|
|
|
|
||||||||||||||
|
موسيقی آب گرم - قسمت سوم نمايشنامهيی بر اساس «موسيقی آب گرم» اثر چارلز بوكوفسكی ساناز سيد اصفهانی
اشخاص بازی: هنری چيناسکی (شاعر، ميانسال) کوستاگ (ميانسال) مگنوليا (دوست دختر چيناسکی، سی ساله) ويکتور والف (شاعر، پنجاه ساله) گارسون زن کولی صدا
پردهی دوم
شرح صحنه: کافهيی درهم برهم و شلوغ، پر از دود، ميزهای کوچکی که به هم چسبانده شدهاند: کسی گوشهيی در حال گيتار زدن است. پودسی مرکز صحنه متمايل به چپ قرار دارد و رويش يک صندلی لهستانی و ميز، روی ميزها پر آبجو و فنجانهای قهوه است. در گوشهيی زن کولیيی مشغول فالگيریست. زنی مشغول شرح نقاشیهايش است، طراحیها و نقاشیهايش را پهن زمين کرده و دارد از سبک منحصر به فردش حرف میكند. پسربچهيی به زور قصد دارد تخمههايش را به مشتريان داخل کافه بفروشد. او را با توسری بيرون میکنند. هنری چيناسکی و کوستاگ وارد میشوند. هيچ کس متوجه ورود و خروجها نيست.
چيناسکی: يه جا پيدا کن کوستاگ! کوستاگ: اينجا که شتر با بارش گم میشه. جا نيست! شما مطمئنی تو همچين جايی شعر میآد؟ چيناسکی: آره، مطمئنام. کوستاگ: هی! اونجا دو تا صندلی خالی هست. بريم بشينيم. (با هم میروند مینشينند. مردی وارد میشود. همه هورا میکشند و دست میزنند.) کوستاگ: اون ديگه کيه؟ چيناسکی: کلی اينجا حق آب و گل داره. کوستاگ: خوب کيه؟ چيناسکی: نگاهاش کن! به صورتاش نگاه کن! چهقدر رنج کشيدهس! کوستاک: رنجکشيده؟ چيناسکی: حالا نوبت منه که رنج بکشم. کوستاگ: اما به نظر قيافهش بدک نيست. چيناسکی: کلی خاطرخواه و کشتهمرده داره. کوستاگ: اون کيه؟ چيناسکی: اون والفه ديگه. کوستاگ: والف! والف کيه؟ اسماش هم نشنيدهام. (گارسون از آنها سفارش میگيرد. چيناسکی ودکا و آبجو و باز هم ودکا سفارش میدهد.) چيناسکی: من بايد رنج بکشم. مگی راست گفت. کوستاگ: مثل اين که میخواد شعر بخونه. پا شيم بريم. چيناسکی: ئه ... پی پاشيم بريم، پاشيم بريم! کوستاگ: تو همچين جايی که نمیشه شعر گفت، میشه؟ نه، نمیشه! (به ساعتاش نگاه میکند.) ديره، من بايد اين دفترچه رو تا دو ساعت ديگه پر تحويل بدم. چيناسکی: بشين هر چی والف گفت بنويس توش. کوستاگ: بله؟ (والف شروع میکند به شعرخوانی.) والف: شرق سوئز در قلب من / همهمه، همهمه، همهمه سر داده است / و دلتنگام، هنوز دلتنگام ... / ناگه تابستان به خانهام میآيد / با شتاب / و مانند دوندهيی که به سوی خط پايان میدود. / خط پايان قلب من! (شخصی در کافه جيغ میزند.) - محشره! عاليه! (همه دست میزنند. هورا! براوو! ای ول! صد باريکلا ... و کوستاگ مینويسد.) والف: ميز مؤاخذه و جایگاه محاکمه و روز بازخواست / آشوب در پس جيبام / توی جيبهای تار عنکبوت بستهی سوراخام / توی جيبهای سرد يخ فشار پايينام / آه! جيبهايم که انقلابی را استارت زدند / انقلابی که از دل شعر