سال هفتم

دوازده آّبان 1387

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ساناز سيد اصفهانی

s_s_esfahani

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1387

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

موسيقی آب گرم  - قسمت دوم

نمايش‌نامه‌يی بر اساس «موسيقی آب گرم» اثر چارلز بوكوفسكی

ساناز سيد اصفهانی

 

اشخاص بازی:

هنری چيناسکی (شاعر، ميان‌سال)

کوستاگ (ميان‌سال)

مگنوليا (دوست دختر چيناسکی، سی ساله)

ويکتور والف (شاعر، پنجاه ساله)

گارسون

زن کولی

صدا

 

ادامه‌ی پرده‌ی اول

 

چيناسکی: ای ترسو! (از کنار پنجره تکان می‌خورد و به پشت در می‌رود و در را قفل می‌کند.)

کوستاگ: اونا اون در رو می‌شکونن!

(صدای ضربه زدن بر در.)

صدا: اين در لعنتی رو باز کن!

چيناسکی: اين جا هيچ کس نيست.

صدا: نشون‌تون می‌دم، حروم‌زاده‌ها!

چيناسکی: هر چی می‌خواين، نشون‌مون بدين.

کوستاگ: به‌تره از پنجره فرار کنم.

صدا: در رو باز کنين وگرنه خودمون بازش می‌‌کنيم.

چيناسکی: داره می‌آد ... داره می‌آد!

کوستاگ: برو بابا ...

چيناسکی: می‌گويم نگاه کنيد ... نگاه کنيد ... / در اطراف‌مان عشق از آن ماست / زنده‌گی از آن ماست ...

(کوستاگ سريع مداد و کاغذی بر می‌دارد.)

صدا: کثافت‌ها! در رو باز کنين تا يه درس اساسی به‌تون بدم.

کوستاگ: ساکت باش! بگيد چيناسکی.

چيناسکی: (رو به در) در رو بشکنين تا پليس خبر کنم، زود باشين!

کوستاگ: نگاه کنيد، نگاه کنيد ... يه بار ديگه بگيد ... بقيه‌اش چی بود؟

صدا: خون جلو چشمامون رو گرفته. ما رو تهديد نکنيد. زود باشيد ...

چيناسکی: شما می‌خواين اذيت‌مون کنيد؟

صدا: شما نذاشتيد ما شنا کنيم.

چيناسکی: کارهای واجب‌تر از شنا کردن هم هست.

صدا: چی گفتی؟ ... مثلا؟

چيناسکی: هی کوستاگ! تو به‌شون بگو.

کوستاگ: مممممن؟

چيناسکی:آری، تو!

صدا: چه چيزی واجب‌تره؟

کوستاگ: خووو خوردن، خوردن لذت‌بخش‌ترين فعاليت بشره.

(چند لحظه سکوت)

کوستاگ: (رو به چيناسکی) يه بار ديگه می‌گيد؟

چيناسکی: يادم رفت.

صدا: اگه يه بار ديگه موقع شنا کردن مزاحم‌مون بشيد، در رو می‌شکنيم می‌آيم تو. (صدای پايشان که بام بام دور می‌شوند.)

کوستاگ: من ديگه خسته شدم، شما اصلا با من راه نمی‌آيد.

چيناسکی: اين تويی که بايد با من راه بيای.

کوستاگ: من که همه جوره پاتون بودم ... مسأله آب‌روی نشره، مسأله انتظار مردميه که عاشق شعرهای شمان.

چيناسکی: اگه اين طوره که می‌گی، اگه واقعا می‌خوای پايه‌ام باشی، اگه دل‌ات به حال اون مردمی که دروغکی کتاب‌ام رو به‌شون پيش‌فروش کردين می‌سوزه، اگه نگران نشر محبوب‌تونی، اگه واقعا فکر پيش‌رفت بشريت به وسيله‌ی موسيقی آب گرمی ... و واقعا از پس اين کار بر می‌آی ... بر می‌آی که؟

کوستاگ: بله؟ بله، بايد بر بيام ...

