|
بازگويی يك روايت تكراری
حسن كلاهی
parjadkolahi
[ @ ] yahoo.com
امروز:
صبح
به خاطر شبنشينی دیشب دير بيدار شدم. بیتوجه به وقایع شب پیش،
هراسان لباس پوشیدم. طبق معمول خواستم چیزی نه به عنوان صبحانه که فقط
برای عوض شدن مزهی دهانام بخورم، که متوجه غیبت زری شدم و تازه یادم
افتاد که زری دیشب کنارم نخوابیده. معمول رفتار زری بعد از بگو مگوهای
این چنینی همین است. شب روی کاناپه میخوابد و صبح بیخبر، قبل از
بیدار شدنام بیرون میزند، و انگار میخواهد چیزی مثل استقلالاش را
ثابت کند، و حالیام کند گرچه با من زندهگی میکند، زیاد هم وابستهام
نیست. من هم پیش خودم فکر میکنم بعد از این همه وقت دیگر ریز و درشت
همهی رفتارهایش را میشناسم و حتا پیشبینی میکنم.
بیاعتنا به همه چیز از خانه خارج شدم. سریدم توی ماشین لکنتیام و
بیحوصله به سمت شرکت رفتم. امروز قرار است از کار بیکار شوم، اخراج
شوم. خودم خواستم اخراج شوم. در واقع نتواستم کار و صاحبکارم را تحمل
کنم. کارهای حسابداری یک شرکت ساختمانی را انجام میدادم. اصلا برای
این کارها ساخته نشدهام. به خودم میگویم من احمق چهطور توانستم چهار
سال تمام حسابداری بخوانم. فکر کنم اگر قرار است زندهگی و امرار معاش
کنم، باید به کلی دنبال یک شغل دیگر بگردم، اما هنوز نمیدانم باید چه
جور کاری باشد. احتمالا تا مدتی بیکار میمانم و از پساندازم
میخورم.
همهی
حس و حال دیشب از یادم رفته بود و مثل همهی آدمهایی که گاهی دلتنگی
به سراغشان میآید و تنها با قرار گرفتن در محیطی متفاوت، همه چیز
فراموششان میشود، انگار حال و روزم بهتر شده بود، ولی باز هم دوست
داشتم حال و هوای یک آدم مشکلدار را هنوز در خودم حفظ کنم. تا لااقل
به این وسیله خودم را از چنگ روزمرهگی آدمهای متوسط دور و برم نجات
دهم. آدمها، خانه، خیابان، شرکت، همکارهایم که مجبورم از صبح تا عصر
باهاشان سر و کله بزنم، و نه فقط در مورد مسائل کاری، که در تعریفهای
خانوادهگی و مشکلات شخصی شان دمخورشان باشم. بعضی وقتها که دوست
دارم مثلا آدم متفاوتی باشم، قیافهی آدمهای متفکر را به خودم میگیرم
و سعی میکنم با سکوت هم که شده، کمی از وضع موجود فرار کنم.
دیروز:
بعد
از جر و بحث طولانی با مسؤول قسمت، از شرکت بیرون آمدم. سوار ماشین که
شدم، عبدالهی آبدارچی شرکت مثل همیشه آمد تا سوار شود.
-
ببخشید آقای بهرامی! منو میبريد تا مسجد محمدی؟
اين
را گفت و بدون اين كه منتظر جواب بماند، سوار شد. وقتی در را با تمام
نيرويی كه داشت به هم كوبيد، اصلا ناراحت نشدم، چون در این فکر بودم تا
آنجا كه بايد میبردماش، چهگونه میتوانستم تاباش بياورم.
اين
كار هر روزش است و جالب اين كه هنوز هم خيلی مؤدبانه درخواست میكند تا
این مسير را ببرماش.
-
میدونيد، من هيچ وقت به اندازهی حالا خوشحال نبودم. چی بگم ... بعد
از سه سال زنام بالاخره حامله شده ... روم سیاه آقا ... اصلا یادم رفت
... شرمنده ... حق هم دارید ناراحت بشید ... من خر دارم از این همه
خوشحالیم میگم ... ولی ... واقعا ببخشید ...
در
حين عذرخواهیهايش بالاخره توانست گره جعبهی شيرينی را باز كند و من
در تمام مدت آرزو میكردم زودتر در جعبه باز شود تا او از تعارفاتاش
دست بكشد، چرا كه میدانستم اين رفتار هميشهی اوست كه وقتی به حرفی
پيله كند تا اتفاق بعدی او را متوجه خودش نسازد، يكريز ادامه خواهد
داد.
