|
|
|
|
||||||||||||||
|
رابعه، خورشيد بلخ - بخش نخست محمود كوير
هزار سال از عشق رابعه میگذرد. هزار سال پيش، شهبانوی شعر ايرانی، از انسان و عشق، به پارسی سرود. هزار سال پيش رگهای رابعه را بريدند. هزار سال است رگهای رابعه را میبرند. از آن روز که رگهای رابعه را بريدند تا آن روز که در همان شهر گلوی ناديا را دريدند، چند سال راه است؟ از آن روز که رابعه را کشتند تا آن روز که طاهره را کشتند، چند سال بوده است؟ اين خشم و کين به عشق و زيبايی تا کی در ما شعله خواهد کشيد؟ بياييد به بلخ برويم. به خانه و خانقاه مولانای بلخی. به مدرسهی نوبهار بلخ. به کوی ابراهيم ادهم بلخی. بوشکور بلخی ... به سرای رابعه!
بلخ سلام بر بلخ، بلخ نورانی، بلخ درخشان! بلخ نوبهار! بلخ که باکتريا باشد که همان باک و باغ و نخستين باغ و بهشت بر زمين است! بهشت سياوش است. گنگدژ آرزوهای پاک انسانیست. بغ دخت و بغ داد است. بغ و باغ است. بلخ از کهنترين مراکز تمدن در جهان است. بلخ زادگاه و پرورشگاهِ ابراهيم ادهم، ابوشکور بلخی، دقيقی، شهيد بلخی، مولوی بلخی ... و رابعه است. میگويند که بنيانگذار بلخ جمشيد بوده است. در منابع تاريخی از آن به نامهای مختلف ياد شده است: بلخ گزين، بلخ الحسنا، ام البلاد، ام القرا، بلخ بامی. همان بلخ که بر کنارش خنگ و بت و سرخ بت، هزار سال به سلام عاشقان جهان ايستاده بودند و تبهکارانی از ژرفای تاريخ نابودشان کردند. بلخ، (باختر يا باکتريا)، از قديمیترين شهرهای افغانستان و يکی از استانهای شمالی افغانستان و نام شهرکی به فاصلهی بيست کيلومتری مزار شريف مرکز ولايت بلخ است. الهامه مفتاح مینويسد اعراب در دورهی پيش از اسلام بلخ را «معشوقه» نام نهاده بودند. سيد ابوالقاسم سمرقندی در کتاب تاريخ بلخ اين شهر را چنين وصف میکند: «بلخ در اول وضع برخ بوده است و برخ بهره و نصيب باشد، و بامی منسوب بود به بام و بام مکان مرتفع باشد. يعنی مملکت و پادشاهی بلخ از رفيعترين انحاء ملک است.» مسعودی در مروج الذهب از بلخ چنين ياد میكند: «هفت خانه در مقابل بيت الحرام شناخته شده که خانهی چهارم، نوبهار است که منوچهر در بلخ به نام «ماه» بنا کرد ...» تازيان که بلخ را ويران و مردماش را کشتار کردند، نيز از ستايش بلخ جلوگيری نتوانستند. در بارهی بانی بلخ، واعظ بلخی از قول ابوذر غفاری نقل میکند که: «دو شهر اند که جبرئيل بر پر مبارک خويش بر دارد، آن شهرها را با اهالی وی، و اين دو شهر را به بيت المقدس برساند ... و آن دو شهر يکی به مشرق است و ديگری به مغرب است، آن که به مغرب است طرابلس است، و آن که به مشرق است، شهر بلخ ...» واعظ بلخی که در قرن هشت هجری میزيسته در کتاب فضايل بلخ مینويسد: «و گويند که شهر بلخ بنا کردهی قابيل، کشندهی هابيل، است و مرقد و مشهد هابيل در موضعیست که آن را ميدان گشتاسب میخوانند که اگر شرف و بزرگی تربت پاک او نبود، صاعقهی عذاب از ديرباز بر اين شهر نازل میگشت، و ليکن خداوند آن شهر را به برکت آن روضهی بزرگ از بلا دفع میگرداند.» در روايات است که آدم و حوا در بلخ بودهاند و نسل بشر از بلخاند. بلخ هماره مرکز پایداری در برابر بیگانهگان بوده است و برامکه که خود خلفا و خلافت را میگرداندند، نگهبانان نوبهار بلخ بودند. عرفان ايرانی پس از تازش تازيان از بلخ بر میخيزد تا در برابر نابههنجاریها و سختدلیهای آيين نو بايستد. بلخ است که نخستين و والاترين شاعران پارسیگوی را به جهان پيشکش میکند. من بر اين باورم که هم از اين