چيناسکی: اگه می‌خوای رضايت منو جلب کنی و می‌خوای يه عمر به خودت افتخار کنی، با من می‌آی کافه‌يی که الان می‌خوام برم و تا شب بايد منو مشغول کنی تا حال‌ام خوب شه و  شعرها رو بگم، وگرنه می‌تونم تو يه ميتينگ به همه بگم لوئيس کله خر دزده و دروغکی با خودش، نه، با من قرارداد بسته که مردم رو بچاپه ...

کوستاگ: اما شما امضا دادين!

چيناسکی: ثابت کن.

کوستاگ: ايناهاش (برگه‌يی از کيف‌اش در می‌آورد.)

چيناسکی: من از اون روز تا حالا کلی عوض شده‌ام بچه! کی می‌تونه ثابت کنه تو آدم دی‌روزی. مردم زرت زرت آدم می‌کشن فرداش پشيمون می‌شن و می‌گن سلول‌های ما تو 24 ساعت رشد کرده و مغزمون پشيمونه و روح‌مون کش اومده و ما ديگه اون آدم سابق نيستيم. من هم من چند وقت پيش نيستم. اون چيناسکی مرد كوستاگ. اون مرد و من به جاش اين‌جام. نوشيدنی‌ات رو بخور ... حال رو درياب!

کوستاگ: لوئيس به من گفته يا با موسيقی آب گرم بايد برگردم يا برم بميرم.

چيناسکی: راس گفته.

کوستاگ: دارم پس می‌افتم.

چيناسکی: اين قدر که با تو حرف زدم با زن‌هام حرف نزده بودم.

کوستاگ: (کمی مشروب می‌خورد) حيف که لوئيس به گردن من حق داره!

(صدای زنگ در می‌آيد. پشت در مگنوليا ايستاده است.)

چيناسکی: اونه. برو در رو باز کن.

کوستاگ: کيه؟

چيناسکی: يام گم شو برو بيرون، ديگه هم پشت سرت رو نگاه نکن!

کوستاگ در را باز می‌کند.

مگنوليا: شما کی هستی؟

چيناسکی: کاری‌ش نداشته باش!

مگنوليا: هنری اين کيه؟

کوستاگ: س ... سلام! من کوستاگ‌ام.

مگنوليا: اين‌جا چی کار داری؟

چيناسکی: ول‌اش کن کوچولو! بيا ببينم‌ات، بيا تو.

مگنوليا: چرا پنجره رو باز کردی هنری؟ يه شاعر تو هوای آزاد افسرده‌گی‌ش رو از دست می‌ده و وقتی افسرده‌گی‌ش رو از دست بده، ديگه دل‌اش رقيق و احساسی نمی‌شه، در نتيجه نمی‌تونه مردم رو ناراحت کنه و دل‌شون رو بسوزونه. وقتی هم نتونه دل مردم رو بسوزونه، پس کتاب‌هاش فروش نمی‌ره، چون مردم شعری می‌خوان که اونا را به گريه بندازه. مردم شاعر بشاش اميدوار نمی‌خوان. مردم شاعر افسرده دوست دارن، کسی که دست بذاره رو زخم‌شون هی فشار بده، هی فشار بده، که اون‌ها بدتر دردشون بياد! يه حس سادومازوخيستی باحال! اونا از شعر اميد نمی‌خوان. می‌دونيد، اون‌ها خوش‌حال می‌شن بفهمن شاعر مورد علاقه‌شون مثل اون‌ها رنج کشيده. ما الکی هم که شده بايد محيط رو مساعد کنيم که هنری عزيزمون بتونه تو هم‌چين اتمسفری شعرهاشو بگه. هنری! بگو ببينم، اگه تصميم گرفتی شعر و شاعری رو ول کنی و اين پنجره‌های لعنتی رو باز کردی که قلب من رو بترکونی، بگو خودم رو همين جا جلو چشم اين آقا دار بزنم. بميرم به‌تر از اينه که ببينم تو دست از شعر گفتن برداشتی. حالا بگو ببينم چرا اين پنجره رو باز کردی؟ اين شکلی می‌خوای سال ديگه اون يکی نوبل‌ات رو به من تقديم کن؟ (می‌زند به گريه)

چيناسکی: اين گفت اين‌جا يه بويی می‌آد، واسه همون.

