از آسمان

صد مُلکِ دل ...

 

فروغ عزيز سلام!

مدتها قبل وبلاگستان فروغکی داشت طناز و رفيق باز که دوستانی از هر رنگ و هر جنس را دور خودش جمع کرده بود، اما ناگهانی گذاشت و رفت. بعدها ديدم که خانه اش را هم آتش زد و خاکسترش را به آب ريخت. گويي فراموش کرده بود که با اين کارش صد ملک دلی را به آتش می کشد که ملکِ صدها دل بود! هر چه بود تمام شد و رفت هيچ کس هم چيزی نگفت. آخر امروز هر کسی صاحب خانه شيشه ای خودش است و حق ندارد پايش را از گليم اش درازتر کند. اين موضوع گذشت و گذشت تا آن که به مدد يکی از خوانندگان به صفحه شما رسيدم. ديدن نام فروغ در بالای آن نويدی بود به يافتن آن دوست گريزپای ناآرام. گرچه شکی بيش نبود، ولی هنوز هم اميدبخش است. امروز که دعوت تو را برای پيوستن به شما و نوشتن از بهار ديدم با وجود آنکه از کارهای گروهی وبلاگستان دل خوشی ندارم، ولی نتوانستم دست گرم تان را که به دوستی دراز شده بود، ناديده بگيرم و بگذرم. پس دوستان من سلام!

بابای وبلاگ بابا و دخترش é

 

انتظار ننه سرما

 

روزهای پايانی سال 81 ست و بهار در چند قدمی ماست.

ننه سرما هم طبق معمول خانه تکانی کرده و باز هم مثل هر سال سفره هفت سين اش را در اتاق کوچک اش پهن می کند و سماور را آب می کند و قليان را کنارش می گذارد و آخر سر هم دستی به سر و روی خودش می کشد ...، به همان اميد و آرزويی که پارسال و سال های قبل داشت!

اما من و شما می دانيم که باز هم مثل هميشه ننه سرما خواب اش می برد و عمو نوروز به خانه اش می آيد و پکی به قليان می زند و يک فنجان چای خوش رنگ می ريزد و می نوشد و بوسه ای بر گونه ننه سرما می زند و ...

باز هم ننه سرما مثل هميشه از خواب بر می خيزد و پشيمان از اين که چرا خواب اش برده و غصه انتظاری ديگر که يک سال طول خواهد کشيد.

عيدتان مبارک پرستوهای مهربان!

يزدان پارساپور é

 

قصه شهر آوازهای من

مُحَرّمانه

در خيال ليلی

سروهای عاشورايی

دختران دريا

از آسمان

مشق شب

ترانه افتخار

بانوی نگاه

جامعه تيمی

عيدانه با شبح

کامبيز عزيز!


بازگشت به صفحه اول

شماره و نوشته های قبلی


صد ملک دل ... نوشته بابای وبلاگ بابا و دخترش

انتظار ننه سرما نوشته يزدان پارساپور

 

پرستوهای مهاجر بهاری! آيداهای در آينه دو برابر! آذران آينه در دست! و خورشيدهای گرم آسمانی!

دختران دريا به انتظارند!

 


نظر شما؟ é