|
پارهها: پارهی
پنجم
صالح تسبيحی
prometeh2000 [ @
] yahoo.com
صاحبِ اين «خانه»
1
...
تمام اين حرفها برای هر حرفی کافیست. ناکافیست. هر دوست. تکثير تکامل
است در نقصان. هم آن حرف اول است. سلامی، نه!
آن
نگاه اول است که عقل اول را زائل میکند به سود رازگشايی از ديده.
آنجا
که دور اما نزديک بودی. و من از تمام آن دور نزديک تنها آن نگاه را
حفظام. همان نگاه که صندلی در رفت و زمين خورد و خنديد و خجالت کشيد.
و
همان نگاه را در حافظه تکرار میکنم حتا وقت نزديک و در پريدن ...
2
جملهی آخر آدمهای بزرگ را شنيدهاي؟ يا آخرين نتهايی که موتزارت
نوشت و بعد مرد؟
برای
فيلمسازهای بزرگ و انسانهايی که تاريخ خودشان را تکميل میکنند و بعد
با خيال راحت سر بر خاک میگذارند اين حرف فيلم آخر بايد باشد. مثل
«چشمان باز بسته»ی کوبريک. يک مشت نهايی. يک ضربهی شکننده بر
گيجگاه.
اعلام
وضعيت بحرانی به نام بحران ايمان. و سرانجام بازگشت آن آدم که از خانه
به در رفته بود. پناه گرفتناش دو باره در آغوش زنی. بازگشت دو بارهی
انسان از عدم به هستی و بازگشت دو باره به مرگ. به همان عدمی که از آن
باز آمده بوده به تماشا. به مهر زنانهای دائم.
اين
هم حديث نفس آن فيلمساز بوده و هم نظر منظرنگر او بر جهان. نظری
نظرانداز که گذاشت و گذشت. همان منظری که «آکيرا کوروساوا» در
«رؤياها»، آخرين فيلم خودش تکرار کرد.
در
«رؤياها» فيلمساز بدون نگاه به دردهای خرد و کلان عصر خود، مجموعهای
از رنگها را به تصوير میکشد و در حرکتی اپيزوديک، يک زندهگی را از
ابتدا تا انتها طرح میکند. يعنی که رؤياهای يک زندهگی را میبينی. و
در پايان هم، رقاصان شادی تابوت به دوش میکشند و میروند.
مثل
آن که دايرهای کامل شده باشد.
ضمنا
اگر هم از ربط و رابطهی بين چيزها، مثلا اپيزودهای يک فيلم سر در
نياوردی، بنشين و از رنگهايش کيف کن ...
3
تحت
عنوان يک جملهی معترضه، و به عنوان يک يادداشت ژورناليستی بیارزش،
ضعيف، و غير قابل چاپ میگويم و گلايه میکنم و میگذرم و باز يادم
میرود و يادت میرود که حافظهمان چهقدر ضعيف است. اين جور که پيش
میرود لابد روزی فرا خواهد رسيد که دو باره مغولها سر برسند و دو
باره مردمان ايرانشهر، که ما باشيم، کفن بپوشيم و در تابوتها زنده
دراز بکشيم که زحمت حضرات چشم بادامی کمتر بشود!
میگويم آخر نور چشمام! مگر من و تو نبوديم که هشت سال قبل رفتيم برای
فرار از يکی، سراغ يکی ديگر پای صندوق؟ حالا دو باره ناجی را همان او
میبينيم که فرارمان داده بود؟
4
اميل
زولا از راه به درَم میکند. نه که خودش، ديدار آن خانهای که شبانه
«من متهم میکنم» را توی آن نوشت.
آدم
بزرگیست. از آنها که نيما میگويد: ياد بعضی نفرات زندهام میدارد
... ياد بعضی نفرات رزق روحام شده است.
او از
آنهاست که تعهدش به «تبار خونی گلها»، رزق روح آدم میشود.
ناتوراليست بزرگ فرانسه، بعد از آن که شاهد محاکمه و اعدام نا بهجای
يک آدم بود، زد و نشست و شبانه «من متهم میکنم» را نوشت. و چون همهی
روزآمدان کشورش را، بلکه تمام سرآمدان تمدن و آفتهای شعور را يک باره
به چالش کشيد، همان شب نوشته را به چاپ سپرد و روزش فراری شد.
رفت
غيباش زد. حالا اما انگار گلها، تبار خونی خود را فراموش کردهاند
...
5
سنگينی آن سايهسار بلند است يا ابری که آمده محض باريدن؟
هرچه
هست زنده است روی خطوط ميان خواب و بيداری.
اين
همان تاريکی بر نوریست که وقت خواب چشمام را باز میکند به عالم
ديگر:
دستانی روی چشمام بود و حالا هم هست و خوابتر و خوابگردترم میکند.
پنجهای ناب، گذاشتهای به پاسبانی چشمام، خوابهای زشت را میگيری و
رؤيا تحويل میدهی.
و در
رؤياست که میبينم باران باشد يا آفتاب، سرپنجههايت محل باريدناند و
فرقی ندارد نور بنوشم يا آب.
و در
همين خيالاتام. میبيچم به خود. دری به هم میخورد. بردهای با باد بر
میشود. تا دو باره در و از خواب جهيدن. رستن!
و
چشمان باز و دستهايی که «کلا میگويم!» هست اما، آن وقت، وقتی که خواب
بودهام نه. بس كجاست که هست و نيست؟
تو
خود رؤيا شدهای. با هر خواب، سنگينی میکند پنجههايت و تاريک روشن
میشوم و کاش اين ای کاش در فرهنگ لغات نبود و نمیخواست بگويم کاش
رؤيا و بيداری يگانه شود.
بی کاش خواب و بيداری يکی بود از قبل. و میتوانستم بگويم رؤيا
شدی، بيداری!
é |