کوستاگ: من؟ نه خانم من اومدنی ... يعنی ... آهان، مسموم شده بودم و وقتی اومدم اين‌جا حال‌ام داشت به هم می‌خورد.

(مگنوليا پنجره را می‌بندد و پرده‌ها را می‌کشد. چيناسکی عکس‌ها را از روی ميز جمع می‌کند.

مگنوليا: اونا چيه؟

کوستاگ: اونا ... اونا ... نه خانم! ناراحت نشيد، اونا مال منه.

چيناسکی: (با عصبانيت بلند می‌شود) چی گفتی؟

کوستاگ: (با رضايت خاطر چشمک می‌زند) گفتم اونا مال منه ... يه مشت عکس بی‌ارزش.

مگنوليا: هنری اين ديونه کيه راش دادی اين‌جا؟

چيناسکی: (حمله می‌کند به کوستاگ) يه بار ديگه بگو چی گفتی؟ زبون باز کن، چرا لال‌مونی گرفتی؟

کوستاگ: خواهش می‌کنم! ول‌ام کنيد! گفتم اونا مال منه، اصلا به درک ... نخواستم. من رو ول کنيد برم. لوئيس! الاهی ايدز بگيری! خدا لعنت‌ات کنه. مرده‌شور موسيقی آب گرم هم کرده! دست از سرم بردار. آخ ... نزن ... اون‌ها مال خودشه خانم. عکس کفش‌های زن سابق‌اشه. آره، آره، مال خانم سابق‌اشه. اون هنوز عاشق زن سابق‌اشه. خانم، حالا خوب شد؟

چيناسکی: دروغ نگو دروغ‌گو!

کوستاگ: راست می‌گم پدرسوخته.

(چيناسکی ول‌اش می‌کند و زل می‌زند به قيافه‌اش.)

مگنوليا: تو يه آشغالی، حروم‌زاده‌ی الکلی!

چيناسکی: (رو به کوستاگ) شنيدی چی گفت؟

مگنوليا: نه، با توام! تو يه آشغالی، آشغال!

چيناسکی: مگی!

کوستاگ: ديدی که با تو بود رفيق. (با دوربين‌اش ور می‌رود و عکسی از مگنوليا می‌گيرد.)

مگنوليا: بايد يه درس حسابی به‌ات بدم.

چيناسکی: نه عزيزم! خودت رو لوس نکن.

مگنوليا: تو قسم خورده بودی. تو قسم خورده بودی که اون عکس‌های مستهجن رو پاره کنی بريزی دور. (رو به کوستاگ) اون به من گفته بود اين کار رو کرده. اون ... (رو به چيناسکی) تو از من خجالت نمی‌کشی؟ به تو هم می‌گن شاعر؟ به تو هيچی نمی‌گن؛ نيرنگ‌باز دغل ... (بطری خالی شرابی بر می‌دارد) تمام درآمدم رو می‌آرم صاف می‌دم به آقا که اين‌ها رو زهر مار کنه واسه‌ی من شعر بگه، اما حيفِ اون پول بی‌زبون! (رو به کوستاگ) بگيد ببينم اون راجع به اون عکس‌ها چی گفت به‌تون؟

کوستاگ: اون فکر می‌کرد که ...

چيناسکی: (رو به مگنوليا) ببين مگی، من فقط می‌خواستم به يه عکاس حرفه‌يی چند تا عکس نشون بدم، ببينه عکاسی‌م چه طوره. اون‌ها رو پاره نکردم چون من وقت‌اش رو نداشتم. تو خودت به‌تر می‌دونی، من سه روز و سه شب افتاده بودم روی اين تخت‌خواب داشتم، خواب تو رو می‌ديدم ... پرده‌هام کشيده بود. (رو به کوستاگ) کشيده نبود کوستاگ؟

کوستاگ: بله، اينو راست می‌گه.

چيناسکی: من تمام مدت داشتم از دست‌شويی می‌ترکيدم، اما سه روز بود نرفته بودم مستراح. اين می‌دونه، نه کوستاگ؟

کوستاگ: راست می‌گه.

مگنوليا: (سيگاری روشن می‌کند و با دست‌های خود عکس‌ها را ريز ريز می‌کند.) بی چشم و رو! دروغ می‌گی، تو منو دوست نداری.