يك
دانه شيرينی برداشتم و آن را درسته در دهانام چپاندم تا ديگر مجبور
نباشم در پاسخ حرفهایش چیزی بگویم، و برای لحظاتی بتوانم گفتههايش را
تنها با سر تأييد كنم.
-
نمیدونم در جريان بوديد يا نه، ولی سه سال آزگار به هر دری زدم كه
تنها آرزويم بعد از ازدواج با زن ام برآورده بشه. نشد كه نشد. همهی
درآمدم رو یهجا صرف دوا و درموناش میکردم، آخرش هم هیچ ...
با
اين كه صحبتهايش تازهگی داشت و کمی با روزهای قبل متفاوت بود، ولی من
ترجیح دادم به مشغلههای خودم پناه ببرم و با آنها كلنجار بروم تا به
وراجیهای او گوش كنم.
خسته
شدم. از کارم، از زندهگیام، از مادرم، از زری، از خودم، از همه چیز
خسته شدم. احساس میکنم خودم را در دورترین جای دنیا جا گذاشتهام. این
روزها ذهنام مدام به درگيریهای گذشته دامن میزند. در پس تمام
دغدغهها و پشت همهی بیخيالیها و بیقیدیها چیزی هست که آزارم
میدهد. يك حس ... يك واژه ... يك عادت ذهنی ... يك مفهوم
نهادينهشدهی فرهنگی ... يك نيروی برتر ... يك قدرت ماورايی ... يك
موجود لمسنشدنی ... نمیدانم، شايد همهی اينها و هيچ كدامشان! چيزی
كه آن قبلترها بزرگ بود و ارزشمند! و حالا ...
مردك
هر روزی پياده شده و من توی اين ترافيك بيش از يك ساعت خواهم ماند تا
به خانه برسم. وای خانه، خانهی من، با تمام غرابتاش ...
دوست
دارم به همان قبلترها فكر كنم. به خانه برسم، زری نمیگذارد، كه اگر
با او حرف نزنم به خودش میگيرد و قهر میكند، كه اصلا حوصلهی قهرش را
ندارم. زری هم معضلی شده. گرچه اگر نباشد انگار چيزی كم دارم، ولی هيچ
توجيهی هم برای حضورش در خانهام، در اتاقام و در زندهگیام
نمیبينم. دختری كه با يك بار سوار شدن به ماشينام عاشق حرفهايم شده
_ حرفهايی كه فقط بعضی مواقع كه سر كيف باشم و چشمام به چند تا دختر
بيفتد، میزنم _ قيد همه چيز را زده، از خانه فراری شده و با من
زندهگی میكند.
خيلی
وقت است دلتنگی به سراغام نيامده، مدتهاست گريه نكردهام، غروبها
ديگر دلام نمیگيرد. اين روزها فقط دلتنگ دلتنگیام. عشق، دوست،
راستی، غم، تنفر و همهی خوبی و بدیهایِ آن وقتها به نظر ناخوش و
بچهگانه میرسد. حالا هم كه چيزی قابل دلتنگ شدن نيست. پس من دلتنگ
چه هستم؟
زری
نشسته و بغ كرده، چشمهاش خيس است. از او میپرسم چه شده و میفهمم
مادرم اينجا بوده و همان حرفهای همیشهگی ...
-
مادر خدا را خوش نمیآيد! اينطور حرامكاری نكنيد. لااقل عقدی،
صيغهای بخوانيد اگر هم را دوست داريد. ازدواج سنت پيغمبر است، بر
منكرش لعنت، ولی اين كاری كه شما میكنيد چه معنی دارد؟
-
مادرت دو باره با حرفهای متحجرانهاش آرامشام را به هم زد. يا بگو
نيايد یا اگر میآيد از این حرفها نزند.
زری
فكر میكند روشنفكر شده است. به بهانهی این که تنهایش بگذارم و بیش
از این خراباش نکنم به اتاق میروم.
اینها که زری میگوید حرفهای خودش نیست. شاید فکر میکند حرفهایش
قلمبه است و من فقط از قلمبهگویی خوشام میآید. ولی دیگر حوصلهی
کنکاش واکنشهایش را هم ندارم. انگار دیگر هر چه بگوید و هر کار بکند،
خوشآیندِ من نیست. کاش مدتی نبینماش!
مثل
این که تاب تنهايی نیاورد. وارد اتاق شد. فكر میكرد به خاطر بدگويیاش
از مادرم، دلخورم. معذرت خواست، و به همين بهانه شوخیهای همیشهگیاش
را شروع کرد ...
خستهام كرده، در نهایت بیاهمیتی ذهنام را مغشوش كرده، من چه نيازی
به او دارم ...
