام می‌خواست اول يکی از داستان‌های من باشد. هر چند چون باقی کارش خيلی قوی نبود، به زودی توی هوا می‌زنم‌اش برای خودم. اين جمله در همان آغاز امکانات زيادی به نويسنده می‌دهد:

تصور کنيد يک ميمون را پشت ماشين تحرير نشانده باشند و منتظر باشند پيچيده‌ترين مقولات را بنويسد و پاسخ دهد ...

 

4

در امتداد هر پيچ ايستاده و نگاه می‌کند. و پشت پيچ ابر است.

و با هر قدم جمله‌ای می‌گويد که درست نمی‌فهمم. در هر کلمه ابری جاری‌ست. تا نزديک می‌شود و می‌خواندم و می‌گويد: "تو!"

تو همان کلمه‌ی ميان قافيه‌هايی، سکوت‌ای. لبان‌ات پر از ابر است و نفس‌هايت دم گرفته‌اند به بخاری.

در هر کلمه‌ات ابری جاری‌ست. رويش تک‌شاخه‌ای از ميان آسفالت. شيهه‌ی اسب‌ای. دهان باز شده کف دست‌ای.

انگشت‌ای تو. روييده به سرم دسته دسته. حباب‌ای، جای گرفته به جای کرات چشم‌ام.

برای ساختن هر تشبيه بايد غرق شوم در تو. بر پوست بسرم و در ناخن‌ها به تماشای طلوع بايستم.

لب‌ات خط افق است. زمين است لب پايين‌ات و آسمان است لب بالا.

برای ساختن هر تشبيه بايد غرق شوم در تو.

و تو که از ابرها در می‌آيی. تويی که از پيچ جاده گلايه‌کنان سر می‌رسی و می‌گويی فقط بگويم «تو».

هم همان تويی که وقت غرقه شدن‌ام وقت طولانی نگاه، نگاه ممتد آشنايی که به چهره‌ات تابانده‌ام، باز می‌پرسی: "چيو داری نگا می‌کنی ..."

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.