چيناسکی: آه! از اين آقا بپرس، من تمام مدت مصاحبه با روزنامه‌ی اين آقا، روزنامه‌ی «تايمز»؛ داشتم راجع به تأثير تو و فقط تو و لاغير روی شعرهام حرف می‌زدم، داشتم می‌گفتم که موسيقی آب گرم رو  تقديم کردم به تو.

مگنوليا: موسيقی آب گرم! تو؟ تو عرضه‌ی اون شعرها رو نداری، تو ... تو اصلا هم‌چين کتابی نداری.

چيناسکی: عزيزم!

مگنوليا: برو با همون زنی که هر جاييه! واسه تو خوبه که تيغ‌ات بزنه و تو هم عکس کفشاشو نيگه داری آقای  کوستاگ! نمی‌دونيد چه‌قدر برام مهم بود که اين آدم بشه.

کوستاگ: می‌تونم ازتون خواهش کنم به‌اش بگيد موسيقی آب گرم رو بياره به من بده؟

مگنوليا: اين کتاب اصلا وجود نداره. اون اسم مجموعه شعرهای فی البداهه‌اش رو گذاشته موسيقی آب گرم. می‌دونم چه گندی همه جا رو برداشته، هر جا می‌ری، تو خيابون‌ها، تو مترو، تو کتاب‌فروشی، تو ساندويچ‌فروشی، رو صندلی شهربازی هم تبليغ‌اش رو ديدم. آخه، چه جوری به هم‌چين آدمی اعتماد کردن! اصلا موسيقی آب گرم مال يه بدبخت ديگه‌س. همه دزدن. من باور نمی‌کنم.

چيناسکی: ناراحت نشو! کوستاگ قراره تا شب تمام شعرهايی رو که يه مرتبه از دهن‌ام می‌ريزه بيرون بنويسه، درست‌اش می‌کنم.

مگنوليا: برو خودتو دار بزن!

چيناسکی: به خدا قسم يه دفعه‌ی ديگه با من اين جوری حرف بزنی، بی‌چاره‌ات می‌کنم!

مگنوليا: به کسی قسم بخور که برات تره خورد کنه. خدا نمی‌خواد سر به تن تو باشه، بدبخت! من می‌رم.

چيناسکی: دو باره بر می‌گردی.

مگنوليا: آره، با پليس!

چيناسکی: تو به‌ترين فرصت زنده‌گی‌تو از دست می‌دی.

مگنوليا: اين تو بميری از اون تو بميری‌ها نيست.

چيناسکی: تا آخر ام‌شب به‌ات وقت می‌دم بيای ازم معذرت بخوای.

مگنوليا: زرشک!

چيناسکی: کوستاگ تا آخر شب همه‌ی استعدادهای منو تو موسيقی آب گرم ثبت می‌کنه، تو هم وقت داری يه چيزايی رو ثابت کنی که اسم‌ات تو صفحه‌ی اول بياد. تصورش رو بکن! «برای مگنوليای کوچولو» نه، «برای مگنوليا، اين سوپرانوی دراماتيکِ من» ... «اين سوپر رومانتيک من» ... «کسی که نوبل در مقابل‌اش زانو زد»! عالی نيست؟

مگنوليا: تو اين کارو نمی‌کنی.

چيناسکی: می‌دونی شب‌ها کجا می‌شه پيدام کرد.

مگنوليا: تو دوست‌ام نداری.

چيناسکی: من عاشق‌ات‌ام ديوونه!

مگنوليا: وقتی بيام می‌بينم کتاب رو به يه هرزه تقديم کردی.

چيناسکی: تا شب!

(مگنوليا متفکر بيرون می‌رود.)

گوستاگ: راست گفتيد؟

چيناسکی: مجبور بودم.

کوستاگ: به نظر می‌آد کسی شما رو نمی‌تونه مجبور کنه.

چيناسکی: اون خرج منو می‌ده.

کوستاگ: اين کارو که خيلی‌ها می‌کنن.

چيناسکی: اون بی‌چاره منو دوست داره.

کوستاگ: شما چی؟

چيناسکی: من؟ من نه! (سيگار می‌کشد و اسنيف می‌کند.) اون راديو رو روشن کن.