صورتاش را نزدیک لبام آورد كه ماچاش کنم. انگار میداند در چنين
وضعيتی تسليمام و بیاختیار به خواستهاش پاسخ میدهم، و اگر کمی
رهایم کند، ممکن است حرفهایی بزنم که پریشاناش کند. گونهاش را كه به
سردی بوسيدم، سرش را روی شانههايم گذاشت و مثل هميشه دست برد پشت
موهايم ... به سرعت از روی تخت بلند شدم. وقت بلند شدن استخوان كتفام،
خورد زير چانهاش. قبل از اين كه حرفی بزنم، با احساسی توأمان از ترس و
تعجب و درد گفت:
- چی
شد عزيزم؟ چرا بلند شدی؟
تاب
نگاه معصوم و بچهگانهاش را ندارم. از جا بلند شد، جلو آمد. با لحن
آمرانهای خواستم سر جایش بماند. جا خورد، عقب رفت.
- زری
خواهش میکنم برای مدتی منو به حال خودم بذار. من حال و روز خوشی
ندارم. این طوری برای خودت هم بهتره.
بهتزده به ديوار چسبيده و نگاهام میكند، اصلا نمیداند چه میگويم.
زباناش بند آمده. كمی آرام میشوم. خودم هم نمیدانم چه میخواهم. زری
هم نمیداند باید به کدام ساز من برقصد. نمیدانم، واقعا نمیدانم بايد
چه بگويم، خيلی ملايم و آرام خواستم اتاقام را ترك كند و كرد.
امروز:
چند
ساعتی طول کشید تا کارهای تسویه حسابام تمام شد. سوار ماشین شدم و به
خانه آمدم. در آپارتمان را که باز کردم فهمیدم زری هنوز از قهر
برنگشته.
وارد
خانه میشوم. سکوت خوبیست. لباسهایم را عوض میکنم. مینشینم ... نه!
اول چای دم میکنم. تلویزیون هم که خاموش است. شاید کتاب بخوانم. نه!
چند مجله است، ادبی و سینمایی _ مال ماه قبل _ که باید ورق بزنم. بدون
دغدغه برای صبح زود بیدار شدن، ولی بهتر است اول دوش بگیرم. همین کار
را میکنم. بعد چای میخورم و سیگار میکشم، با خیال راحت. راستی،
سیگار هم ندارم. ولی زری که برگردد حتما با خودش دارد.
خانه
سوت و کور شده، کمی هم به هم ریخته ...
روی
میز تحریر اتاق یادداشتیست، انگار از زری ...
سلام
عزیزم!
مدتها بود میخواستم حرف بزنم، ولی نمیشد. یا تو خسته بودی یا خودم
دل و دماغ نداشتم. دیشب بعد از آن همه وقت خودم را آماده کرده بودم که
چیزهایی بگویم. فکر میکردم موقعیت مناسبیست، ولی وقتی آن برخورد پیش
آمد، باز هم فهمیدم که در تخمین فاصلهها در اشتباهام. گرچه گاهی
وقتها سکوت خیلی خوب است، ولی بدیاش در پنهان کردن خیلی چیزهاست.
گاهی با یک کلام مسائلی آشکار میشود که مثلا توی شش هفت ماه سکوت
کاملا ناپیدا بوده. سکوت ما هم گرچه در این مدت بعضا خوشآیند بود و
پراحساس، ولی دوریمان را کتمان کرد و عیب و هنرمان را نهفت.
حمید!
مدتیست هوای آن وقتهایی از خودم را میکنم که هیچ کس، هیچ وجود
دیگری، کنارم نیست تا بتوانم خیلی مصنوعی و الکی احساسات نگفتنیام را
لای کلمههای حقیر گم کنم و مثلاً سبک شوم.
بعضی
وقتها دوست دارم بروم یک جای دور و پرت از همه زندهگی کنم، تا دیگر
نتوانم از دلتنگیهام به کسی فرار کنم. و یا شاید آن موقع همه چیز
تغییر کند. که باز هم بهتر از ...
میدانی حمید، من فکر میکردم آدمها میتوانند آن قدر به هم نزدیک
شوند که فقط با نگاه همه چیز را دریابند، ولی در این مدت فهمیدم نه با
نگاه که حتا با کلام هم، هیچ چیز یکدیگر را نمیفهمند.
حمید!
تصمیم گرفتهام مدتی تو و خودم را تنها بگذارم. و بار تنهاییام را به
کسی ندهم. تا شاید لنگان به جایی برسم ...
سیگار
ندارم. زری هم که احتمالا نمیآید. باید فکری به حال خودم بکنم ...
é |