روست که نخستين زن شاعر پارسیگوی نيز از بلخ است. مرادی غياثآبادی در پژوهش ارزشمند خويش مینويسد: «چند هزار سال است كه يكی از بزرگترين و شكوهمندترين و زيباترين و مردمیترينِ جشنهای نوروزی در ميان همهی سرزمينهای ايرانی، در شهر بلخ، در اين پایتخت باستانی ايرانی و با بر افراشتن درفش سه رنگ كاويانی، در ميان انبوهی از مردمانی كه از دوردستها گرد آمدهاند، و در ميان شادی كودكان و سرودهای زيبای دختران و دعای مادران و آرزوها و آمال پدران و در كنار بنای فرخنده و ورجاوند «مزار شريف»، مزار باستانی ايرانيان، و در ميان «دشت شاديان»، دشتی دوركرانه و آكنده از گلهای سرخ لاله، برگزار میشده است. آن روز كه قيس بن هيثم مركوباش را در آبهای پاك و گرامی «بلخرود» فرو برد و از جشنگاه و انجمنگاهِ رايومندِ نوبهار بلخ، آن جایگاه گردهمايی سرداران سرزمينهای ايرانی و آن جایگاه اهتزاز درفشهای نمايندهگان ايرانی، تنها ويرانهيی بر جای گذاشت و پيكرههای شكوهمند و ستارهآذين آناهيد را خرد میكرد، آيا میدانست كه از پس ساليانی دراز، بازماندهگان او دگر باره دستهای خود را به سوی اين يادمانهای گرانپايهی ايرانی دراز میكنند و سلاحهای خود را به سوی تنديسهای فرازمندِ «باميان باميك»، تنديس بودای مظهر صلح و آشتی، نشانه میروند و حتا مانع برگزاری «جشن گل سرخ» میشوند؟ اما به راستی امروزه نيز مردمان بلخ و بادغيس و هرات، آن مرز پَروان و باميان و چَخچَران، آن مردمان شِبرغان و سمنگان و بغلان و بدخشان و آن شيران تُخار و «درهی پنجشير»، دانند چاره كار را نرم نرمك. و اينان اينك شبيه همان ترانهيی را میسرايند كه پيش از اين پدرانشان برای پسر هيثم ساختند و طبری آن را روايت كرده است و هنوز هم در افغانستان سروده میشود: از ختلان آمدی با روی سياه آمدی آواره باز آمدی خشك و نزار آمدی آيين بر افراشتن درفش كاويانی در بلخ باستانی يا مزار شريف امروزی كه در بيست كيلومتری بلخ واقع است، پيشينهيی چند هزار ساله دارد. در اوستا، بلخ با پاژنام «سريرام اردوو درفشام» همراه است، به معنای «بلخ زيبا با درفشهای بر افراخته». تعبيری كه در ادبيات پهلوی و در شاهنامهی فردوسی به گونهی «بلخ بامی» (بلخ درخشان) ماندگار شد. «درفشهای بر افراخته» به پایتختی بلخ اشاره میكند، جایگاهی كه سرداران و نمايندهگان سرزمينهای ايرانی درفشهای خود را در كنار يكديگر و در پيرامون درفش كاويانی، در «انجمنگاه نوبهار» و در آغاز هر بهار بر میافراختهاند. به گمان نگارنده، درفشی كه امروزه در مزار شريف بر افراشته میشود، «درفش كاويانی ايران» است، چراكه درفش كاويانی آن گونه كه در شاهنامهی فردوسی به روشنی بيان شده است، با سه پارچهی سرخ و زرد و بنفش آذين میشده است و درفش مزار شريف نيز با سه پارچهی سرخ و زرد و بنفش بر افراخته میشود: فرو هِشت ازو سرخ و زرد و بنفش همی خواندش كاويانی درفش به پيش اندرون كاويانی درفش جهان زو شده زرد و سرخ و بنفش آيين بر افراختن درفش در افغانستان بنام «ميلَه گل سرخ» (جشن گل سرخ) يا مراسم «ژنده بالا» نامبردار است. نام گل سرخ از آن روست كه در آغاز بهار، دشتهای پيرامون بلخ كه به دشت شاديان شناخته میشود و در كنار هجده نهر بلخرود و پيرامون درياچهی باستانی بلخ كه امروزه خشك شده است، آكنده از گلهای سرخ لاله میشود. گلهايی كه تمامی ديوارهای نوبهار را با آن میپوشاندهاند و آذين میكردهاند. هزار سال پيش بر گلهای سرخ بلخ، خاکستر مرگ پاشيدند و رگهای رابعه را در باغ گل سرخ بريدند.