(کوستاگ راديو را روشن می‌کند. مفسر اخبار بيس‌بال رپورتاژ می‌کند.)

(سکوت!)

کوستاگ: خيال می‌کنيد ام‌سال داجرز برنده می‌شه؟

چيناسکی: نه!

کوستاگ: از داجرز خوش‌ات نمی‌آد؟

چيناسکی: نه!

کوستاگ: طرف‌دار کی هستی؟

چيناسکی: هيچ کس! از بيس‌بال خوش‌ام نمی‌آد.

کوستاک: واقعا؟ پس از چی خوش‌ات می‌آد؟

چيناسکی: (آرام دراز کشيده) از مشت‌زنی، ... از گاوبازی.

کوستاگ: گاوبازی خيلی بازی بی‌رحمانه‌ييه.

چيناسکی: آره، هر بازی رو که ببازی بی‌رحمانه‌ست.

کوستاگ: ولی گاو بی‌چاره هيچ شانسی نداره.

چيناسکی: ما هم نداريم.

کوستاگ: تو عجب آدم منفی‌بينی هستی. بگو ببينم، خدا رو قبول داری؟

چيناسکی: خدای تو رو نه.

کوستاگ: خدای من کيه؟

چيناسکی: من چه می‌دونم ... من از وقتی يادم می‌آد می‌رفتم کليسا.

(سكوتِ کوستاگ!)

چيناسکی: اگه دوست داری يه نوشيدنی بخور رفيق!

کوستاگ: البته ... باشه ... هی! ... داشتی منو می‌کشتی‌ها ... (نوشيدنی بر می‌دارد)

چيناسکی: خدات به دادت رسيد!

کوستاگ: (روزنامه‌يی از زمين بلند می‌کند) ... اين روزنامه رو خوندی؟

چيناسکی: آره!

کوستاگ: خبر پنجاه تا دختر کوچولوی بی‌چاره‌يی رو که توی پرورش‌گاه بوستون سوختن چی؟

چيناسکی: خوندم.

کوستاگ: وحشت‌ناک نبود؟

چيناسکی: فکر کنم چرا.

کوستاگ: فکر کنی؟

چيناسکی: آره.

کوستاگ: يعنی مطمئن نيستی؟

چيناسکی: اگه اون‌جا بودم حتما تا آخر عمرم کابوس‌اش رو می‌ديدم، ولی وقتی آدم خبر رو تو روزنامه می‌خونه فرق داره.

کوستاگ: عجب!

چيناسکی: بايد حاضر شيم.

کوستاگ: چه خبره؟

چيناسکی: شب شعره.

کوستاگ: ای بابا! اما من فکر کردم داری استراحت می‌کنی که شعراتو بگی!

چيناسکی: اون‌جا می‌گم.

کوستاگ: نه، خدا!

چيناسکی: زود باش، بجنب!

کوستاگ: من حاضرم.

چيناسکی: (بلند می‌شود) بزن بريم.

کوستاگ: ببخشيد با اين وضع!

چيناسکی: مگه چه‌اش هست؟

کوستاگ: برای آدم متشخصی مثل شما ...

چيناسکی: من آس و پاسی بيش نيستم.

کوستاگ: هر جور راحت‌اين!

(هر دو از صحنه خارج می‌شوند.)

 

پايان پرده‌ی اول

 

ادامه دارد ...

 

Ç

 

   آثار شماره‌ی «144»

 

   انديشه و نگاه انتقادی

زيبايی‌شناسی خشونت

   هنرهای تصويری

چه‌قدرها كه بايد پی دستان‌ات بگردم

   فرهنگ و ادب برای هميشه

آخرين شهريار: جمشيد شاه (بخش يكم)

   انجمن قلم

در پله صدای دف می‌ماند

   كوچه‌ی آف‌تاب

   بن‌بست ستاره

فرزند اشك و نذر

به قانون همه‌ی كشورهای دنيا

صادق هدايت نمرده عمو جون!

شعرهای بن‌بست ستاره: آثاری از سه شاعر

   ادبيات ترجمه و نمايشی

سرچشمه

موسيقی آب گرم

   تا دل‌تان بخواهد شعر

رنگ كلمه: آثاری از دو شاعر

   كودكانه

چهار يادداشت