سال سوم، شماره بيست و دو خرداد 1384

 دوهفته‌نامه‌ی فرهنگي


 

 

 

در حاشيه‌ی روزهای انتخاب نهم

كدام اصول‌گرايی؟ كدام ...

يك رأی در هم ريخته

پاره‌ها: پاره‌ی پنجم

مدنيت ايده‌آل و مدنيت اتوپيای نيچه

عرفان و دوران ايرانی

... وب‌لاگ‌ستان، عوام و نخبه‌گان

عرصه‌ی عمومی وب‌لاگ - 2

بيست و پنج ساله شده‌ام

جايی كه آسمان تشنه بود

نامه‌هايی به نشانی هيچ كجا

جرم عاشقی

لانه‌ی لب‌خند و كلام

بی‌نام

تو كری

بر هم مگذار

خون زير ناخن‌هايم

رود

هفت پاره‌ی شاعرانه

 

 

يك رأی در هم ريخته

شهاب مباشری

shahab [ @ ] forough.net

 

اشاره: اگر كسی اميدوارانه می‌خواهد حامی برنامه‌ی اصلاح‌طلبان پيش‌رو باشد، اين نوشته را نخواند. اين هش‌دار را جدی بگيريد تا بعد پشيمان و از دست نويسنده _ كه من باشم _ شاكی نشويد! اين نوشته به حاميان ديگران و عزلت‌گزيده‌ها هم ربطی ندارد كه بخواهند بخوانندش، پس آن‌ها هم ...

 

به شدت در هم ريخته‌ام. نمی‌دانم چه‌ام شده است، اما حال روبه‌راهی ندارم!

 

ترانه‌ای را مرور می‌كردم كه ترجمه‌ی بخشی از آن اين است: «چيزی در راهی كه او می‌رود / مرا جذب می‌كند نه مثل هر عاشق ديگری / چيزی در راهی كه او علاقه‌ام را می‌طلبد *** نمی‌خواهم كه حالا ترك‌اش كنم / تو می‌دانی كه اينك باورش دارم *** جايی در لب‌خندش او می‌داند / كه من نيازمند هيچ عاشق ديگری نيستم / چيزی در رفتارش كه نشان‌ام می‌دهد *** ... از من می‌پرسی كه عشق‌ام بيش‌تر خواهد شد / من نمی‌دانم، نمی‌دانم / حالا تو نمی‌روی كه شايد آن رو شود / من نمی‌دانم، نمی‌دانم *** چيزی در راهی كه می‌داند / و همه‌ی كاری كه بايد، فكر كردن‌ام به اوست / چيزی در ميان چيزهايی كه نشان‌ام می‌دهد *** نمی‌خواهم كه حالا ترك‌اش كنم / تو می‌دانی كه اينك باورش دارم.»1

بعد از آن بود كه خطوطی از داستانی را می‌خواندم: «خواب و بيدارم. فشار كهنه‌ای كه روز و شب روی قلب‌ام بود، مثل مه صبح‌گاهی، آرام آرام، از روی سينه‌ام بر می‌خيزد و ناپديد می‌شود. حسی ساده و سالم در جان‌ام می‌نشيند و آرامش و خاموشی درخت گلابی به من نيز سرايت می‌كند. يك شب، يك ساعت فراغت، يك فرصت موقتی برای بودن و نگريستن، خالی از تب و تاب و ترس‌ و دل‌هره، خالی از حساب و كتاب و ميزان و مقياس و اندازه، برای‌ام كافی‌ست. ... ميم توی من می‌لولد. چنگول‌ام می كشد. نوازش‌ام می‌كند و می‌رود. آسمان آن‌چنان تهی، زلال و كامل است، آن‌چنان يك‌دست و سبك، كه خسته‌گی‌ها، ذره ذره، از كف پا و سرانگشتان‌ام به در می‌شود _ خسته‌گی باستانی، موروثی. ... انگار در مكثی خالی ميان دو دقيقه‌ی پرهياهو نشسته‌ام، ميان بی‌نهايت گذشته و بی‌نهايت فردا ...»2

 

يعنی چرا حال و احوال من خوب نيست؟ انگار چيزی گلوله شده نشسته در گلويم كه حتا درست نمی‌توانم نفس بكشم. فكر هم كه می‌خواهم بكنم، دمی نمی‌توانم بر هيچ چيز متمركز شوم. اصلا به آنی از ياد می‌برم كه اصلا می‌خواستم به چه بينديشم. حسابی اعصاب‌ام از اين وضعيت در هم ريخته است.