رابعه آن کبوتر گلوبريدهی عشق چه نام داشت و که بود؟ پدرش فرمانروای بلخ و سيستان و قندهار و بست بود. رابعه شيفتهی بردهيی ترک به نام بَکتاش میشود و برایاش شعر میسرايد. برادرش حارث که از اين عشق آگاه میشود، آشفته میشود و دستور میدهد که خواهرش را به حمام برند و رگهايش را بگشايند تا بميرد. همين! و اين غزل به او منسوب شده است: ز بس گل که در باغ مأوی گرفت / چمن رنگ ارتنگ مانی گرفت صبا نافهی مشک تبت نداشت / جهان بوی مشک از چه معنی گرفت مگر چشم مجنون به ابر اندر است / که گل رنگ رخسار ليلی گرفت به می ماند اندر عقيقی قدح / سرشکی که در لاله مأوی گرفت قدح گير چندی و دنیيی مگير / که بدبخت شد آن که دنیيی گرفت سر نرگس تازه از زر و سيم / نشان سر تاج کسری گرفت جو رهبان شد اندر لباس کبود / بنفشه مگر دين ترسی گرفت و نيز از اوست: عشق او باز اندر آوردم به بند / کوشش بسيار نامد سودمند عشق دريايی کرانه ناپديد / کی توان کردن شنا ای هوشمند عشق را خواهی که تا پايان بری / بس که بپسنديد بايد ناپسند زشت بايد ديد و انگاريد خوب / زهر بايد خورد و انگاريد قند توسنی کردم ندانستم همی / کز کشيدن سختتر گردد کمند باز ديگر از اوست اين ابيات: دعوت من بر تو آن شد کايزدت عاشق کناد / بر يکی سنگيندلی چون خويشتن تا بدانی درد عشق و داغ مهر و غمخوری / تا به هجر اندر بپيچی و بدانی قدر من و همينطور اينها: هرگز روزی به بنده پروات نبود / و انديشهی اين بی دل شيدات نبود خورديم ز تو خون و نخوردی غم ما / در پای تو مرديم و سر مات نبود محمد عوفی، صاحب کتاب «لباب الالباب»، در بارهی وی میگويد: «دختر کعب القزداری اگر چه زن بود، اما به فضل بر مردان جهان بخنديدی. فارس هر دو ميدان، والی هر دو بيان، به نظم تازی قادر و در شعر فارسی به غايت ماهر.» رضا قلی خان هدايت نيز در بارهی دانش وی گفته است: «رابعه در حسن و جمال و فضل و کمال و معرفت و حال، وحيدهی روزگار و فريدهی دهر و ادوار، صاحب عشق حقيقی و مجازی، فارس ميدان ادب فارسی و تازی بود.» در ادامه نيز: «رابعه در حسن جمال نيز سرآمد بوده است و به همين دليل او را زين العرب میناميدند.» عطار در همين باره میگويد: به نام٬ آن سيمبر زين العرب بود / دلآشوبی و دلبندی عجب بود شيخ فريدالدين عطار، در مثنوی «الاهی نامه»ی خويش داستان عشق خونين اين شاهبانوی قلمرو شعر و عشق و شهادت را طی بيش از چهارصد بيت – به روايتی 422 و به روايتی 428 بيت - چنان سوزناک و عاشقانه بيان داشته است که کمتر داستان عاشقانهيی میتواند با آن برابری کند. عبدالرحمان جامی در کتاب «نفحات الانس من حضرات القدس» خويش از رابعه تجليل کرده و از زبان شيخ ابو سعيد ابوالخير بيان میدارد: «شيخ ابو سعيد ابوالخير گفته است که دختر کعب عاشق بود بر غلاماش، اما پيران همه اتفاق کردند که اين که او میگويد نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفتو او را جای ديگر کار افتاده بود. روزی آن غلام دختر را ناگاه دريافت، سر آستين وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد و گفت: "ترا اين بس نيست که من با خداوندم و آن جا مبتلايم، بر تو بيرون دادم که طمع میکنی." شيخ ابوسعيد گفت: "سخن که او گفته است نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد."» اين سخنان در بارهی وی از اين روست که وی چنين دليرانه و عاشقانه داد سخن میدهد: کاشک تنام باز يافتی خبر دل / کاشک دلام باز يافتی خبر تن کاشک من از تو برستمی به سلام / آی! فسوسا! کجا توانم رستن ذبيح الله صفا در «گنج سخن» مینويسد: «اين شاعر غزلسرای قرن چهارم هجری و قرن دهم ميلادی، نخستين زنیست که نام او در شمار شاعران ثبت شده است ...» عبدالرحمان فرامرزی در «تذکرهی زنان سخنور» آورده است: «کسانی که دوست داشتهاند در ادبيات فارسی تتبعی کرده و گويندهگانی را که ابتدا شروع به سرودن شعر فارسی کردهاند بشناسند، طبعا در ورق زدن کتب تذکره به نام رابعهی قزداری برخوردهاند.» سعيد نفيسی مینويسد: «نخستين زنیست که به زبان فارسی شعر از او مانده و در شعر فارسی نهايت قدرت داشته.» هنگامی که رابعه يکی از غزلهای جاودانهی خويش را با مطلع «ز بس گل که در باغ مأوی گرفت / چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت» برای پدرش میخواند، کعب از حيرت، انگشت به دندان میگزد و رابعه را مینوازد. اما حارث تمام اتاقها و دفترهای خواهر را جستوجو کرده، اشعار او را آتش میزند و به خواهر خود اخطار میدهد که ديگر شعر نسرايد. و سرانجام فرمان میدهد تا رگهای او را پاره کنند.
رابعه
نه تنها اولين شاعر زن پس از تازش تازيان، اولين شاعر شهيد، بلکه
اولين زن است که پس از تجاوز تازيان در ميدان جنگ ظاهر میشود و بر
آنان میتازد. بنا به گفتهی عطار، آن زن که جز رابعه کسی ديگری نيست،
در ميدان جنگ زخم بکتاش را میبندد و بکتاش را نجات میدهد و در اثر آن
دو باره بکتاش به ميدان میآيد و اين بار بر دشمن پيروز میگردد. اينك
معلوم میشود که بکتاش غلام نيست بلکه سردار جنگیست. دليل ديگر اين
که گفته شده رابعه بکتاش را در يکی از مجالس بزرگی که حارث ترتيب داده
بود، میبيند و عاشق او میشود. پس چنين بر میآيد که بکتاش غلام نبوده
که در مجالس شاهانه راه داشته است. بکتاش نه غلامی، که از سرداران است. داستان رابعه و بکتاش و خاندان آنها، نبرد مردم ايران با متجاوزان تازیست. در اشعار و احوال رابعه نشانههايی از ارج و احترام وی به مانی ديده میشود. میدانيم که در آن روزگار گرايش به آيين مانی يکی از راههای مبارزه با بیگانهگان بوده است. زمان سامانيان و پس از آن، روزگار زنده کردن و بازآفرينی افسانهها و حماسههای کهن پارسیست و خراسان و بلخ مرکز آن است. در همين روزگار است که ويس و رامين و بسياری از منظومههای حماسی و عاشقانهی فارسی که به زمان اشکانيان بر میگشتند، بازآفرينی میشوند. داستان رابعه و بکتاش نيز میتواند از داستانهای دوران اشکانی بوده باشد که با شرايط روزگار به داستانی عاشقانه و ضد بیگانه تغيير يافته و بازآفرينی شده است. از وی هفت غزل و چهار دوبيتی و دو بيت باقی مانده كه روی هم پنجاه و پنج بيت است.
ادامه دارد ...
|
|