توی کافه استارت خورد / همچون استارت ماشين / آه! من تاب میخورم ميان تاريکی و روشنی / سرم میرود گيج ... گيج میخوردم چيناسکی: اينجا رو باش موافقام. هی کوستاگ! اضافه کن که «آن گور به گور / آن زنده به گور که سوهان روحام بود توی جيبهای تار عنکبوتی هم وول میخورد و شب ها / و شبها عين کابوس چون دراکولا پنجه به گلويم میانداخت» آره، اضافه کن! کوستاگ: سريع مینويسد. (چيناسکی مشروب میخورد. مست مست شده است.) کوستاگ: حالتون خوبه؟ چيناسکی: آه، مگنوليا! والف فريادزنان ادامه میدهد: با يکهزار تپانچه / با يکهزار آرزو / بر آستانهی خيال خود پا میگذارم / روی جهاز تو / تا جان يکهزار پاپ را بگيرم / که خفه کنم گلوی مردمی را که سر بازار / با قمه عشق میکشند / با يکهزار آرزو ... کوستاگ: بسه چيناسکی! کبدت الان میترکه! چيناسکی: کبد من هيچ وقت نمیترکه. چشم بچرخون ببين مگی اين دور و براست؟ کوستاگ: نه، من نمیبينماش. تو هميشه سر اين جور شعرخونیها مست میکنی؟ نمیتونی خودت رو کنترل کنی؟ چيناسکی: من سر شعرخونی خودمام مست میکنم. من تحمل شعرهای خودم هم ندارم! والف: ترحمی جويده / ما چنينايم ... / ترحمی جويده ... جويدهشده ... جويدهشده ... چيناسکی: الآن يه چيزی راجع به کلاغ میگه! والف: ترحمی جويدهشده ... کلاغی ناميرا ... کوستاگ: اينا رو بنويسم؟ اين که میشه شعرهای والف! چيناسکی: تو بنويس! والف مکثی میکند و بلند میگويد: خانمها! آقايان! امشب در بين ما يک شاعر هست: هنری چيناسكی! (خودش ذوقزده دست میزند. چيناسکی از روی صندلی بلند میشود.) مردم: - ای خوک کثيف! - ای دزد نوبل! - دائم الخمر! مادر به خطا! - ای نامرد! - عشق پول کثيف! - اون مگنوليا رو زنده به گور کرد! حسابی تيغاش زد، بعد ولاش کرد ... - بیچاره مردم بدبخت که عاشق توان! چيناسکی: موسيقی آب گرم دیروز رفت زير چاپ. قابل توجه همهتون! حالا والف ادامه بده! والف: تقلب در پيش پا افتادهگی يک راستگو / يکی از چهارقلوها / و شکاف با نيش و نوش ... / وحشيانه فرياد بر میآورد / در دستپوش خز ... کوستاگ: چهقدر زيباست، اما از چی داره حرف میزنه؟ چيناسکی: از ليس زدن! کوستاگ: چرا دروغ گفتی؟ چيناسکی: دروغ نگفتم. کوستاگ: اما موسيقی آب گرم که دیروز ... چيناسکی:دروغ مصلحتی گفتم. کوستاگ: ولی اين شعرا چی؟ فردا همه میآن میريزن رو سرت. والف میکشدت. چيناسکی: مگنول بايد پيداش شه. (مگنوليا با پوست خز وارد میشود.) کوستاگ: اوناهاش! چيناسکی: آخ! منو نبينه. (مگنوليا میرود طرف والف و کنارش مینشيند.) والف: به افتخار مگنوليا! (همه دست میزنند. مگنوليا پشت بلندگو ادای گوگوش را در میآاورد) - آه! متشکرم ... متشکرم از حضور شما! متشکرم ... (همه دست میزنند.) مگنوليا: من قبل از هر چيز میخواستم بگم از اين که تو کافهی فمينيستها جمعام خيلی خوشحالام و خوشحالام از اين که والف موسيقی آب گرماش رو به من ... به من تقديم کرده! متشکرم والف! (همه دست میزنند.) کوستاگ: چی؟ اون چی گفت؟ چيناسکی: تو چهقدر خنگی رفيق! من موسيقی آب گرم رو فروختم به والف. چون ... چون مگنوليا ديگه خرجیم رو نمیداد. کوستاگ:چی داری میگی؟ چيناسکی بلند میشود و سمت والف میرود. او را میبوسد. چيناسکی: والف ازت میخوام بذاری من شعرهاتو بخونم. والف: باعث افتخاره. چيناسکی: مگی! مگنوليا: تو يه آدم خرصدايی که فقط میخوای يه خودی نشون بدی. چيناسکی: من تنها کسی هستم که نوبل رو تو سر هری پاتر خرد کردم. مگنوليا: اين آقا افتخار میکنه که ديوونهی خوبيه، چون نوبل همينگوی رو تو سر هری پاتر خرد کرده! اين آقا افتخار میکنه که رفته زندان. چيناسکی: مگی! من عاشقاتام. من اين کارا رو کردم که جذاب به نظر بيام. (مگنوليا به سمت کوستاگ میرود.) - چيناسکی! تو همه رو گول زدی، نه فقط منو. چيناسکی: غم ... مسيحا ... غم من / حباب غم / ستارهگان و باريکههای غم / آبشارهای غم / جویبارهای غم / غمی لايزال ... (مگنوليا کنار كوستاگ لوندی میکند.) - حباب غم ... از اين خوشام اومد. کوستاگ: هنوز داره از ليسيدن حرف میزنه؟ مگنوليا: آره! الآنام داره میگه حالاش هيچ خوب نيست. (کوستاگ از جايش بلند میشود. به قسمت خلوت کافه میرود. موبايلاش را روشن میکند و شماره میگيرد.) - الو! لوئيس! کدوم قبرستونی منو فرستادی؟ صدا: اين چه طرزه حرف زدنه؟ کوستاگ: اينها کیان ديگه؟ موسيقی آب گرم مال کيه لوئيس؟ صدا: مال هنری چيناسکيه! هيچ معلوم هست تو از صبح داری چی کار میکنی؟ کوستاگ: اون موسيقی آب گرم رو فروخته به يه بابايی به اسم والف. صدا: دروغ گفته! والف يه شارلاتان به تمام معناست که بعد از چاپ کتاب تتهپتهاش میريزه رو آب! اون نصف شعرهای فیالبداههی چيناسکی رو خريده و همه جا رو پر کرده که موسيقی آب گرم اوناست. حالا بذار ما چاپاش کنيم. يه تو دهنی اساسی واسه همهست. دِ واسه همين هم اين همه تبليغ کرديم، خواستيم مردم رو روشن کنيم. کوستاگ: گوش کن لوئيس! اون هيچ نوشتهيی از موسيقی آب گرم نداره. همهی کاغذها سفيده ... اون ... (گريهی كوستاگ در آمده.) صدا: برو پيش زن سابقاش ... (گوشی را قطع میکند.) کوستاگ: الو! (کوستاگ بر میگردد سمت مگنوليا.) مگنوليا: موبايل اينجا آنتن میده؟ کوستاگ: بله! مگنوليا: اينها چيه؟ خرچنگ قورباغه مینوشتی ... هان؟ چيناسکی: (فريادزنان) بياييد و ببريد سرم را ... ببريد / چشمانام را به مزاح / سلاخیام کنيد ... کوستاگ: چی داره میگه؟ ديوونه شدم. مگنوليا: میگه يه زن سياه چاق میخواد دمار از روزگارش در بياره. کوستاگ: زن سابق چيناسکی رو کجا میشه پيدا کرد؟ مگنوليا: ساده است. کوستاگ: بگو! مگنوليا: تو چی به من دادی که من آدرس اونو بهات بدم؟ کوستاگ: هر کار بخوای میکنم. مگنوليا: شب منو برسون توی خونهم. کوستاگ:من زن دارم خانم! مگنوليا: خوب، من هم شوهر دارم! اوناها ... والف! مرد به اون ابهت! هفتهی ديگه میريم کليسا به عقد هم در میآيم. کوستاگ: هيچ فکر کردی چرا هيچ کس اين شعراشو چاپ نمیکنه؟ مگنوليا: چون واسه مردم عامی خوب نيست رفيق! ضرره! کوستاگ: زن هنری رو کجا میتونم پيدا کنم. مگنوليا: نمیگم! اصلا چی کارش داری؟ کوستاگ: من هم میرم به والف میگم تو صبح اومده بودی خونهی چيناسکی. مگنوليا: وا ... چه غلطا! برو بابا! کوستاگ: چيناسکیام شاهده. مگنوليا: باور نمیکنه. کوستاگ: من ازت يه عکس گرفتم، يادته؟ کافيه نشوناش بدم. (مگنوليا به فکر فرو میرود. کوستاگ وسايلاش را جمع میکند.) مگنوليا: (با هراس) صبر کن! زن اونو تو آشپزخونه میتونی پيدا کنی. برو، الآن اونجاست. يه دختر ريزهی مامانی که با کفشهای پاشنهبلند وايساده قهوه درست میکنه. اسماش ... اسماش ترزاست. (کوستاگ به سمت آشپزخانه میرود.) صدای کوستاگ: ببخشيد! میشه بريد کنار ... صدای مرد: تو رو کی راه داده بيای تو؟ صدای کوستاگ: دنبال ترزا میگردم. صدای مرد: ترزا نداريم. صدای کوستاک: ترزا کيه؟ صدای ترزا: منام! هی! بيا کنار ببينم چی کارم داره. صدای کوستاگ: من کوستاگام. صدای ترزا: آدم بیعرضهيی هستی. صدای کوستاگ: شـ ... شما منو میشناسين؟ صدای ترزا: لوئيس الآن بهام زنگ زد. بيا، اين کليد خونهمه. برو برش دار. زير تختخوابامه. روش نوشته «موسيقی آب گرم». کامل، واضح، با امضای خودش! (صدای کليد ...) صدای کوستاگ: آه، خانم! متشکرم ... ممنونام! من بهاش میگم شما چه لطفی کردين! (دوان دوان از آشپزخانه بيرون میآيد و از ميان مردم عبور کرده وسايلاش را بر میدارد و میرود بيرون.) چيناسکی: در اطرافمان عشق از آن ماست. / زندهگی از آن ماست / خورشيد سگ ماست و قلادهاش در دست ماست. (زن کولی کنار مگنوليا مینشيند.) - صداش خيلی غراست. مگنوليا: آره ... زن کولی: طوری میخونه انگار شعرهای خودش رو داره میخونه. مگنوليا: اون يه آدم وقيح دزده! زن کولی: اون تا چند وقت ديگه آدم مشهور و معروفی میشه. مگنوليا: اون ديوونهبازی در میآره که جلب توجه کنه. بلايی رو که سر نوبل همينگوی در آورد، يادتون نيست؟ (زن کولی چپقاش را دود میکند.) - اون از همينگوی هم معروفتر میشه. مگنوليا: برو بابا! (بلند میشود و میرود.) چيناسکی: تنها نيازمند وصالايم / تنها نيازمند رهايی از گور / از زمين ... از خاک / و آرزوی شطرنجیمان پيوند دادن ريسمانیست / با حسهای راستينمان / ما نه چيزی برای ستاندن داريم / و نه چيزی برای نثار / ما تنها نيازمند آغازيم ... آغاز ... آغاز ... (مردم دست میزنند.) - آفرين والف! - عالی بود ... براوو! والف: هی، هنری! برات آبجو آوردم. روبهراهای؟ چيناسکی: (نشسته روی صندلی) من به اندازهی يه هفته آبجو میخوام ... من حسابی گير افتادم رفيق!
|
|