 

بعدتر ترانه‌ای ديگر به اين مضمون مكرر: «تو می‌گويی آری، من نه / تو می‌گويی بايست و من برو برو برو / تو می‌گويی خداحافظ و من سلام سلام سلام / من نمی‌دانم چرا تو می‌گويی خداحافظ، من سلام سلام سلام! ... / من می‌گويم بلند تو كوتاه / تو می‌گويی چرا و من می‌گويم نمی‌دانم ...»3 و اين من و تو گفتن و رو در رو ايستادن و لج كردن گويی، هی تكرار می‌شود و می‌شود و می‌شود!

دو باره صفحات همان داستان را كه از كم‌كم از بر می‌دانم، ورق می‌زنم و به عقب می‌روم: «دست‌ام را آهسته، با ترس و ترديد، به سوی ميم دراز می‌كنم، دست مضطرب و لرزانی كه هرگز به او نمی‌رسد، يك متر با او فاصله دارد _ فاصله‌ای ابدی _ و همان‌جا می‌ماند، ناتوان از حركت، از رسيدن به آن آرزوی مطلق، آن مطلوب هميشه دور از دست‌رس، آن وعده‌ی محال!»4

 

در اين خلوت و ناهم‌نفسی، من كه اهل دود نيستم، چنان در هم ريخته‌ام كه بد جوری هوس كرده‌ام يك‌نفس بنشينم نخ نخ سيگار سنگينی بكشم آن قدر تا نفس‌ام بند بيايد! حتا اگر بالاتر از آن هم دم دست‌ام بود، مطمئن باشيد كه به خاطر تسكين و فراموشی مستی و نشئه‌گی‌اش حتما و بی‌ترديد دست رد نمی‌زدم. اصلا خارج از تصور است اندازه‌ی در هم ريختن‌ام!

 

ديگر كدام ترانه؟ ديگر كدام سطرهای داستان؟ ديگر هيچ، هيچ هيچ ...

 

پی‌نوشت: حالا تو بيا و در اين فرو ريخته‌گی درونی بخواه كه به سياست بينديشی، به نظر شخصی‌ات در باره‌ی يك نظام، يك برنامه، يك جناح، يك آدم بپردازی، و به اين فكر كنی كه وقتی عضو يك مجموعه می‌شوی كه به آن تعلق خاطر داری، به خاطر منافع آن چه رفتاری در پيش می‌گيری! بعد هم يك باره خودت را عتاب كنی كه خجالت نمی‌كشی مقابل منافع ملی از منفعت ديگری سخن می‌گويی! بعد به خود می‌آيی و می‌بينی كه دايره‌ی سياست است كه وا داشته تو را تا به مرز و ملت توجه كنی. تازه، آتش‌ات باز گُر می‌گيرد و به اين هم كوتاه نمی‌آيی و باز مردد می‌شوی، در همان ترديدهای عميق فلسفی، كه اصلا تلاش برای عينيت بخشيدن به هويت، قوميت، مليت، و هزار و يك معنای مشابه ديگر در دنيای بی‌مرز ذهن كه تنها قلم‌روی به رسميت شناختن حقوق انسانی‌ست، چه جايی دارند؟ راستی، در اين تفرد غالب بر تجمع، كه همه‌ی وجودت را در بر می‌گيرد، همان تعلق خاطر ناخودآگاه خُردت هم رنگ می‌بازد! تو می‌مانی و در هم ريخته‌گی‌ات ...

و سرآخر می‌دانی كه همين طور در همان ترديدها و ناتمامی‌ها و ذهنيت‌ها فرو می‌روی و می‌روی و می‌روی، اما يك عمل‌گرايی روزمره وا می‌داردت تا بدون هيچ چك و چانه زدنی با عقل و استدلال در باره‌ی لحاف ملا نصرالدين، به شعار «دو باره می‌سازم‌ات وطن» رو كنی، و بگويی آری، رأی من به ...

 

      1- گوشه‌ای از متن ترانه‌ی «چيزی (Something)» گروه موسيقی «بيتلز (Beatles)»،

      2- چند خط از انتهای داستان «درخت گلابی» نوشته‌ی گلی ترقی،

      3- گوشه‌ای از متن ترانه‌ی «سلام خداحافظ (Hello Goodbye)» از همان گروه بيتلز،

      4- چند خط از ميانه‌ی همان داستان درخت گلابی.

é


 © برداشت مطلب از مجلهء «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله در اينترنت مانعی ندارد.